دارم با سگام قدم می زنم تو خیابون. با ۲ تا سگ گوشتالو که از من یه سر و گردن بلندترن. می رسیم پشت ویترین یه بوتیک خاک گرفته ی پر مانکن. تو اونجایی. پشت شیشه. بغل مانکن ها وایسادی و با یه لبخند پلاستیکی چفت چشاتو سفت بستی تو یه نقطه ماورای افق پیتزا فروشی اونور خیابون. سگا رم می کنن طرفت. زورم به کشیدن قلادشون نمی رسه. از دستم در میره. جوری این دو تا کوه عضله می پرن سمتت که انگار مادرشونو بعد این همه سال دیدن. هاج و واج لب پیاده رو وایسادم و تو کف صحنه قفل شدم. طفلیا می پرن که بیان از سر و کولت برن بالا و لیست بزنن و دورت ورجه ورجه کنن که بغلشون کنی و بازی کنی باهاشون. اما نمیشه. تو بلاکی. پشت شیشه. با سر جفتی محکم می رن تو شیشه. نمی شکنه. گیج و ویج بلند می شن. دوباره خودشونو پرت می کنن روت. باز می خورن به دیواری که نمی بینن وجود داره. نمی فهمن وجود داره. خب سگا اصولا در جریان اختراعات بشری نبودن زیاد. ایده ی خاصی از شیشه ندارن. قرار هم نیست داشته باشن. کارشون چیز دیگه س. حواسشون جای دیگه س. تو این همه قرن همیشه دنبال صاحب بودن. تموم زندگیشونو گذاشتن سر تعلق داشتن و اطاعت. سر بازی کردن و بازی خوردن و سرکار رفتن. سر نوازش.
..باز می آن سمتت. این بار محکم تر. شترق. شیشه می لرزه. تو نمی لرزی. خم به ابرو هم نمی آری. یه پارچه پلاستیک رنگ پریده ای با اون لبای قرمز خونی. شترق....
کسی نیست اینا رو جمع کنه. کسی نیس به دادشون برسه. منم نمی تونم. همینجا وایسادم تا بالاخره از رو برن. خسته شن و عقب نشینی کنن. ولت کنن و جاهایشونو که درد می کنه رو بلیسن و بیان قلادشونو دو دستی مث آدم تقدیمم کنن. که یعنی بسمونه بریم. بالاخره برمی گردن طرف منی که از شیر آتشنشانی بغل دستم بی اختیارترم. من می مونم و سرخوردگی مذبوحانه ی این همه با مخ تو دیوار شیشه ای رفتن این دوتا جونور. که حالا چه جوری از دلشون در بیارم و جمعشون کنم وقتی رسیدیم خونه بماند.