Wednesday, August 26, 2015

ویروس شناسی مقدماتی


زندگی پر ویروسه. ویروسی که دهن به دهن و بوسه به بوسه پخش می شه. نمیشه بین آدما راه رفت و نشست و برخاست کرد و توقع داشت یه خروار از این ویروسها رو از نفسشون نفس نکشید. نمیشه نفس نکشید. نمیشه مث اون موقعی که بلافاصله بعد "خان عمو جان - سو هاضمه" دست به آب لازمیه و می دونی توالت حکم حلبچه رو ۱۰ ثانیه بعد حمله شیمیایی داره ولی با این حال نفسو قد یه شاش خال سرپایی می کشی تو و با انگشتات گیره می زنی دماغو یا زهرا گویان شیرجه میری تو منطقه، همیشه انتحاری بود. نمیشه از ترس مرض گرفتن با نفس حبس از کنار آدما گذشت. جواب نمی ده. تازه بده هم با اونا که ناقل که نه خود هیبت کت و شلوار پوشیده ی ویروس ان می خوای چیکار کنی؟ نمیشه. باید ساخت. اینقدر باید مریض شی که یا سیستم دفاعی ت قوی شه واسه زندگی تو اجتماع یا از اجتماع به انتخاب خودت بکشی عقب و حذف به قرینه شخصی.

ویروس هایی که بین آدما شایع ان انواع و اقسام دارن. ویروس روشنفکری. ویروس کول بودن. ویروس مذهب. ویروس ترس. واسه هر کدوم از اینا یه شخص آلوده تو یه جمع کافیه تا کل گروه و به گه بکشه. ولی ویروسهایی هم هست که آخ گرفتنی ان... مث دوست داشتن و داشته شدن. که عمدتا از راه بوسه منتقل می شه. البته طرق انتقال دیگه هم داره که در این مقال نمی گنجه. بحث سر مرض شناسی و افکته نه مقابله. بوسه مث یه تروجان ه. همون اسب معروف که با قاچاق ۷ ۸ ۱۰ نفر آدم از یه دروازه منجر به باز شدن همه ی دروازه ها شد. یه هدیه بود. کی فکرشو می کرد قراره توش خالی نباشه. دهن هم همون دروازه اس. گاهی با یه تروجان کوچولو کل هیکلت و مغزت و زندگیت فتح می شه. اینقد معصوم و سبک میاد وای میسه پشت لبات که اصلا دلت نمی آد اون دو تا صاب مرده رو باز نکنی و بفرما نزنی. وقتی هم که زدی به خودت می گی بابا یه ماچ ساده کردم کون که ندادم! ولی وقتش برسه می بینی کون که سهله جون هم می دی. این تروجان ها واقعا می تونن در ابعاد مینیاتوری بیان و در ابعاد جهانی کاسه کوزه ی جهانتو بریزن بهم. عین تروجان های کامپیوتر. میان تو فرم یه اد خوشگل و اینقدر فلش و چشمک می زنن که دستت ناخودآگاه میره روشون و کلیک می کنه. دو روز بعد به خودت میای می بینی همه زندگیت داره تو مانیتور چشات فلش و چشمک می زنه. هر جای صفحه ی مغزتو کلیک کنی فقط یه پنجره اس که باز می شه که تو قابش همیشه یه چهره ی رنگی و خندون با دندونای سفید تشویقت می کنه رو تنش کلیک کنی. تو کلیک می کنی و باز یه پنجره از نو اون ور تر باز می شه که همینه. همین خانومه! چشمک می زنه و تو باز روش کلیک می کنی. و این می تونه تو رو تا ابد مطیع و مسحور خودش کنه. یه جور شرطی شدن به محرکی که هدفی جز تحریک دایم تو برای کلیک های مدام تو نداره. که بمونی و هر ساعت هر ثانیه روش کلیک کنی. که تو تکثیر تصویر خودش در مغز تو زندگی کنه. که تو غصب همه ی توجه تو زنده بمونه. ولی ای کاش ما هم مث کامپیوتر آنتی تروجان داشتیم که نذاریم هر بوسه یی حکم تبعیدمون به هپروت باشه. اصن کاشکی ما همچیمون مث کامپیوتر بود. مثلا یه کیبورد داشتیم که با هاش دکمه های ترکیبی بگیریم و حس کنترل روی امور کنیم.  آن دو کنیم یه سری چیزا رو. آپشن رممبر می رو بزنیم تو خاطره ی بعضی آدما. یه سریا رو به سادگی یه درگ ان دراپ ساده بکشیم بندازیم تو سطل آشغال بدون سردردهای بعدش. یه سریا رو از اون ور هی کپی پیست کنیم تو همه فولدارا. در نهایتم که خسته شدیم از خر و کش بار اضافی هر وقت سنگین شدیم یه کنترل آلت دیلیت و ... ۲ دقیقه بعد سبک و سرحال، بشیم عین روز اول بسته بندی تو کارخونه. نمی شه ولی لامسب. نمی شه. فعلا بطری خالی می کنیم که خالیمون کنه. فعلا تو خیابون تاب می خوریم و به جگرکان دوپا می گیم "گِل" خوش سیری چند؟! فعلا بر سر جوی شلنگ توالت می شینیم و گذر عمر میرینیم و کک هیچکی هم نمی گزه. ای امان از این فعلا. که همیشه فعل حال موند. که هیچ وقت قبلا و بعدا نشد. 

فعلا.   



Friday, June 5, 2015

خوابهای پراکنده: سه دختر

سه دختر بودن و یه دونه من. یکی سفید و یکی سیاه و یکی قرمز. من پای تخت نشسته بودم رو زمین و دختر قرمز بالای تخت داشت با آهنگ تو سرش نرم و کشدار می رقصید. دختر سیاه که کنارم نشسته بود به دختر سفید که اونم کنارم نشسته بود گفت
Ne néglige pas son anniversaire!
دختر سفید برگشت دستمو گرفت با لحنی از دلسوزی تو چشام نگاه کرد و گفت
 Mais c'est lui qui néglige son anniversaire..!

ساعتمو نگاه کردم. جای عقربه تقویم بود. به تاریخ 15 ژوءن. هنوز وقت هست تا 24 ام. پیشاپیش تولدم مبارک.

Tuesday, May 12, 2015

پاره آجر

نمی دونم چیه. از ساعت 1 تا الان انگار یه چیزی توم پاره شده. ریخته بیرون. مث اسید. رگم می سوزه. مغزم می سوزه. شیکمم می سوزه. استخونم می سوزه. میل به زندگی مث حشرترین فاحشه ی محلمون زده بالا. درست به همون اندازه که میل به تموم کردنش. بین دوتا خواستن و نخواستن بینهایته که دارم باز می شم از هم. تموم جیبا و درزای لباسام پر از آجرایی که از خراب کردنا جا مونده. از ساعت 1 تا حالا جیبام پاره شدن. پاره آجرا همه جا پخش زمینن. از ساعت 1 تا حالا افتادم روشون و مث یه احمق سعی می کنم باز بهم بچسبونمشون. انگار می خوام همه ی اون خونه ها که توش زندگی کردمو، همه ی اون عشقای نارسو که سر زا رفتنو، همه ی اون نفسای عمیقی که زیر گوشای کر کشیدمو، همه ی اون سوراخ موشایی که توش از ترس واقعیت قایم شدمو، همه ی اون انزواها رو، که ساختمو و توش لونه کردم و بعد ترسیدم و خرد و خمیرشون کردمو، باز از نو بسازم. از اون همه خرابه حالا همین 3 4 تا خرده آجر مونده. اما انگار عقل از سرم پریده. همین حالا می خوام همرو باز بسازم. با همین چس دونه مصالح. تا صبح نشده. تا داغم. تا می سوزم.

می دونم نمیشه. این پاره آجرای تو جیبم
فقط واسه یادآوریه. نه ساختن.

Thursday, April 23, 2015

سوره ی جا افتاده - گرگهای صدا خفه کن دار

سلب مسئولیت (disclaimer) : این پست صرفا جهت تخلیه ی عمومی چاه الهامات نوشته شده. قصد و یا غرضی در هرگونه ارتباط با مخاطب در آن غایب است. لطفا زور نفرمایید.



فریاد زدن امری است انجام دادنی و نه فهمیدنی. و از این رو فهمش پر است از کج فهمی و نافهمی و نفهمی. اگر که نوشته شود یا کشیده شود یا که خوانده شود. من واقعا آن هر آنچه که باید  را درنیافتم. و من نمی باید آن را که انجام دادنی است و نه دریافتنی به اصرار بفهمم.

این که بدانید زوزه ی گرگ چگونه ممکن است صدا کند نه به گرگ کمکی می کند و نه به شما. اما بدانید که چگونه زوزه کشیدن تفاوت دارد زمان فریاد زدن خوشحال و یا فریاد زدن غم انگیز. هنگامی که فریاد زدن جفت گیری است و یا فریاد زدن ادعای قلمرو. هنگامی که یک فریاد زدن "هی، به من نگاه کن" است و یا فریاد زدن "مرا به تنهایی خودم ترک کن".

و بخش فهمیدن فریاد گرگ٬ خاصه اگر بی صدا باشد٬ تنها منفذ تازه یی را به سوراخهای این دیوار سوراخ سوراخ باز می کند، دیواری که پناهی است در برابر تمام رویاهای اغواگر و عشوه گر، که چون باز شد قابل بازگشت نیست. چونان در دژی که ‍‍‍پی توهم صدایی که نیست باز می شود و تاریکِ آن سو برای نگهبان تا پیش از این بی خیالش می شود منبع همه ی الهامات خوفناک شبهای باقیمانده ی زندگی مشترک او و در. اما ذهن نا امن شده ی نگهبان در را هم ناامن می کند. و دژ را. همیشه می شود و همیشه می ماند و هرگز نمی رود این فهم صداهایی که شنیده نمی شوند. مثل دیوانه یی که علاوه بر خُلیت خویش چیزخورش هم کرده باشند، نگهبانِ به اجبار به عقدِ در درآمده پارانویدی می شود که همواره چیزهایی که نیست را می شنود. و آنقدر اصرار به فهمشان می کند تا عقل او به زوال و حتی گا برود. و در هم با او. و دژ هم با این دو. و همانا این لطمه یی جبران ناپذیر است. و همانا گاهی خداوند به طریقی جبران ناپذیر می گذارد. اگر بنا باشد که بگذارد. باشد که نگذارد. آمین.