Thursday, August 25, 2022
Pole Pole (Swahili)
Exhausted as I am, bad dancer as I am, just learned from John, the taxi driver in Moshi (Tanzania), to slow down. Something is wrong. The rhythm is gone, the dance is clumsy. I am drowning like when you hastily grab, claw and clutch chunks of water in an attempt to swim faster, but it only makes you drown faster. Need a pause between each stroke to stay surfaced. To smoothly glide the water. To enjoy not swimming while swimming.
The rhythm...
"Pole pole my friend, pole pole!".
Sunday, February 13, 2022
خوابهای پراکنده: کفشهای رنگی
لب یه ضخره عظیم من و یه مشت آدم دیگه بودیم. اون پایین موجای سنگین میسابید پاهای صخره رو. اینجا سطح زمین سنگهای آهکی سفیدی بود که چاله چاله شده بودن از شستن مدام کف موجها که تا این بالا می رسید. تیز بود همه چی. لبه چاله ها مث چاقو برآمده و تیز بود. تو بعضی هاشون یه کم آب. تو بعضی هاشون ولی سبزه نرم. یه عالمه کفش رنگی رندوم هم با فاصله چند ده متری ریخته بود این ور اون ور. باید پا برهنه می رفتیم تا بهشون برسیم. کفشهای نزدیکتر کوچیک بود واسه پا و ناراحت. هر چی جلوتر بری سایزها بهتر می شه. می تونستی آخ و اوخ کنان یه جا رو سبزه یه جا رو سنگ تیز ورجه ورجه بری تا به اولین جفت برسی. که فیت هم نیست. ولی بعد با اونا بری سراغ کفشهای سایز بهتر. و همین جور هی بری تا بالاخره اندازه راحتتو پیدا کنی. به نظر نمی اومد ولی این داستان تهی داشته باشه و گارانتی باشه سایز فیتتو پیدا کنی هیچوقت.
یه عده زدن تو داستان. یه عده ترجیح دادن بشینن تماشا کنن و وارد این بازیها نشن. هرکیم اون یکی رو با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگاه می کرد. که زندگیت چقدر بی هدف و پوچ و خالیه.
سوال این بود که چرا اصلا باید رفت رو تیزی واسه کفشی که پاتو حفاظت کنه در برابر همون تیزیا. از یه ور دیگه اگه بمونی سر جاتم هیچی ندیدی تو زندگی.
این کاملترین تابلویی بود که از زندگی دیدم. هر سناریویی توش صدق می کرد. حق با هیچکی نبود و با همه.
ژانویه ۲۰۲۲
خوابهای پراکنده: شیشه های عطر
رو طاقچه ۴ تا بطری شیشه ایی کت و کلفت و قدیمی بود. مث شیشیه های بزرگ ادویه، سرپوش های سنگین و جا دستی گرد. به دخترک که پاشون وایساده بود میگم اینا واسه حبس کردن خاطرات ۱۸ تا ۲۱ سالگیه. میگم اینا بهترین سالهای عمرن. عطرشونو تو این شیشه ها نگه داشتم که همینجور که کم کم پیر میشم برم و بوشون کنم. از یه وری می ترسم هربار در شیشه ها رو که برمی دارم بو کنم کم و کمتر شن. از یه ور هم که میگم به چه دردی می خوره اگه این ترس نذاره هیچوقت درشونو وردارم.
دخترک ۱۹ سالش بود. از هیجان صدام خنده ش گرفت که چی میگی بابا. بعدش هم رفت از در بیرون. منم پی ش بوکشان لیز خوردم تو رد قریحه ی جوونیش. بی حس جنسی. شاید دیگه لازم نباشه از بطریهای خودم خرج کنم تا دو سه سال.
ژانویه ۲۰۲۲