سنت. قالب تهی شده ی مقدس. حرف تازه ی مشمول مرور زمان شده. مومیایی محافظه کار یه روح انقلابی. سو تفاهم عمدی و آسون.
سنت. ظرف نوتلای خالی که چون مایه ی پر کردنش نیست به لیس زدن درش قناعت می کنیم.
سنت. کتاب حافظی که تا وقتی رنگ جلدش با سماق و سیب سر سفره ی هفت سین ِسته تلفظ سخت استعاره هاش از بحث زنده بگور نکردن ماهی قرمز تنگ هم خنده دارتره.
سنت. مگسهای خیالاتی شده یی که فکر می کنن اگه مث کرم ابریشم دور خودشون با آت وآشغال پیله بسازن از اون سرش پروانه میان بیرون.
سنت رو ولی در هیچ تمثیلی بهتر از پنجره ندیدم.
تصور کن انعکاس خورشید یه بعدازظهر تابستونو که افتاده تو یکی از صدها شیشه ی یه مجتمع مسکونی. همینطور که از اون سر خیابون که زیر سایه ی یه برج دیگه س قدم زنان میگذری نور براقشو میبینی که از یه پنجره به یه پنجره ی دیگه میپره.
تو ولی عاقلی. تعجب نمی کنی که:
" ِا ... خورشید که الان تو این یکی بود.. چطوری از یه قاب پرید تو اون یکی؟"
تو می دونی که خورشید به پنجره ربطی نداره. داستان فقط اینه که جای درست خیابون وایسی و جای درستو نگاه کنی و شیشه یی هم باشه در اون ساعت خاص روز که نور رو از زاویه ی درست بگیره و به زاویه ی درست دیگه یی که تو باشی منعکس کنه.
همینه دیگه. نه؟
حالا به مذاهب و فرقه ها فکر کن. فکر کن یه روز یه بودایی بود که نور حق افتاد تو دل و مغزشو از اونجام منعکس شد رو بقیه. بعدشم افتاد مرد. بقیه چیکار کردن؟ جای اینکه بره هرکی جای خودش در ساعت و زاویه ی مناسب خودش منتظر باشه نوری به چهره ش بیافته، با وسواس خاصی شروع کردن از قاب پنجره ی بودا کپی ساختن. نظر غالب این بود که Fake it until you make it. یا بعارتی ما که نفهمیدیم چی شد. که یه روزی یه نوری افتاد تو اون قاب و بعدشم ناپدید شد. ولی شاید اگه همه ساختمونای شهر قاب پنجرشونو عین این کنن یعنی که ... کمابیش همگی با هم به حقیقت رسیدیم.
یهودی ارتدکس پالتوپوش تو زل گرما، شیعه ی ِگل به سر، سیک شمشیر به کمر، مسیحی پولک خور. این همه. همه ساختمونای کجی که عوض کوبیده شدن و بازساخته شدن به جهت نورگیر، فقط تصمیم گرفتن قاب پنجره عوض کنن. حرف زیادی هم بزنی در راستای اینکه
" عزیز من شما قاب و از طلام که بسازی تا وقتی دیوارت شمالیه نور غروب نمیگیره...!" میگیرن از همون پنجره آویزونت می کنن.
فکر نکن من و تو هم مستثناییم. اون مدل حرف زدن عین Jordan Peterson. این استایل کت یقه ورمالیده ی آلبر کامویی. اون قرقره کردنهای ۱۰۰ بار تمرین شده ی حافظ و نیچه. این شاخ شیطان کنسرت متال. من و تو هم قاب سازیم. من و تو هم به زاویه ی زیربنای هیچی شک نکردیم. یا بیضه ی شک و نداشتیم. همه در یه توافق نانوشته قاب بازیم و در یک دسیسه ی عمومی تصمیم به نریختن پته ی همدیگه رو آب گرفتیم.
این ماییم. جاعلانی که سنت شکنی رو هم سنت کردیم.