Tuesday, April 4, 2023

موش موشکای کور

 من و تو دو تا موش کوریم که دالونای زیرزمینی مون از قضای روزگار رسیده به هم. دالونایی که هی می کندیم تا تونلی بشه به هوای آفتابی بیرون اما جاش هی تو خودش پیچیده و گره خورده و شده یه ماز مارپیچی که فقط به خودش ختم می شه. حالا هم به تو. 

ما که به نور نرسیدیم. تو اما هروقت پرسیدم بگو رسیدیم. اگرهم گیر زیاد دادم بگورسیدیم تو کوری نمی بینی. منم باور می کنم. تو کتم نمی ره این همه کندن تو سیاهی ته نداشته باشه.

انگار زمینی که توشیم یه توده ی خاکی فوق چگاله که جاذبه ش تمام خطوط راست دالونامونو هی کج می کنه به سمت پایین. به جهت مرکز. مث خطوط نور که وقتی به دام جرم سیاهچاله می افتن دیگه تا ابد اون تو گیرن و دور هم چرخ می زنن. هربار خیز ورمیدارن به سمت بیرون باز مث فواره می شکنن و خم می شن به داخل. تو دل یه توده خاک لوله هایی که کشیدیم گیر کرده رفیق. هر ور رو می گیریم و هر جور مهندسی ش می کنیم باز سر این تونل ها می شکنه سمت پایین. بالا، آسمون، نور، آفتاب. همشون انگار همیشه دقیقا جهت مخالف سمتی ان که می کَنیم. سمت ما. سمت بی حیایی تاریکی که اینقدر لخته جلو چشمون. سمت قلدری امنیت که گلوی بیقراریامونومحکم فشار میده تو مشتش. سمت خساست خاک که بسکه فقیره ما موشهای کور شدیم گنج پنهانش.

Saturday, April 1, 2023

Life Sentence

What could be a better sentence to describe life, than us being condemned to life sentence?

Friday, March 31, 2023

حلقه غل

 رفتم قدم زدم زیر برف. برگشتم نشستم رو چهارپایه ی دم در. چشمامو بستمو سرمو انداختم رو دیوار. به سکوت جهان گوش کردم و صدای نفسهام. با هر دم و بازدم دیدم نخی از کاموای بودنم آروم آروم و تاب خوران میره تا عمق فضای سیاه بیرون اتمسفر. رقص کنان. با هر متری که دورتر میشه یه لایه هم از کاموام کم میشه. میره تا اون ور کمربند خورده سنگی که مریخ و زمینو از هم جدا می کنه. و منو از دیدن اینکه ته این نخ کجاست محروم.

 دیدم جهان تو چند قدمیم وایساده. لبخندی میزنه و اشاره می کنه که بیا. دیدم اما علیرغم فاصله ۲ متریمون یه دره ی ۲۰۰۰۰ متری عمیق بینمونه.

هر روز کتابخونه م کوچکتر میشه. یه جورایی مرگ تدریجی. روانم از زمختی و سنگینی این غل و زنجیرها پاره پوره س. غل و زنجیرهایی که مث حلقه گل استقبال فرودگاه وقتی ۱۸ سالت میشه و پا به واقعیت کارو زندگی و مناسبات و درجات و توفیقات می ذاری زندگی میاد میندازه گردنت. و همین دونه های فلزی و درشت حلقه گله که کم کم گردنتو زیر وزنش خم می کنه. جلو همه کسایی که باید خم کنه. بعد کمرتو. که به تعظیم و رکوع دائم تبدیل شی. در نهایتم پوزه تو می رسونه به زمین. که رسما ضربه فنی و در خاک حریف آخرین روزاتو تموم کنی.

هنوز یه امید احمقانه ی درم هست که یکی بیاد بگه اشتباه گرفتیم. منتظر آقای فلانی بودیم و شما شباهت و قرابت ظاهری خاصی داشتی به ایشون. و البته خوب مقاومتی هم نکردی انصافا. و بعد یواشی حلقه گل (یا غل) رو از رو گردنم ور داره و بگه بفرما برو. بر خدا روزیتو جای دیگه حواله بده پسرجان. و من برم. 

اینه اون اون لحظه ی اعجازانگیزی که همه عمر منتظر اوج ظهورشم. که باز با یه کرختی و انفعال مزمن لجوجی گره ش می زنم به اون کسی که نیست. همون منجی غل به گردن انداز. این میزان ساده لوحی و خریت خودش درخور تشویق و ترفیعه در هر هرمی تو جامعه.


۲۷ ژانویه ۲۰۲۲

Thursday, February 9, 2023

 "When the snow falls, it is no more into the vast that the distances are leading, but inwards."

- Walter Benjamin