Friday, December 13, 2024

مومیایی

مومیایی داخل یخچال. یه پیر بچه چروکیده. قد یه کتری کل هیکلش. ترس از مرگ. ظن کند کردن سرعت قلب با حبس شدن تو یخچال. اما عملا مرده. اینقدر لیبل دارو و غذا خونده متخصص شده. نسل به نسل دست به دست میشه با یخچال. صاحبای مختلف یخچال طی دهه ها عموما بهش به چشم یه حیوون خانگی بی آزار ولی مزاحم نگاه می کنن. هروقت میرن سروقت یخچال که آبی پرتقالی نونی وردارن اون ته نشسته. با چشایی که از یه وحشت دایم از حدقه زده بیرون. مزمن و دایمی. و همزمان پلکهای خسته ش گه گداری سر می خورن پایین از سر بی خوابی رو اون حدقه زرد از سو تغذیه و قرمز از خون. فقط تاریکی بودن تو این قفس آرومش می کنه وقتی چراغش خاموش میشه بعد بستن در.‌ آروم حرف می زنه مث لاکپشت. یه بی خانمان. یه پناهجو. که کی وقتش برسه بگیرن بکشنش بیرون و مث زباله بذارنش دم در. تا بگرده یواشکی بخزه شبونه بی سر و صدا تو یه لونه ی جدید تو یه خونه دیگه. ترجیحا از این ساید بای سایدها. که موتورش قوی باشه و حسابی توش جادار و زمهریر. 
اون یخچال شده تابوتش. از ترس مرگ تو چیزی پناه گرفته که عملا بردتش تو وضعیت بعد از مرگ. پناه گرفتن تو سردخونه از ترس عاقبتی که به سردخونه ختم میشه.
 
 

Sunday, December 1, 2024

I have no willingness to be the black sheep. Rather, I want to live as the white sheep that turns out to be the only white sheep when everyone's white wool coat eventually wears out and their black underneath gives away who they really were all along.
I am no longer going through life, rather life is going through me. Like an empty window frame witnessing how a Chinese dragon slowly passes through. No resistance. No fear. Only surrender and submission.

Wednesday, November 20, 2024

ما و حبابهای امید رو دهن کف کرده دریا

 افتادیم تو دریا. از همون ب بسم الله. دست و پا می زنیم به جماعت و فرادا. یا از ترس خفگی یا به امید آغوش امن مادر ساحل.
این دفعه که دریا کشیدتت تو خودش، خودتو نجات نده. غرق نشو. شنا کن فقط ... یا بهتر، موج سواری. بخند و باهاش سر بخور بی جهت.
پایانی نیست. ساحلی نیست. جایی قرار نیست برسیم. زمین سفت کسالت باره و ستاره قطبی نور چراغ قوه یکی مث خودمون که تو کهکشان بغلی گم شده. 
خبری نیست...