Tuesday, September 16, 2025

خوابهای پراکنده: بودای ضد مسیح

خواب دیدم تو ماشین داشتم میرفتم لابلای کوهها. ماموریت خطیری داشتم. باید بودای پرنده رو که داشت میرفت به پیروانش برسه ترور می کردم. ظاهرا ظهور کرده بود و اومده بود یه حالی به نظم جهانی بده. ولی از راه خون و کشتار. 
بودای پرنده رو دیدم سمت چپ ماشین. جوری با سرعت میرفت که انگار نسبت به ماشین ثابت بود تو آسمون. مث ماه که انگار چسبیده به ماشین وقتی تو آسمون می بینیش.
فرصت طلایی بود. اسنایپ و از تو کیف درآوردم و لوله ش و گذاشتم رو ساعد چپم همین جور که دستم رو فرمون بود. بعد هر پیچی تا خمش مار جاده یکم آروم می گرفت یه شلیکی می کردم. حلقه ی دور بودا انگار که خط جونش. از هر ۶ ۷ تا تیر یکی که می خورد بهش یه درجه خونش کم می شد. غول مرحله آخر طور بود و سرسخت و پرجون. هرچند وقت یه بار هم میفتاد پشت کوهها و نمی شد زدتش.

یه جا جاده طوری به راست پیچید که دیگه ندیدمش. ترورش نافرجام شد. تنها یه راه مونده بود. برم پیروانش و بکشم قبل اینکه بودا برسه بهشون.

پیروانش یه مشت بچه ی ۱۰ ۱۲ ساله بودن. در دوصف منظم تو جاده ی خاکی و سنگلاخ داشتن از معبدشون که بالای کوه بود پایین میومدن. ماشینم که نزدیکشون شد فرمونو گرفتم طرف یه کپه خاک که مث سکوی پرتاب بود. ماشین رفت رو سکوی پرش و پرواز کرد به سمتشون. رو هوا چرخید و فرود اومد از عرض رو دو تا صف و شروع کرد ملق زدن و صاف کردن بچه ها. 

وقتی ماشین وایساد پشت سرم دو ردیف گوشت کوبیده و سنگهای خونی بود. فکر کنم موفق شده بودم جهانو از دست یه ضدمسیح نجات بدم. فقط این وسط خودم هزینه تبدیل شدن به یه هیولای بچه کش و تقبل کرده بودم. تاریخ منو چطور قضاوت می کنه؟ امیدوارم عمل گرایی م به قسی القلب بودنم بچربه تو متون کتابهای درسی. ترجیح میدم ریزعلی باشم تا مائو. 
 
آگوست  ۲۰۲۵

Monday, August 11, 2025

رخداد -- عباس -- ۱۴۰۲

 

شعری که یار غار چند دهه و دور، عباس، افتخار داده وخطاب به من گم و گور تو کتاب جدیدش نوشته. همون اسنپ شاتهایی که واسم فرستاده رو میذارم که لطف خودشو حفظ کنه.

و باز چه به موقع سر و کله ش پیدا شد... آینه حال رو دقیق گرفت جلوم... معجزه آسا دقیق. مخصوصا اگر شعر رو ۲ سال پیشتر نوشته و الان فرستاده.






Monday, June 9, 2025

خوابهای پراکنده: نبولا با طرح فرش ایرانی

یه موبایل تازه خریده بودم. واسه تست کردن دوربینش کرفتمش سمت آسمون شب و هی زوم کردم. زومش ته نداشت. رسیدم به جایی که پخش مستقیم تولد یه نبولای (Nebula) نسبتا جوونو دیدم. نفس گیر قشنگ و عظیم بود. یه رینگ طلایی دورش با نقشهای فرش ایرانی. رنگارنگ. طرح لوتوس ایرانی وRosette داشت غبار انفجارش.

پا شدم و هی کشتی گرفتم با انواع و اقسام AI ها و نشد اونی که دیدم بشه. حالا شما فرض کن یه چیزی تو این مایه ها:




 June 7, 2025



 

Monday, March 31, 2025

خوابهای پراکنده: فیلسوفان سر میز ناهار

به اتاقی وارد شدم که نباید می شدم. ۷ ۸ تا آدم توش بودن که ظاهرا به خودشون می‌گفتن فیلسوف. من در اشتباهی رو باز کرده بودم و با دمپایی اومده بودم وسط یه بحث سنگین فلسفی.‌ اینو از سکوت ناگهانی و سنگینی که صدای در باز کردن باعث شده بود فهمیدم. نگاههای با افاده و پرقضاوت که تو اسکل اینجا چیکار می کنی‌؟ به روی مبارک نیاوردم. رفتم نشستم سر میز. بغل دستی گفت ببینم کف دستتو. دست راستو آوردم بالا نشونش دادم. روی کف دست انگار نقشه ی جغرافیا بود. با جزیره های نمکی که هیچ موجود زنده یی رو تو خودشون تحمل نمی کردن. با ناخن سبابه روشون خراش داد. بی حس بودن. می خواست ببینه آخِ موجود زنده یی در میاد از اون جزیره ها یا نه. مث اینکه مجوز نشستن سر اون میز کویر داشتن کف دست بود. صدایی در نمیومد از جای خراش ها. امتحانو پاس کرده بودم. رو صندلی راحت تر جابجا شدم و اونام به بحثشون ادامه دادن.

موضوع بحث این بود که اگه سر این میز گرد به تعداد همه بشقاب غذا بذارن ولی به تعداد کافی قاشق چنگال نباشه چجوری همه می تونن همزمان غذا بخورن بدون اینکه کسی بیکار بمونه. مشکل اینجا بود که طرف راست همه بشقابها فقط یه چنگال بود و طرف چپ همه بشقابها فقط یه قاشق. واسه غذا خوردن به هردوش نیاز بود. اگه مثلا من قاشق چنگال و ور میداشتم نفر چپ و راستم یا قاشق کم میاوردن یا چنگال. پس باید می شستن تا من کارم تموم شه با غذا تا بتونن غذا بخورن. حالا اگه یکی تصمیم‌ می‌گرفت تا ابد کش بده غذا خوردنشو احتمال سَقَط شدن بغل دستی هاش زیاد می شد. بحث این بود که آیا میشه تو این شرایط راه حلی پیدا کرد که عدالت رعایت شه و کسی از گشنگی نمیره.

بشقابو ورداشتم و با دهن و زبون هرت کشیدم غذا رو بالا. فیلسوفا مث گاو مبهوت نگاه می‌کردن. این‌همه بی کلاسی تو اون اتاق سابقه نداشته. پاشدم دهنمو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون. حیف نون که جلوی اینا میذارن با این مغزهای بیکار و بدرد نخور. حیف نون. حیف جون. حیف‌ وقت.