Monday, March 3, 2025

خوابهای پراکنده: اکت شعبده باز

زن شعبده باز کوچک جثه و لاغری بود که اکت خیابونی ش تموم شد. سکه هایی که ملت واسش ریخته بودن و جمع کرد از دور و برش و ریخت جیبش. واسه امروز بس بود دیگه. خونه ش همون بغل میدون فواره دار بالای نخ دراز پرده ی قاب یه پنجره بود. قاب بلند ۵ ۶ متری بی شیشه بود. اصلا معلوم نیست کی و چرا تصمیم گرفته همچین چیزی نصب کنه کنار میدون. تازه نخ پرده آویزون پرده یی نداشت که بخواد بالا پایین کنه. اونم بی سبب بود. خلاصه ولی خونه زن ریز اندام شعبده باز بالای اون نخ بود. همه دار و ندارش اون بالا از نخ آویزون بود.

رفت بالا. مردم متفرق شدن ولی من یواشکی از دور می پاییدمش. همین جور که بالا می رفت ابزار و آلات شعبده بازیشو میدیدم که از زیر شلوار مشکی و چسبونش زده بیرون. همه چی رو با چسب کتونی بسته بود به ساقاش.

اون بالا که رسید دم یه قاب عکس که پرتره خودش بود توقف کرد. انگشت سبابه شو زد تو یه جعبه جوهر سبز استمپ و زد زیر عکس خودش. بعدشم امضاش کرد.‌ نه تنها خودشو تایید کرد که زندگیشو و امضا و تایید کرد. راضی راضی بود. چقدر آدم باید با خودش تو صلح باشه که عکس پرتره خودشو تو خونه آویزون کنه، چه برسه به اینکه بعد هر روز کاری بیاد و زیرش و امضای تایید بندازه. اونم وقتی همه چیت به یه نخ وصل باشه به معنی واقعی کلمه.

ریختم بهم.‌ که این پای کار هنریش و با چه افتخاری امضا کرد. کار هنری که این مدل زندگی کردنشه.‌ اون وقت من بی مایه ی بی ...


Thursday, February 20, 2025

خوابهای پراکنده: جنگ جهانی یک و نیم

بین آلمان و انگلیس جنگ بود. حدود ۱۹۳۰. نه جنگ‌ جهانی اول بود نه دوم. جنگ جهانی یک و نیم بود. لندن متروکه و پر از لاشه ی خونه های قدیمی. من یه پرستار زن تنها و جا مونده تو یه بیمارستان مخروبه.

آلمان دست از بمبارون ورداشته بود و به یه تاکتیک جدید رو آورده بود. چون دیگه کسی نمونده بود بکشه جای بمب هرنیم ساعت یه بار یه نوزاد تحویل انگلیس میداد. از آسمون با چتر می ریخت پایین. ظاهرا دیگه رفته بود تو کثافت جنگ‌ اقتصادی. می خواست اینقدر جمعیت تولید کنه که از قحطی و گشنگی بمیرن. هی تقلا کنن و هی زندگی سگی کنن و هی تلف شن و باز هی بچه ی جدید بریزه سرشون.
 
اون روز من وامونده تو راهروهای خاکی و خالی بیمارستان پی صدای گریه نوزاد می دویدم. پیداشون کردم. یه اتاق پر نوزاد چند روزه. مث ساندویچ تو آلومینیوم رولشون کرده بودن و بغل هم روی یه میز بزرگ دراز خوابونده بودنشون. چیزی بین شم مادری و تعهد کاری می کشونمم سر میز. یکیشونو ورمیدارم و هق هق کنان از پله های شکسته و خاکی میرم پایین . کجا ببرمش؟ عذاب وجدان، پاهای پر ضعف غذا نخورده مو شل تر می کنه. چرا این؟ چرا یکی دیگه رو ورنداشتم؟ چرا همه رو ورنداشتم؟ از اینهمه کی رو کجا ببرم؟ چجوری غذا بدم تا نمیرن؟ آرزو می کنم من زودتر بمیرم تا این بچه. تجربه ی دو مرگ ظرفیتی می خواد که من ندارم. 

فوریه ۱۷، ۲۰۲۵

خوابهای پراکنده: نقشه ی نصفه

من و مامان قم بودیم و ماشینو گم کرده بودیم و سرگردون تو خیابونا. کلا هرچی می تونست غلط پیش بره غلط رفته بود. از جمله اینکه من نابغه موبایلو تو ماشین جا گذاشته بودم. دیگه چیزی نبود باهاش نقشه چک کنم. مامان ولی اون موبایل گوشکوب قدیمی شو داشت. هیچی ش کار نمی کرد ولی. گوگل مپ و که روش باز کرده بودم فریز شده‌ بود بس که سی پی یوی این بیلبیلک قدیمی و کند بود. خسته شدم. شاکی قاب شیشه یی موبایل و کندم و نقشه گوگل مپ و از زیرش کشیدم بیرون. یه تیکه کاغذ تا کرده بود. تای نقشه رو باز کردم. یه نقشه ی بزرگتر شد. تازه بعضی جاهاشم می شد رو هاپیرلینکها کلیک کرد رو همون کاغذ (هرچند هیچ اتفاقی نمیافتاد). یه لحظه بارقه امید‌ توم حلول کرد. که لااقل نقشه یی هست و یه جوری راهو پیدا می کنیم. طبق رصد من، ما یه جا نزدیک نوک دست راست بالای کاغذه بودیم. حدس می زدم ماشین یکی دو کیلومتر شرق تره. کافی بود یه تای دیگه از نقشه رو باز کنم تا راهو ببینم. ولی تایی در کار نبود. تصور اینکه این نقشه کاغذی مث دیجیتالیش جادویی ه و تا ابد میشه ازش تا باز کرد احمقانه بود. اینم به هیچ دردی نخورد. 
 
نشستیم لب جوب تا شاید ماشین خودش بیاد مارو پیدا کنه. ماشین ما اهلی و بامرام بود. مث ژیان چاق و لاغر. 

اما... نیومد.

من و مامان هنوز لب جوبیم تو قم. اگه کسی اینو می خونه بیاد مارو ورداره.

فوریه ۱۷، ۲۰۲۵

Thursday, January 30, 2025

یادگار دوست

سالها پیش و کمی بعد از مهاجرت این شعرو رفیق شفیقی به اسم بهرام (عباس) گفت و فرستاد واسم. یادم رفته بود تا اینکه بی هوا دیروز واسم فرستاد باز. چه خوشبختم من که جایی تو ذهن یه آدم نازنین به حیات نباتی ام ادامه دادم این همه سال.

------------
(برای ش. ر.
که یقین های رایج مه آلود را به دور ریخت   
و به سمت تردیدهای زلال خویش گریخت) 

بُهت
پرشدم باز امروز از 
پونه و شبنم وگلبرگ
خاک وباران وعلف 
و پرازبهت تفکر از،
دیدن آن همه سبز

میل جاری شدن است 
این که می بینم 
درعکسم درآب
لمس سنگی کوچک 
می برد ذهنم را تا 
شب اسرار اساطیری دور
صبر سنگین مرا 
وین سکوتی که مرا دوخته دندان بر لب
همه را می بیند، می خندد، می رود آب

به پراکندگی حالت من 
ابر ها هم همه می گریند 
شاخه ها هم همه می رقصند 
رقصشان باز تمنای نبودن را 
در همه بود و نبودم رقصاند
من چه از شعبده ها بیزارم 

فکر می کردم،
می توانم یک آن 
در تو آرام بگیرم و برقصم پرشور 
من کجا و تو کجا؟
تو پر از هلهله و آتش و فواره و موجی، من 
همه ی خستگی خاکم و سنگ 
تو کجا و من و آرام شدن در تو کجا ؟!!
من چه اشفته، چه بی حوصله، بیمارم 

مر مرموز کسالت و نشاط، 
اَه ... چه محواست امرو .

فکر می کردم،
می شود با تو نشست 
خیره شد در افق دور تمنایی دیر
آخ ... 
که این فکر از من، توده ای دود نهاده است به جای 
من کجا و توکجا؟!...

تو به تو آینه ای تو 
تابش رمزی و راز 
من همه سادگی و..
خستگی سنگم و خاک 

بازهم من 
باز هم تو 
باز هم کاسه ی لبریز گوارای سلام 
باز هم درمن،
جرأت نوشیدن یک جرعه نماند
باز هم پوشاند 
وسعت منظره ناب رهایی را 
اخم خاکستریم 
فکر سیمانی من

تفرش 
اردیبهشت ۱۳۸۶