من و تو دو تا موش کوریم که دالونای زیرزمینی مون از قضای روزگار رسیده به هم. دالونایی که هی می کندیم تا تونلی بشه به هوای آفتابی بیرون اما جاش هی تو خودش پیچیده و گره خورده و شده یه ماز مارپیچی که فقط به خودش ختم می شه. حالا هم به تو.
ما که به نور نرسیدیم. تو اما هروقت پرسیدم بگو رسیدیم. اگرهم گیر زیاد دادم بگورسیدیم تو کوری نمی بینی. منم باور می کنم. تو کتم نمی ره این همه کندن تو سیاهی ته نداشته باشه.
انگار زمینی که توشیم یه توده ی خاکی فوق چگاله که جاذبه ش تمام خطوط راست دالونامونو هی کج می کنه به سمت پایین. به جهت مرکز. مث خطوط نور که وقتی به دام جرم سیاهچاله می افتن دیگه تا ابد اون تو گیرن و دور هم چرخ می زنن. هربار خیز ورمیدارن به سمت بیرون باز مث فواره می شکنن و خم می شن به داخل. تو دل یه توده خاک لوله هایی که کشیدیم گیر کرده رفیق. هر ور رو می گیریم و هر جور مهندسی ش می کنیم باز سر این تونل ها می شکنه سمت پایین. بالا، آسمون، نور، آفتاب. همشون انگار همیشه دقیقا جهت مخالف سمتی ان که می کَنیم. سمت ما. سمت بی حیایی تاریکی که اینقدر لخته جلو چشمون. سمت قلدری امنیت که گلوی بیقراریامونومحکم فشار میده تو مشتش. سمت خساست خاک که بسکه فقیره ما موشهای کور شدیم گنج پنهانش.