دیدم حضرت آدم ام و کنار حوا وایسادیم رو یه تخته سنگ وسط بیابون. هر دو لخت و زیبا بودیم. باد موهای حوا رو می ریخت رو صورتش جوری که چشای خندونش باهام از اون زیر قایم موشک بازی می کرد.
نگاه از هم گرفتیم و چرخیدیم به یه سمت. هر دو شونه به شونه رو به یه تابی بودیم که دو تا پسرامون روش تاب می خوردن. بچه ها ۷ ۸ ساله بودن و صدای ذوق و خندشون تو اون برهوت خالی می پیچید. من و حوا با افتخار به چیزی که ساخته بودیم نگاه می کردیم و لبخند می زدیم.
یهو از لای ابرهای سیاه اون بالا زلزله یه صدای رعدآسا پیچید تو دشت:
« بسوزان!»
لبخند از لب من و حوا پرید. به روی خودمون نیاوردیم. باز صدا غرید:
« بسوزان!»
قلبم محکم می زد. می دونستم چی می خواد. اما نمی خواستم. مردش نبودم. این همه زندگی م بود.
بعد اتفاق افتاد. دو تا بچه همینجور که تاب می خوردن شعله گرفتن. یه شعله نرم و آبی مث شعله گاز. خنده هاشون قطع نشد ولی. همینجور که تاب می خوردن شروع کردن به سوختن. بدون اعتراض و مقاومت.
تا غروب تموم شدن. دو تا تخته تاب همچنان عقب و جلو می رفت و خاکسترشونو می ریخت تو باد.
May 2002