Sunday, February 13, 2022

بطری نامه

به تویی که عزیزت کند و رفت...
 
جاش نمیگم خالی نباشه که معلومه هست. تو این همه سال آدمای زیادی از پیشم رفتن یا از پیششون رفتم. هربار یه تیکه کنده شد. هر بار یه حفره جدید. ولی دیدم اگه بهش یه جور دیگه نیگا کنم شاید تحملش آسونتر شه. مثلا این آدما نامه هایی ان که تو بطری میذاری و پرت می کنی تو آب. اینجوری حتی وقتی اینقدر دور شد که دیگه دیده نمیشه می دونی یه جایی به یه سمتی داره راشو ادامه میده. اینکه محتوای اون نامه از خود کاغذی که کنارت بوده مهمتره. اینکه از کنارت بودن مهمتره. اینکه شاید اون سر دنیا کسی فرصتشو پیدا کنه از خوندن نامه ی مورد علاقت لذت ببره. باهم از راه دور یه عشق‌مشترک و تقسیم کنین. اینکه شاید یه‌روز اون بطری رو آب برگردونه به ساحلت و ببینی چند صفحه ی دیگه هم بهش اضافه شده. پرتر شده. و هنوز نامه ی تو اِ.
 
عشق‌خودخواه اِ. دوست داشتن اما فرق می کنه. بخشنده س. اون بطری رو فقط کسی جرات داره پرت کنه تو آب که دوست داشتن بلده.

Wednesday, October 20, 2021

Grain of Sand

To see a World in a Grain of Sand

And a Heaven in a Wild Flower

Hold Infinity in the palm of your hand

And Eternity in an hour

 

BY WILLIAM BLAKE


Failed Star

I am not a planet. I am not a star. I am a failed star.

A giant dwarf. A baby monster.

Not habitable like a planet. Not life-giving like a star. Dimmer than a star, larger than a planet, a limp mass stuck in an undecided state. Never a giver. Never a receiver. No visitors in its orbit, no orbit to visit any master.

I am a failed star. Not willing to be discovered. Not worthy of a will to be discovered. Not worried of such worthiness.

May the Gods of seven skies excuse my being. May the Lord of Ether set me free of any mass. May the Supreme being of Vacuum release me from any incurable disease of grandioseness.


Saturday, April 10, 2021

۴ × ۴

 اتاقی است اینجا :

                      یک نفر را کم

                                            دو نفر را بسیار.

آن کنج پنجره ای

سمت من دیواری


در  این میانه ی از هرچه تهی

آه می کشد سقف

از غم

از جبر تنهایی


خانه ام بی غوغا ست

ضیافت شب اما قندیل باران ش گرفته

امشب پنجره باز در کار گره انداختن به ابروی خواب

از کنج خوف انگیز خود می دهد رنجور آواز

نجوای وهم انگیز پریزادی است پیچیده در ناقوس ترس


بر فراز نیم بند تن شناور شولای مرگ

نشسته کمین فرو غلتیدنم را در گود مسخ

نگهبان صبح را ترسم خواب رفته باشد باز، گرم گرم

من ام و پنجره ای دهان بازمانده

که می بلعد روانم را آهسته آهسته

ژرفاژرف غارش قیراندود

می کشانم خسته جانم را در قاب او.

***


می کشانم خسته جانم را در قاب:

سر بر دهان شیشه می خوابانم

نجوای شب را می مکم آرام در گوش

شیار مغزم را پس می زند جامه

دست بر آماسیده شکنک بلند و پستش می کشد

مسخ علامات مگو مست می پیچم

 تسلیم می چرخم

و یک آن

به طرفتی که هیچ دفاعی را میسر نیست تدارک

به ناخن چنگ می زند در گوشت نرم مغز

آوخ!!

دیگرم رفت صبر و تاب

آمده است آوار

می گریزم به عقب

فریاد! فریاد!

پناه بر دیوار!

پناه بر دیوار!


<تترق ... تترق>

خانه ام؟ نه! همه چیزی جان گرفته است

ز هرسو دست است که پرتاب می شود به عزم کاسه سر

می چرخم به حول خود

می شوم بر زمین نقش

و ناگاه سایه دو پا که صورتم بر خاکش فرود آمده

نگهبان صبح به نجاتم آمده.
     

Sherbrooke, 5 November 2006