Saturday, October 25, 2014

سوال بی جا

پرسیدن عیب نیس. زیاد پرسیدن عیبه. و از اون بدتر پرسیدن برای پرسیدن. و باز بدتر از اون رسیدن به جوابایی که نباید رسید. جوابایی که فقط می کوبه و نمی سازه. یادم می آد وقتی داداش بزرگترم دست من شش ساله رو گرفت و برد سر کشوی لباسای مامان بابام. و چیزی بهم نشون داد که نباید می داد. کلاه گرد جنگی که به مامان سفارش کرده بودم به عمو نوروز بگه بیاره واسم. نشونم داد عمو نوروز یه آدم جعلیه. و جعلی بودنش، سوای هل دادنم تو واقعیتی که کلاه سربازیمم دیگه حالا توش جعلی شده بود، مجبورم کرد به جعل احساساتم. به مامان بابام که یعنی مثلا من نمی دونم تأتری در جریانه که توش من قراره با هیجان جیغ بزنم و خوشحال باشم وقتی کادو رو صبح اول عید پای تختم می بینم. جواب کنجکاوی من شد کلنگی تو دست داداش که بزنه تو فرق عمو نوروز مادر مرده یی که می تونس سالها منو امیدوار به ماورا طبیعه نگه داره. 

مگه یه بچه چقدر قدرت تحلیل داره که از اشتباهش درس بگیره؟ کنجکاوی بی جا و لوس بازیهای فلسفی کشید خودشو تا سن های بالاتر. همچنان همون بچه ی تقس و محتاج توجه می پرسید که بپرسه. و آدما جواب می دادن که بدن. شده بود یه منبع ارضای ذهنی. و مث هر نوع ارضای دیگه یی کم کم تبدیل شد به خود ارضایی. سوالهای کلفت از خود که مدرکی بشه که تو به درد فهمیدن همه چی، از فلسفه ی وجود حشرات تا کل هستی، دچاری. بعد بالاخره یه روز اومد که جهان لباسشو کند و لخت و وقیح وایساد جلوش. و اون بچه، که هنوز چشماش پاک بود و باکره و ناآشنا با عورت، اونم عورتی به اون کلفتی، از دیدن لختی اون بی ناموس به گریه افتاد. 

یه بار گیر داده بودم به فرق هیچ و خالی. دیدم خالی فقره و کمبود که بودش با نبود یه چیز دیگه تعریف می شه. یه مفهوم بدبخت که بود و نبودش عاریته از بود دیگران. و هیچ، کلمه یی با وقار که وجودش به چیزی متکی نیس جز خودش. خالی پوچه و هیچ پر. حالا پر از نبودن. مهم اینه که منفعل نیست و هرچی هست از خودشه.

همون شبا بود که سر و کله ی سه چارتا لاشخور دور تختم پیدا شد. و من با جنس تازه ای از ترس آشنا شدم. ترس از خورده شدن. منی که یه زمانی رسالت روزمره ام نشخوار افکار بود حالا خودم طعمه یی شده بودم برای نشخوار شدن توسط همون افکار. قضیه مار تو آستین پروردن بود. این جوجکان و اینقدر مالش و ماساژ و خوراک داده بودم که دیگه آنچنان پروار شده بودن که چیزی اشتهای بلعیدنشونو مهار نمی کرد. و حالا در یک تصمیم جمعی سر منقارو طرف من کج کرده بودن. چیکار می کردم؟ تسلیم خوابیدم رو تخت. هرکی یه ورمو گرفت به دندون و تا صبح عین سقز جویید. تف هم نکردن. قورتم ندادن. یه چیز هشلهفتی بودن تو مایه های گاو بالدار منقار دراز با بوی تهوع آور گوشت مفاهیم گندیده یی که خودم سالها پیش از دنیا کندم و گذاشتم دهنشون. و این شد اولین شب از سریال شبهای کابوس.

دیگه زندگیم سر و ته شده بود. تقریبا هر شب همین برنامه بود. صبح که می شد اینا شیکم سیر رو هم خوابیده بودن و از لای منقاراشون بوی خودمو می شنیدم که اتاق و خفه کرده بود. پا می شدم بازمونده ی دست و پای گاز گاز شده رو یواشی از لای دهنشون می کشیدم تو پیرهن و شلوار. لش و پاره گونی گوشتو می کشیدم بیرون خونه. سمت آدمایی که عورت لخت شهر بودن. شهری که مث یه لات گولاخ سر کوچه وایساده. لاتی که چیزشو جای زنجیر دور انگشتش تاب می ده و قبل اینکه به خودت بیای سهم روزتو خط میندازه رو صورتت. و انداخته. و هنوز میندازه. 

این خط های روزمره شاید صخره سیزیف باشه. با این تفاوت که نه من سیزیفم و نه سایز این دردا اینقدر بزرگ که بشه با افتخار بهشون فکر کرد. این جزیی از همون روندیه که می تونست یه آدم و بکنه از همه چی و بی تفاوت کنه. اما نکرد. می شد با (از هیچ معنایی برخوردار نبودن) این وضع لااقل حس برتری نسبی در پیش جهان خودش القا کنه این آدم. اما چطور بگم. نشد. بیشتر پوچ شد تا هیچ. و خب پوچم که یه مفهموم بدخت عاریتیه.. گفتم که. 


تاریخ انقضا


همه چی تاریخ انقضا داره. خوشمون بیاد یا نیاد. با صمد(۱) موافقم. مث شیری که یه روز ترش میشه بالاخره. مهم به موقع سرکشیدنشه. به قدر کافی. تا قطره ی آخر. قبل اینکه ترشیش بیاد زیر زبونت و بشه آخرین خاطرت از مزش. جای هممون، احساساتمون، حرفامون، قدم زدنمامون زباله دان تاریخه در نهایت. ما میریم و تنها چیزی که می مونه خاطره ی طعم اون شیر ِ. و طعم فقط از شیر نیس. طعم تجربه ی مشترکیه از مزه و کِی و کجا و با کی و با چه درجه از خواستن. اینکه به  موقع خوردیم و به اندازه کافی خوردیم. اینکه با ولع و هوس انگیز سرکشیدیم یا اینقدر مس مس کردیم و بوش کردیم و تاریخ انقضاشو صد بار چک کردیم که هیجان بی مهابا ریختن خنکاش تو گلو و شره کردنش رو چونه و پیرهن ضایع شد. چی خوردیم مهم نیس. چطور خوردیمه که ما رو "ما" می کنه و اون شیر و "شیر".

(۱) صمد بهرنگی می گه: 
بالاخره در زندگی هر آدمی ،
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ...
مدتی مانده ؛
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته ...
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...
اینکه بعد از پایان رابطه ،
روزی روزگاری ...
در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ،
آن شخص چگونه توصیف ات می کند مهم است ...
اینکه بعد از گذشت چند سال ،
بعد از تمام شدن احساس تان به هم ،
چه ذهنیتی از هم دارید ، مهم است ...
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است ...
به عنوان یک آدم خوب از تو یاد می کند یا بد؟
می گوید بچه ای و رفتارهای کودکانه داری ، یا نه ،
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهم ترین اشتباه زندگی اش ...
خاطرات خوبی از تو دارد یا نه ، برعکس ...
مبهم ترین روزهای زندگی اش را با تو تجربه کرده.
به گمانم ذهنیتی که آدم ها برای هم به یادگار می گذراند از همه چیز بیشتر اهمیت دارد ...

Tuesday, September 30, 2014

خوابهای پراکنده: چاه

لبه ی یه چاه توی یه کارخونه ی قدیمی و متروک دولا شدم. چمباتمه زدم رو شیکم و کلمو تا آخرین مهره کشیدم توش. یه چیزی تو مایه های چاه فاضلاب. با حلقه های بتونی پیر که چروکاشونو رو هم لم دادن وچرت می زنن. تشو از اینجا نمی بینم. عین چاه بابل بودن چاهه با نداشتن تهش تعریف می شه انگار.
سرمو می کنم تو سیاهی دهنش. که شاید چیزی ببینم. بازم هیچی. تنمو میذارم اون بالا کف کارخونه و گردنمو بیشتر کش می دم. سرم میره پایین. ادامه می ده. خیلی پایین. 
...
فکر کنم چند روزی هس که سرم داره سقوط می کنه. خسته شدم. تشنمه. دیگه جونی ندارم این گردن چند کیلومتری رو جمع کنم بالا. خلاص کردم تو حلقوم خیس و لزج این تونل. ای بابا! لاکردارچرا تموم نمیشه! انگار کنده شده فقط چون چاه کنش از غیرممکن بودن کندن یه چاه بی ته بی خبر بوده.
...
آها! یه چیزی می بینم! می رسم به یه سری داربست که این ور اونور زدن بیرون از خاک. حالا می تونم ببینم. داربستا استخونای رون آدمن که با طناب خوب بهم سفت شدن. شاید مال معدنچیایی باشه که وسط راه تموم شدن. اما حتی بعد مرگم به نریختن دیواره ها وفادار موندن.
...
کله م که دیگه خودشم استخون شده بس که پوستش گرفت این وراون ور بالاخره میرسه جایی که به نظر تهشه. کف چاه سقف یه فضای باز و خاک گرفته س. با یه نور سرد خاکستری که رو غبار هواش ماسیده. سرم عین لامپ از لای هواگیرش آویزون میاد پایین. خالیه. فقط روبروم اون پایین یه بدن چمباتمه زده س که رو شیکم نشسته و سرشو کشیده تو چاه. تکون نمی خوره. مرده به گمونم. چیز زیادی از تنش نمونده. لباسای جرواجر می گه موشای دورش مینیمم چند شبانه روز زدن و رقصیدن و خوردن و آشامیدن ازش.

Wednesday, September 24, 2014

چتر پرنده

من اعتقادی به چتر پرنده نداشتم. تا اون روز عصر که مامان صدام کرد. نشسته بود پای کشاله ی کسل و خنک پنجره. کتاب می خوند. پر از یقین بلاشک. و چایی داغ کنار دستش که بخار دمشو مثل یه سگ مطیع می مالید به دستا و صورتش. همینجور که سرش لای کتاب بود و عینک شیکموشو قلاب کرده بود نوک دماغش که نیفته گفت برم چترشو بیارم. نگامم نکرد حتی. سر چله تابستون هوا صاف بود بیرون. منم اصن چتر نمی خواستم که. یعنی اصولن هیچ چیزی که زیرش بخوام خودمو از چیزی قایم کنم نمی خواستم. اما رفتم. آوردم گرفتم جلوش که یعنی خب چیکارش کنم الان. جواب نداد. تو این مایه ها که خنگ بچه خودت فکر کن با چتر چیکار می کنن معمولا. رفتم دم در تو کوچه وایسادم. از این چترای تلسکوپی بود. خیلی معمولی. بندیلکشو شل کردم و گرفتم سمت آسمون که میلش باز شه. میله هه یه پله رفت بالا. بعد دو پله. بعد سه پله. همینجور هی رفت بالا. مث لوبیای سحرآمیز. قد می کشید لای درختای چنار و تیر برقی که نخ می داد خونمون. یه ۵۰ متری فضای عمودی رو شکافت به گمونم. بعد وایساد. اون ته یه نقطه سیاه دیدم که تو آسمون تقی کرد و باز شد. منم این پایین با ته میله ی تلسکوپی عین تردستای سیرک داشتم دستمو نرم قر می دادم که کله نکنه. 

بعد اتفاق افتاد. منو کشید بالا. پام آروم دو سه تا بوسه زد رو سیمان پیاده رو و بعد مث پر سر خوردم رو هوا. چند بار شاخه ها و یه بارم چراغ راهنمایی سر کوچه یقه ی تیشرت و شلوارمو گرفتن که نرو. ولی من رفتم که رفتم. دیگه نه شهری نه محله یی نه خونه یی و نه اتاقی که مامانی باشه توش که عینکش بخواد هی خودشو از نوک دماغش بندازه لای کلمات و غرق شه.

اون بالا مالاها بادهای موافقی می وزه که ما خزندگان شهری روحمونم بی خبره. من به چتر پرنده اعتقادی نداشتم. مامان داشت. و من به مامان. همین کافی بود.