Sunday, December 1, 2024

I have no willingness to be the black sheep. Rather, I want to live as the white sheep that turns out to be the only white sheep when everyone's white wool coat eventually wears out and their black underneath gives away who they really were all along.
I am no longer going through life, rather life is going through me. Like an empty window frame witnessing how a Chinese dragon slowly passes through. No resistance. No fear. Only surrender and submission.

Wednesday, November 20, 2024

ما و حبابهای امید رو دهن کف کرده دریا

 افتادیم تو دریا. از همون ب بسم الله. دست و پا می زنیم به جماعت و فرادا. یا از ترس خفگی یا به امید آغوش امن مادر ساحل.
این دفعه که دریا کشیدتت تو خودش، خودتو نجات نده. غرق نشو. شنا کن فقط ... یا بهتر، موج سواری. بخند و باهاش سر بخور بی جهت.
پایانی نیست. ساحلی نیست. جایی قرار نیست برسیم. زمین سفت کسالت باره و ستاره قطبی نور چراغ قوه یکی مث خودمون که تو کهکشان بغلی گم شده. 
خبری نیست...

Sunday, November 10, 2024

خوابهای پراکنده: خواب خاکستری

 در بستر مریضی یا مرگ. ضعیف به غایت. مامان لب تخت با یه قاشق غذا نشسته. میذاره دهنم. برنج نرمه. اما همینم نمی تونم بجوم و قورت بدم. مامان از این همه غرور شکسته ام عذاب وجدان داره. میگه واسم شعر بخون. بدون سعی انتخاب می کنم: فصل خاکستری. 

با همون برنج نیمه جویده و نیمه قورت داده تو دهنم شروع می کنم خوندن: « روح بزرگوار من، دلگیرم از حجاب تو...»

صدام از ته چاه در میاد. ولی به طرز معجزه آسایی ژوست میاد بیرون نت ها از گلوم. مث ابی پر حال و شور نیست. در یه گام دیگه س. از یه جنس دیگه س. انگار که صدای نی. غم رنگ زده همه نت ها رو. رنگ خاکستری. 

می خونم: « .. مرگ منو ترانه کن..». دو گوشه لبخند زورکی و مهربون مامان به لرزش میفته. مث داربستی که بی دقت و با عجله سرهمبندی شده پیچ و مهره ش شل میشه. میره که هر آن ول کنه اون فشار عضلات دو ور لب و لبخند بریزه کف بشقاب برنج کته و پشت سرش همه نقاب پر از تسکین شو بکشه پایین. به بهانه ی دستمال کاغذی آوردن و پاک کردن غذایی که موقع آواز خوندن از دهنم چکه کرده از اتاق فرار می کنه بیرون. من با هرچی دارم و ندارم آهنگو بلندتر می خونم واسش جوری که از پشت درم بشنوه: «... وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می برم، مغلوب قلب من نشو، ستیزه کن با پیکرم... ». پلکام زیر سنگینی خودشون می شکنن و سر می خورم و تسلیم میشم به عمق خوابی نرم. خوابی که همه ی رنگها توش خاکستریه. حتی ملحفه ی سفیدی که مامان تازه شسته بود و حالا آوردن رو صورتم.

۹ نوامبر ۲۰۲۴