Wednesday, January 6, 2021

Sour Silence

 

 
In the thick of the woods
Sour silence in the mouth

A rising cold from the evening breeze
leaves a line of tears and fleets

Ahead is a plain
Grave is the pain

I say to myself quietly
How empty my heart is
like this environs

 

 در انبوه خامش بیشه
 سکوتی گس در دهان  
 
خیزشی سرد از نسیم عصر  
خطی از اشک می گذارد ومی گریزد   
 
پیش رو دشتی  
در سینه دردی  
 
 به خود می گویم آهسته:  
چقدر دلم مثل این دور و بر هست خالی
 
با الهام ازچیزی که ۱۵ سال *بعدش* از این شاعر چینی خوندم

Wang Wei: Deer Park

鹿 寨
空 山 不 见 人
但 闻 人 语 响。
返 景 入 深 林
复 照 青 苔 上。

Lu Zhai

Kong shan bu jian ren
Dan wen ren yu xiang。

Fan jing ru shen lin
Fu zhao qing tai shang。

Deer Park

Empty mountains: no people seen
Yet one can hear the echoes of people’s words

Reflected light enters deeply into the forest
Illumination again: going to the green moss.

 

https://www.learnancientchinesepoetry.org/2016/10/22/wang-wei-deer-park




Thursday, October 8, 2020

Notes to my psychologist

  • There is no such thing as big or small agonies. They are all the same size. It is just us who enlarge or shrink in their face.
  • Everyone has absolute freedom, until they decide to use it.
  • The world today is a place where legs are wider open than minds.
  • Those who depart may never arrive. Those who do not, certainly won't.
  • Sometimes what is hidden under one mask can be revealed by putting on another mask.

*This post gets updated every now and down.

Sunday, September 27, 2020

سنت، یا فن پنجره سازی

سنت. قالب تهی شده ی مقدس. حرف تازه ی مشمول مرور زمان شده. مومیایی محافظه کار یه روح انقلابی. سو تفاهم عمدی و آسون.

سنت. ظرف نوتلای خالی که چون مایه ی پر کردنش نیست به لیس زدن درش قناعت می کنیم.

سنت. کتاب حافظی که تا وقتی رنگ جلدش با سماق و سیب سر سفره ی هفت سین  ِسته تلفظ سخت استعاره هاش از بحث زنده بگور نکردن ماهی قرمز تنگ هم خنده دارتره.  

سنت. مگسهای خیالاتی شده یی که فکر می کنن اگه مث کرم ابریشم دور خودشون با آت وآشغال پیله بسازن از اون سرش پروانه میان بیرون.


سنت رو ولی در هیچ تمثیلی بهتر از پنجره ندیدم.

تصور کن انعکاس خورشید یه بعدازظهر تابستونو که افتاده تو یکی از صدها شیشه ی یه مجتمع مسکونی. همینطور که از اون سر خیابون که زیر سایه ی یه برج دیگه س قدم زنان میگذری نور براقشو میبینی که از یه پنجره به یه پنجره ی دیگه میپره. 

تو ولی عاقلی. تعجب نمی کنی که:

 " ِا ... خورشید که الان تو این یکی بود.. چطوری از یه قاب پرید تو اون یکی؟‌"

تو می دونی که خورشید به پنجره ربطی نداره. داستان فقط اینه که جای درست خیابون وایسی و جای درستو نگاه کنی و شیشه یی هم باشه در اون ساعت خاص روز که نور رو از زاویه ی درست بگیره و به زاویه ی درست دیگه یی که تو باشی منعکس کنه.

همینه دیگه. نه؟

حالا به مذاهب و فرقه ها فکر کن. فکر کن یه روز یه بودایی بود که نور حق افتاد تو دل و مغزشو از اونجام منعکس شد رو بقیه. بعدشم افتاد مرد. بقیه چیکار کردن؟ جای اینکه بره هرکی جای خودش در ساعت و زاویه ی مناسب خودش منتظر باشه نوری به چهره ش بیافته، با وسواس خاصی شروع کردن از قاب پنجره ی بودا کپی ساختن. نظر غالب این بود که Fake it until you make it. یا بعارتی ما که نفهمیدیم چی شد. که یه روزی یه نوری افتاد تو اون قاب و بعدشم ناپدید شد. ولی شاید اگه همه ساختمونای شهر قاب پنجرشونو عین این کنن یعنی که ... کمابیش همگی با هم به حقیقت رسیدیم.

یهودی ارتدکس پالتوپوش تو زل گرما، شیعه ی  ِگل به سر، سیک شمشیر به کمر، مسیحی پولک خور. این همه. همه ساختمونای کجی که عوض کوبیده شدن و بازساخته شدن به جهت نورگیر، فقط تصمیم گرفتن قاب پنجره عوض کنن. حرف زیادی هم بزنی در راستای اینکه 

" عزیز من شما قاب و از طلام که بسازی تا وقتی دیوارت شمالیه نور غروب نمیگیره...!" میگیرن از همون پنجره آویزونت می کنن.

فکر نکن من و تو هم مستثناییم. اون مدل حرف زدن عین Jordan Peterson. این استایل کت یقه ورمالیده ی آلبر کامویی. اون قرقره کردنهای ۱۰۰ بار تمرین شده ی حافظ و نیچه. این شاخ شیطان کنسرت متال. من و تو هم قاب سازیم. من و تو هم به زاویه ی زیربنای هیچی شک نکردیم. یا بیضه ی شک و نداشتیم. همه در یه توافق نانوشته قاب بازیم و در یک دسیسه ی عمومی تصمیم به نریختن پته ی همدیگه رو آب گرفتیم.

این ماییم. جاعلانی که سنت شکنی رو هم سنت کردیم.

Wednesday, August 28, 2019

برداشتهایی آزاد از ویتگنشتاین

من یا شادمانم و یا ناشاد، همه چیز همین است. می توان گفت، خوب و بد وجود ندارند. انسانی که شادمان است نباید از هیچ چیز بترسد، حتی از چهره مرگ....تنها، انسانی که نه در زمان، بلکه در لحظه می زید، می تواند شاد باشد. جهان شادمانان، از جهان ناشادان بسیار متفاوت است...
اخلاق و زیبایی شناسی هر دو یک چیزند. 
محدودیت های زبانی من، محدودیت جهان زیست من است...همه آنچه می دانم، تنها چیزهاییست که برایشان کلماتی دارم...(لذا) هر جهانی جهان یک فرد است، این ایده با این واقعیت نمایانده می شود که حدود زبان (زبانی که تنها من می فهممش) حدود جهانی است که در آن می زیم... در زبان ما، اسطوره شناسی کاملی نهفته است...مردمان، عمیقا در اوهام فلسفی (درواقع اوهام دستور زبان) گرفتارند و رها کردن شان ممکن نیست مگر آنکه ابتدا بتوان آنان را از کلاف چند جانبه و پیچیده زبانی که در آن گرفتارند، رهانید... فلسفه، نبرد علیه طلسمی است که زبـــان ما بر ذهن ما می افکند...اگر شیری می توانست سخن بگوید، ما سخنان او را نمی فهمیدیم...آنچه باید درک شود، اشکال گوناگون زندگی است... (شکل زندگی شیر متفاوت است).
هدفم آنست که به شما بیاموزم، چگونه از انبانی از مزخرفات پنهان به چیزی برسید که مزخرفات واضح باشد... تصویری که از جهان دارم را، نه با قانع کردن خودم به اینکه تصویر درستی است بدست آورده ام و نه به آن خاطر این تصویر را برگزیده ام که مطمئنم درست است، نه، این تصویر تنها زمینه به ارث رسیده ایست که در برابرش من صحیح را از ناصحیح تشخیص می دهم... هر آزمونی، هر تاییدیه ای، و هر ردیه ای برای یک نظریه، پیشاپیش تنها در درون یک دستگاه رخ می دهد و این دستگاه، کم و بیش، نقطه عزیمتی دلبخواهی یا نامطمئن برای همه براهین ما نیست بلکه در واقع به ذات آنچه برهان می نامیم بر می گردد. بیش از آنکه این دستگاه نقطه عزیمت باشد، آن ذهنیتی که براهین ما درآن زندگی می گیرند، نقطه عزیمت است... باری، هیچ چیز، به دشواری نفریفتن خویشتن نیست.

آدمی باید چنان بیدار شود که به شگفت آید، و شاید مردمان نیز؛ علم راهی است که دوباره آدمی را به خواب می فرستد.
 
بکوشید دوست داشته شوید، بدون آنکه تحسین شوید.


********************************************************

I am either happy or unhappy, that is all. It can be said: good or evil do not exist.
A man who is happy must have no fear. Not even in the face of death.Only a man who lives not in time but in the present is happy...The world of the happy is quite different from the world of the unhappy... 
Ethics and Aesthetics are one..
The limits of my language mean the limits of my world...All I know is what I have words for... The world is my world: this is manifest in the fact that the limits of language (of that language which alone I understand) mean the limits of my world...An entire mythology is stored within our language...People are deeply imbedded in philosophical, i.e., grammatical confusions. And to free them presupposes pulling them out of the immensely manifold connections they are caught up in... Philosophy is a battle against the bewitchment of our intelligence by means of our language...If a lion could talk, we could not understand him...My aim is: to teach you to pass from a piece of disguised nonsense to something that is patent nonsense... I did not get my picture of the world by satisfying myself of its correctness; nor do I have it because I am satisfied of its correctness. No: it is the inherited background against which I distinguish between true and false...All testing, all confirmation and disconfirmation of a hypothesis takes place already within a system. And this system is not a more or less arbitrary and doubtful point of departure for all our arguments; no it belongs to the essence of what we call an argument. The system is not so much the point of departure, as the element in which our arguments have their life...Nothing is so difficult as not deceiving oneself
Man has to awaken to wonder — and so perhaps do peoples. Science is a way of sending him to sleep again.



Aim at being loved without being admired



Ludwig Wittgenstein


https://en.wikiquote.org/wiki/Ludwig_Wittgenstein?fbclid=IwAR2Fc6VBCyd_ZIWIsURQERhc6stq3K-E7qV0OqdV_ln1aAqMfbX0bPGG4BI 



*ممنون از تویی که هر از گاهی آینه خاک گرفته مو دستمال می کشی.