Friday, January 9, 2015

نقطه ی کور فیزیک

چهار نیروی اصلی همه چیزیه که لازمه تا دنیا حول نقطه یی که که کسی نمیدونه کجاست بچرخه. نیروی هسته ای ضعیف و قوی که اتم ها و اتمکا رو به زور تو بغل هم می چسبونه. نیروی الکترومغناطیس که صدای این اتما رو از اون سر بینهایت تا این سر برسونه در گوش هم که [پیسسس... منم اینجام.. هرگهی می خوری.. هر ور میری.. به هرکی می چسبی بغیر خودتم در نظر بگیر]. نیرویی که گاهی نور میشه می ریزه تو تاریکی یه اتاق که از تمام صفات برجسته ی یه صورت زیبا فقط یکیش، مثلا نوک تراشیده ی یه دماغ، بکشه بیرون خودشو و بقیه خودشونو تو قحطی الکترومغناطیس سیاه کنن که دیده نشن. که حواس یه حواس پرت مشنگ بالاخره به اون تیکه ی خاص جلب شه و بعد تا آخر عمرش اشعاری بگه که توش خواننده رو مجاب کنه که تمام جهان فقط برای همین نوک تراش خورده ی سر دماغ آفریده شده.

اما رازآلوده ترین نیرو جاذبه است. که ضعیف ترینه. و غیرقابل توضیح ترین. و بدیهی ترین. وقدیمی ترین. تنها نیرویی که می تونه توری عریض و طویل زمان مکان و خم کنه و خودش به تور نیفته. عین یه نهنگ گنده که هر توری رو تکه پاره می کنه و در آن واحد مث هوا ازش رد میشه. نهنگ نامریی که مث بادکنک سبک و وسیع و همه جاگیره و همه جا هست. و همزمان ریز و سنگین و پنهان و به دام نیافتادنی. حالا به من چه مربوط که جاذبه نهنگه یا گربه یا ملخ؟ وقتی که فقط قرار نباشه رو زمین سقوط کنم. وقتی که مثلا بدونم همین طور که دارم راه میرم می تونم افقی هم سقوط کنم. وقتی که جاذبه خیانت کار شه و منو عوضی تو نوک تراشیده ی یه دماغ، که چه بسا از هزاران نوک دماغ دیگه سرش گرد تر و تراشیده تر نباشه، سقوط بده. اینجاس که همه نیروهای عالمم جمع شن و شور کنن ودسیسه بچینن که به یه سمت و سوی منطقی تری هلت بدن، جهتی که همه چیز تابع عقل و قانون و معادله و حساب و کتاب و دو دوتا چارتاس، هلت نمی دن. اینجاس که دودوتای تو می شه [جوونم مامان جون .. هرچی تو بگی]. اینجاس که فکر می کنم پس هستمت می شه [من اصلا گه می خورم فکرکنم وقتی تو هستی...]. اینجاس که جاذبه می شه تلسکوپ افقی نگاه دو مردمک که تنگ شدن رو هم رو بالش که مک بزنن سکوت همو از توش. یا خمش مسیر یه جفت لب که در آخرین ثانیه سقوط رو هم، منحنی تاسف باری شه به مقصد گونه ها. اینجاس که جاذبه خیانت کار میشه و فیزیک کرسی شعر و هوک و کپلر و نیوتن شاعران بدون متافیزیکش.

بعد همین جاذبه ی سرخورده از کشیدنت به جهتی که همه ی اجزای جهان کشیده می شن سمتش جز توی احمق معلق، شاکی می شه، آستیناشو بالا میزنه و با عزمی راسخ دستمال دادش کایکوشو می بنده دور بازو که بیاد سراغت. بیاد و انتقام همه ی لنگهایی که جای زمین هوا دادی رو بگیره. میاد و رو مبل خونه ت پیدات می کنه. مبل سیاهی که مث سیاهچاله هروقت میبینه باز داری دور خودت می چرخی دهنشو باز می کنه و از ماتحت می بلعدتت. جاذبه میریزه سرت و از همه ور می کشدتت. اونم فقط از سر غریزه ی فیزیکی. بدون اینکه فکر کنه، [مگه جاذبه قراره فکر کنه؟] جوری از تمام جهات می کشدتت که خودش خودشو خنثی می کنه. و باز تو معلق تر می شی. وسط همون سیاهچاله ی چرمی. یا اصلا بدتر یکپارچه شمایل ابلهانه ی ابوالهولی می شی که خاک تمام عالم از بدو آفرینش رو سرش نشسته و مدفونش کرده. خاکی که اون چهار نیروی اصلی که هیچ خود خالق اون چهارتا هم نه توان رُفتنشو دارن و نه میلشو [چرا باید داشته باشن اصلا؟ کهکشانها و سیاراتو با تمام موجودات بسیار هوشمندترشون رو هولد بذارن که بیان یه الدنگ معلق و خاک زدایی کنن؟] و در آخرین لحظه ی قبل از پیوستنت به تاریخ، توی سنگ شده ناگهان حس گروگانی رو پیدا می کنی که سراسر بدنشو مین کار گذاشتن. جوری که کوچکترین حرکت بی حرکت ترین نقطه ی بدن آزاد می کنه ضامن یکی از صد میلیون مین مینیاتوری چسبیده بهش و در انفجار یک دومینو رکشن آنی تمامی ِ تو از تمامی ِ تعلیق ها و تعلق نداشتن ها خلاص می شه. و تمام. و باز فردا. و باز خطوط منحنی و سقوطهای افقی. و نیروهای فیزیکی هتک حرمت شده ای که حواله حالتو به زودی به ابهام کوانتومی و اصل عدم قطعیت خواهند سپرد و اونها هم خلاص.




Wednesday, December 24, 2014

سبکی غیرقابل تحمل هستی

او در همان یک روز سبک شد،
 لذت برد و سرشار شد،
 برخاست و عبور کرد و تمام شد.

Tuesday, November 11, 2014

یه مشکل کوچیک

دارم با سگام قدم می زنم تو خیابون. با ۲ تا سگ گوشتالو که از من یه سر و گردن بلندترن. می رسیم پشت ویترین یه بوتیک خاک گرفته ی پر مانکن. تو اونجایی. پشت شیشه. بغل مانکن ها وایسادی و با یه لبخند پلاستیکی چفت چشاتو سفت بستی تو یه نقطه ماورای افق پیتزا فروشی اونور خیابون. سگا رم می کنن طرفت. زورم به کشیدن قلادشون نمی رسه. از دستم در میره. جوری این دو تا کوه عضله می پرن سمتت که انگار مادرشونو بعد این همه سال دیدن. هاج و واج لب پیاده رو وایسادم و تو کف صحنه قفل شدم. طفلیا می پرن که بیان از سر و کولت برن بالا و لیست بزنن و دورت ورجه ورجه کنن که بغلشون کنی و بازی کنی باهاشون. اما نمیشه. تو بلاکی. پشت شیشه. با سر جفتی محکم می رن تو شیشه. نمی شکنه. گیج و ویج بلند می شن. دوباره خودشونو پرت می کنن روت. باز می خورن به دیواری که نمی بینن وجود داره. نمی فهمن وجود داره. خب سگا اصولا در جریان اختراعات بشری نبودن زیاد. ایده ی خاصی از شیشه ندارن. قرار هم نیست داشته باشن. کارشون چیز دیگه س. حواسشون جای دیگه س. تو این همه قرن همیشه دنبال صاحب بودن. تموم زندگیشونو گذاشتن سر تعلق داشتن و اطاعت. سر بازی کردن و بازی خوردن و سرکار رفتن. سر نوازش.

..باز می آن سمتت. این بار محکم تر. شترق. شیشه می لرزه. تو نمی لرزی. خم به ابرو هم نمی آری. یه پارچه پلاستیک رنگ پریده ای با اون لبای قرمز خونی. شترق....

کسی نیست اینا رو جمع کنه. کسی نیس به دادشون برسه. منم نمی تونم. همینجا وایسادم تا بالاخره از رو برن. خسته شن و عقب نشینی کنن. ولت کنن و جاهایشونو که درد می کنه رو بلیسن و بیان قلادشونو دو دستی مث آدم تقدیمم کنن. که یعنی بسمونه بریم. بالاخره برمی گردن طرف منی که از شیر آتشنشانی بغل دستم بی اختیارترم. من می مونم و سرخوردگی مذبوحانه ی این همه با مخ تو دیوار شیشه ای رفتن این دوتا جونور. که حالا چه جوری از دلشون در بیارم و جمعشون کنم وقتی رسیدیم خونه بماند.

Saturday, October 25, 2014

سوال بی جا

پرسیدن عیب نیس. زیاد پرسیدن عیبه. و از اون بدتر پرسیدن برای پرسیدن. و باز بدتر از اون رسیدن به جوابایی که نباید رسید. جوابایی که فقط می کوبه و نمی سازه. یادم می آد وقتی داداش بزرگترم دست من شش ساله رو گرفت و برد سر کشوی لباسای مامان بابام. و چیزی بهم نشون داد که نباید می داد. کلاه گرد جنگی که به مامان سفارش کرده بودم به عمو نوروز بگه بیاره واسم. نشونم داد عمو نوروز یه آدم جعلیه. و جعلی بودنش، سوای هل دادنم تو واقعیتی که کلاه سربازیمم دیگه حالا توش جعلی شده بود، مجبورم کرد به جعل احساساتم. به مامان بابام که یعنی مثلا من نمی دونم تأتری در جریانه که توش من قراره با هیجان جیغ بزنم و خوشحال باشم وقتی کادو رو صبح اول عید پای تختم می بینم. جواب کنجکاوی من شد کلنگی تو دست داداش که بزنه تو فرق عمو نوروز مادر مرده یی که می تونس سالها منو امیدوار به ماورا طبیعه نگه داره. 

مگه یه بچه چقدر قدرت تحلیل داره که از اشتباهش درس بگیره؟ کنجکاوی بی جا و لوس بازیهای فلسفی کشید خودشو تا سن های بالاتر. همچنان همون بچه ی تقس و محتاج توجه می پرسید که بپرسه. و آدما جواب می دادن که بدن. شده بود یه منبع ارضای ذهنی. و مث هر نوع ارضای دیگه یی کم کم تبدیل شد به خود ارضایی. سوالهای کلفت از خود که مدرکی بشه که تو به درد فهمیدن همه چی، از فلسفه ی وجود حشرات تا کل هستی، دچاری. بعد بالاخره یه روز اومد که جهان لباسشو کند و لخت و وقیح وایساد جلوش. و اون بچه، که هنوز چشماش پاک بود و باکره و ناآشنا با عورت، اونم عورتی به اون کلفتی، از دیدن لختی اون بی ناموس به گریه افتاد. 

یه بار گیر داده بودم به فرق هیچ و خالی. دیدم خالی فقره و کمبود که بودش با نبود یه چیز دیگه تعریف می شه. یه مفهوم بدبخت که بود و نبودش عاریته از بود دیگران. و هیچ، کلمه یی با وقار که وجودش به چیزی متکی نیس جز خودش. خالی پوچه و هیچ پر. حالا پر از نبودن. مهم اینه که منفعل نیست و هرچی هست از خودشه.

همون شبا بود که سر و کله ی سه چارتا لاشخور دور تختم پیدا شد. و من با جنس تازه ای از ترس آشنا شدم. ترس از خورده شدن. منی که یه زمانی رسالت روزمره ام نشخوار افکار بود حالا خودم طعمه یی شده بودم برای نشخوار شدن توسط همون افکار. قضیه مار تو آستین پروردن بود. این جوجکان و اینقدر مالش و ماساژ و خوراک داده بودم که دیگه آنچنان پروار شده بودن که چیزی اشتهای بلعیدنشونو مهار نمی کرد. و حالا در یک تصمیم جمعی سر منقارو طرف من کج کرده بودن. چیکار می کردم؟ تسلیم خوابیدم رو تخت. هرکی یه ورمو گرفت به دندون و تا صبح عین سقز جویید. تف هم نکردن. قورتم ندادن. یه چیز هشلهفتی بودن تو مایه های گاو بالدار منقار دراز با بوی تهوع آور گوشت مفاهیم گندیده یی که خودم سالها پیش از دنیا کندم و گذاشتم دهنشون. و این شد اولین شب از سریال شبهای کابوس.

دیگه زندگیم سر و ته شده بود. تقریبا هر شب همین برنامه بود. صبح که می شد اینا شیکم سیر رو هم خوابیده بودن و از لای منقاراشون بوی خودمو می شنیدم که اتاق و خفه کرده بود. پا می شدم بازمونده ی دست و پای گاز گاز شده رو یواشی از لای دهنشون می کشیدم تو پیرهن و شلوار. لش و پاره گونی گوشتو می کشیدم بیرون خونه. سمت آدمایی که عورت لخت شهر بودن. شهری که مث یه لات گولاخ سر کوچه وایساده. لاتی که چیزشو جای زنجیر دور انگشتش تاب می ده و قبل اینکه به خودت بیای سهم روزتو خط میندازه رو صورتت. و انداخته. و هنوز میندازه. 

این خط های روزمره شاید صخره سیزیف باشه. با این تفاوت که نه من سیزیفم و نه سایز این دردا اینقدر بزرگ که بشه با افتخار بهشون فکر کرد. این جزیی از همون روندیه که می تونست یه آدم و بکنه از همه چی و بی تفاوت کنه. اما نکرد. می شد با (از هیچ معنایی برخوردار نبودن) این وضع لااقل حس برتری نسبی در پیش جهان خودش القا کنه این آدم. اما چطور بگم. نشد. بیشتر پوچ شد تا هیچ. و خب پوچم که یه مفهموم بدخت عاریتیه.. گفتم که.