Saturday, August 9, 2014

You run pretty fast
You don't want to be the last
I fall behind, stop, look back
You are white and I wear black.

You've found balance in life
Tell me to get a job and a wife
I strip naked of reason
Never mind the sharp knife.

You sound mannish and wise
You approve of me if I am like you
You fuck me otherwise

I take my coffee and walk away
You just don't get it do you?
Some clocks don't run clockwise.

Tuesday, August 5, 2014

تو اومدی. 
دیدم آدم تنهاس.

تو رفتی.
فهمیدم چرا آدم تنهاس.


همینطور اینجا نشستم سر کوچه منتظرت. یه درخته جلوم که نمیدونم چرا مثل تو ِ. یه سطل آشغال سیاه گردم جلوشه که شکل منه. دارم فکر می کنم این دوتا چند وقته جلوی همن. چقدر می دونن که جلوی همن. هیچکدومشون هیچوقت خواستن بهم برسن. اینی که بهم نرسیدن واسه اینه که اصولا درختا و سطلا نمی تونن بخوان به چیزی برسن یا فقط این دوتان که اینجورین. یا اینکه خودشون نخواستن. و این نخواستنشون یه جور خودفریبیه که مثلا می تونن بخوان که یه چیزو نخوان. و این نخواستن قراره جبر بی حرکتیشونو توجیه کنه. یا شایدم بالاخره در طول تاریخ یه سطل آشغالی و درختی شده که همو واقعا بخوان و نرسن بهم. یا رسیدن و هیچ شاهدی نبوده که ببینه و ثبت کنه.

ما کدومیم. فرقی هم می کنه یا نمی کنه.

حالا اینقدر که من به این دوتا فکر می کنم و می بافم اینا به من فکر می کنن. اگه می کنن چیه. برم بپرسم. اگه پرسیدم و جواب ندادن به خاطر اینه که نمیتونن جواب بدن یا نمی خوان. یا نمی خوان که بتونن. یا نمیتونن که بخوان.

بیا دیگه تا نرفتم یه شاخه از درختو بکنم بندازم تو سطل آشغال و ختم غائله. که به زورم شده بهم برسن. یا سطل آشغالو نکردم تو شاخه درخت. یا.... اااه. 
Do not walk like you rule the earth.
Walk like a minuscule dung beetle 
Who rolls the earth, 
Like a huge shitty dung.