Tuesday, April 21, 2015

Thursday, April 9, 2015

آدم دنباله دار

چقدر کلمه ی دقیق که حرف توش کامل بشینه و لب پَر نشه کمه. لعنت به این کلمات بنجل و نتراشیده و نخراشیده و قناس که حتی بینشون یه کلمه نیس که به درد توصیف این همه کمبود کلمه بخوره.

ولش کن حالا. جهنم که کوتاهه شعاع دایره لغات. خواستم بگم همه چی یادمه. اون شبی که تو ارتفاع پنجره ی خونه ی اشباح دو تا سر بودیم به موازات غرق تو آسمونی که افقش عینهو اره مویی که نصفه بریده بودتمون از تن. دو تا بادکنک پر از هلیوم خیال و سکوت. دو تا سر سبک سر که رفته بودن بالا و  با دو نخ- دود سیگار نخشون وصل شده بود لای انگشتای خودشون که زمین و گم نکنن. بعد یکی از اون سرا صبرش سر رفت و کج شد رو اون یکی. و اینجا بود که اون یکی فهمید موازات هم ته داره. و ته همه ی خطوط موازی تاریخ - کسی چه می دونه - شاید همیشه دو تا بادکنکِ به هم چسبیده باشه تو خلوت ترین و امن ترین و پنهانی ترین پنجره ی یه شهر خط خطی و شلوغ با میلیون ها خطوط موازی به هم نرس.  

آدم خودش گم میشه. اما اون چیزی که باعث گم شدنش می شه رو گم نمی کنه. نمی تونه که بکنه. مث قوطی خالی هایی که می کشن به نخ و گره می زنن پشت سپر ماشین عروس همیشه هستن اینا. دمتن. دنبالتن. دنبالت میان. هر چقدم که گاز بدی و دور بری. صداشون از پشت سر میاد که بدونی تک تک این قوطیا رو زندگی کردی. که هرچی بیشتر زندگی کنی طول این نخ و تعداد اینا و سر و صداشونم بیشتر می شه. که یادت بندازن چی بودی و کی هستی و چه کردی. 

آدم خودش گم میشه. اما اگه بخوادم دنباله شو نمی تونه گم کنه.

Monday, March 23, 2015

خوابهای پراکنده (1)


 پایین راه پله های خونه ی دوبلکسمون (خونه یی که هرگز نداشتیم) خانواده ی پر جمعیتی هستیم (خانواده یی که هرگز نداشتم) نشستیم تنگ هم به تماشای یه آینه. انگار که تلویزیونه. نشستیم خودمون رو که انگار یه مشت روبات باتری تموم کرده ایم همین طور بر و بر با لبخندی بر لب نیگا می کنیم. انگار سالهاس همین جا میخمون کردن به صندلی. انگار منتظریم یکی بیاد و مارو بزنه به برق دوباره. یکی میاد. یه زن لاغر که مث فالگیراس. کولی طوری. ما اونو می شناسیم. ما اونو عمه صدا می کنیم. میاد و پشت به ما رو به آینه وایمیسه. ظاهرا این یه جور تشریفاته که هر چند سال یه بار برامون به جا می آره. تو آینه همه رو نیگا می کنه. دختر 10 12 ساله یی هست تو خانوادمون که از همه شادتر و محکم تر لبخند داره. توآینه رو صندلی خالی کنار دخترک دختر همسن و سالی هست که بیرون آینه نیس. عمه پیشگو اونو با دست نشون میده. که نوبت مرگشه. کسی حرفی نمی زنه. اون دختر یه جای دیگه این دنیا میمیره. کسی لبخندشو پاک نمی کنه. فقط صدای یکی دو نفر که آب دهنشونو به زور می دن پایین. سکوت داره خفم می کنه. عمه با دامن دراز مندرسش پشت سرشو جارو می کنه و لخ لخ کنان می ره بیرون. آیینه همچنان مث یه مبصر ما رو می پاد. ای کاش یکی تخم می کرد و صندلیشو ول می داد توش.

Sunday, January 25, 2015

زخمهای فردا، دردهای حالا


الف)

 شبای اینجوری زیاد بوده. همشون پر زخم. همشون زخمای مارموزی که مث برش در رب کوچیکن از بیرون و عمیقن از درون. و خونشون که یک عمر طول می کشه تا ببنده و بند بیاد. اگه بیاد. وقتی هم که تازه چیزی به بیرون تراوش نکنه زیر پوست که می کنه. یه پا جراح می شه آدم. بعد این همه سال. بعد این همه دوختن و بخیه زدن. بعد گالون ها خون ساکشن کردن از شکم و سینه و سر. منی که اگه خون می دیدم فشارم می افتاد کف پام حالا می تونم فکر کنم مردی شدم واسه خودم. حالا می تونم دست بکشم رو پوستی که مث پتوی چل تیکه ی مامان بزرگ گله گله وصله پینه شده و به خودم افتخار کنم که دیگه از خون نمی ترسم.

اما این بار فرق می کنه. این بار درگیر بخیه زدن زخمایی شدم که هنوز اتفاق نیافتادن. از فرو کردن سوزن بخیه به شکافهایی لبمو مدام رو هم فشار می دم که هنوز پاره نشدن. خون دلمه بسته یی رو زیر دوش هر روز از رو پوست می شورم که هنوز بیرون نزده.
 
ملت دچار روز-مرگی می شن ما دچار زود-مرگی. یا به قول آقا پیوستیم به جرگه ی اونایی که بیست سالگی می میرن و هفتاد سالگی به خاک سپرده می شن.

 ب)

راه سکوت آواز خوندنه. راه «حرف» نزدن زیاد حرف زدن. راه پنهان کردن زخم به نمایش گذاشتن زخمایی که وجود ندارن. چون میدونی، ملت به هرحال یه چیزی می خوان. می خوان که بشینی کنارشون، سیگاری روشن کنی و یواشی لبه ی یقه ی تیشرتتو بکشی پایین و یه چیزی بهشون نشون بدی. که قانع شن تو هم خوردی. که تو هم زندگی کردی. که تو هم گه زدی و اشتباه رو اشتباه تلنبار کردی. که تو هم آسیب پذیری مث اونا. اینجوری از یه تهدید بالقوه به یه قربانی آشنای خسته تبدیل می شی و قابل اعتماد و بی خطر. نمی شه همه چی رو قایم کرد. چون آدم بی زخم رو نمی شه باور کرد. پس چاره پنهان کردن نیس. چاره نشون دادنه.  اما مگه میشه هرچیزی رو نشون داد؟ یا عمق بریدگی در رب و توضیح داد؟ باید جعل کرد همه چیزو. باید زخمی که وجود نداره رو ساخت و سرگرم کرد مخاطبو باهاش تا مبادا حواسشون پی اون جاهایی که نباید بره، بره. به اینا می گم زخمای جنده. واسه فروشن. باب میل ان. و از همه مهمتر محافظ. محافظ دردای مگو.
 
زخمهایی هست برای قورت دادن. زخمهایی هست برای خوب نشدن.