خواب دیدم تو ماشین داشتم میرفتم لابلای کوهها. ماموریت خطیری داشتم. باید بودای پرنده رو که داشت میرفت به پیروانش برسه ترور می کردم. ظاهرا ظهور کرده بود و اومده بود یه حالی به نظم جهانی بده. ولی از راه خون و کشتار.
بودای پرنده رو دیدم سمت چپ ماشین. جوری با سرعت میرفت که انگار نسبت به ماشین ثابت بود تو آسمون. مث ماه که انگار چسبیده به ماشین وقتی تو آسمون می بینیش.
فرصت طلایی بود. اسنایپ و از تو کیف درآوردم و لوله ش و گذاشتم رو ساعد چپم همین جور که دستم رو فرمون بود. بعد هر پیچی تا خمش مار جاده یکم آروم می گرفت یه شلیکی می کردم. حلقه ی دور بودا انگار که خط جونش. از هر ۶ ۷ تا تیر یکی که می خورد بهش یه درجه خونش کم می شد. غول مرحله آخر طور بود و سرسخت و پرجون. هرچند وقت یه بار هم میفتاد پشت کوهها و نمی شد زدتش.
یه جا جاده طوری به راست پیچید که دیگه ندیدمش. ترورش نافرجام شد. تنها یه راه مونده بود. برم پیروانش و بکشم قبل اینکه بودا برسه بهشون.
پیروانش یه مشت بچه ی ۱۰ ۱۲ ساله بودن. در دوصف منظم تو جاده ی خاکی و سنگلاخ داشتن از معبدشون که بالای کوه بود پایین میومدن. ماشینم که نزدیکشون شد فرمونو گرفتم طرف یه کپه خاک که مث سکوی پرتاب بود. ماشین رفت رو سکوی پرش و پرواز کرد به سمتشون. رو هوا چرخید و فرود اومد از عرض رو دو تا صف و شروع کرد ملق زدن و صاف کردن بچه ها.
وقتی ماشین وایساد پشت سرم دو ردیف گوشت کوبیده و سنگهای خونی بود. فکر کنم موفق شده بودم جهانو از دست یه ضدمسیح نجات بدم. فقط این وسط خودم هزینه تبدیل شدن به یه هیولای بچه کش و تقبل کرده بودم. تاریخ منو چطور قضاوت می کنه؟ امیدوارم عمل گرایی م به قسی القلب بودنم بچربه تو متون کتابهای درسی. ترجیح میدم ریزعلی باشم تا مائو.
آگوست ۲۰۲۵



