Thursday, June 21, 2012

۴ صبح، بشین پای پنجره ... ساکت... چشمها رو ببند و صدای ذهن و خاموش کن... تمرکز کن  
۵ سال ۵ سال برگرد عقب ...هر بار توقف کن و یه خاطره به یاد بیار... با همه حواس ۵ گانه ات حسش کن...  برو تا برسی به ۲-۳ سالگی زمانی که حافظه تازه شکل میگیره 
مرزش رو پیدا کن .. اولین تصویر ثبت شده تو ذهنت چی بوده؟ تصویرش کن دوباره، جزئیاتو بساز و رنگ بزن و صدا گذاری کن.
برو عقبتر... حتما تصاویر دیگه یی هم هستن که تو اولین لایه های ناخود آگاهت شنا میکنند. 
یه مشت شکل هندسی بی مفهوم و صامت... اولین تصاویر جویده شده تو مغز تو... به اینها برس... به این شکلهای بی معنی، چه طرح کاغذ دیواری اتاقی که توش تو قنداق بودی، چه طرح کتی که تن پدرت بود وقتی بغلت میکرد، و چه ... بخش اصلی  بود الان تو ِ ... اونها بودن که مغزتو شکل دادن و نورون هاتو جوش دادن 
حرفهای نگفته ی من به تو اون حسیه که  بعد از این مراقبه داری.

Friday, March 2, 2012

وقتی گفتی سلام
هیچ کودک فال فروشی امید به پول خردهای جیبت نداشت
وقتی گفتی سکوت
هیچ رمالی تو چشمهات ستاره نمی دید
وقتی روبروم نشستی
هیچ خوابی حقیقت نداشت
وقتی دستهات گلومو گرفت
وقتی گوشهات نفسمهامو شمرد
وقتی اشکت پلکهامو بست
وقتی که دل میز از فاصله بین من و تو سوخت
من به خواب رفتم
خواب مرگ تو
رفتم که زیباترین دروغ ها رو ببوسم

Friday, September 9, 2011

قاشقی وجود نداره


من اینجا نیستم. تو کیبورد فرو می ره دستم. مثل عبور روح از سنگ. مثل نشت تن تو مبل. مثل غرق شدن لباس تو آب. مثل رد شدن صدا از دیوار. .


اگر این اتاق آوار شه،  اگه این مبل و میز و لپ تاپ خاکستر، اگه رعد و برق سیمهای سقف بشم بچسبم مثل یه لکه قیر به شیشه، آب از آب تکون نمی خوره... من همچنان می نویسم و تو همچنان بی خیال، تو چریدن واقعیت خودت فک می جنبونی...

تو حبابکی هستی تو خواب کفشدوزکهای گلدون من... و خرکیف که مثلا حباب بودن ات به انتخاب خودت بوده!

 قبل از اینکه بفهمی کفشدوزک، به انتهای برگت رسیدی.

Saturday, August 6, 2011

من می دونم دیگه کارم تمومه...!

گالیور وار زندگی کردم من خر.
بیشتر عمرمو مث مرده ها خوابیدم و گذاشتم  کوتوله ها بیان رو سینه ام بشینن و شهرک بسازن.
هر از گاهی از خواب پامیشم طنابهای دست و پامو پاره می کنم و همه اون آدمکا رو پرت می کنم این ور و اون ور.
داد می کشم و زنجیر پاره می کنم و هیکلمو مشت می کنم می کوبم رو لشکر آدم کوچولوهای ترسو.
خیالم راحت می شه.
خسته می شم.
حوصله م سر می ره.
دراز می شم و باز می خوابم.
اینقدر سنگین که قلقلک اونایی که یواش یواش برمی گردن رو تنم که دوباره خونه و شهر بسازن هم بیدارم نمی کنه.
گالیوار وار زندگی کردم من احمق.