Thursday, April 2, 2026

خوابهای پراکنده: روابط بغرنج سه حشره

یه کرم که روی ستون فقرات یه حشره دیگه سواره. اون حشره ی سواری دهنده شبیه یه روباه ۲ سانتیه. با موهای نرم و لطیف و قشنگ. پوزه ی کشیده و چشمهای بادومی. ولی ۶ تا دست و پا داره و تنش مث همه حشرات تشکیل شده از سه تیکه ی مجزا و متصل بهم.
 
کرم مث یه عنکبوت جهش یافته ۸-۱۰ تا چشم داره دور سرش. با دو تا چنگک عقربی. که با شق داخلی یکیش مدام روباه و خیلی نرم ناز می کنه و خرش می کنه و ازش سواری میگیره. مث یه سواره نظام در حال گشت زنی مدام سر و چشماش می چرخن این ور اون ور و بُراق که شکاری طعمه یی بیاد تو رادارش.
 
حشره سومی میاد تو که قد مورچه س اما چاقه و ورم کرده و تپل. یه کپسوله. یه کپسول دارو‌یی. آبی نفتی خوشرنگ و براق. توجه هردو بهش جلب میشه. کرم روباهو تشویق و هدایت می کنه به سمت نوک پایین شاخه یی که حشره کپسولی‌ روش داره خرامان خرامان میره چرت بزنه. بی خبر از عالم و آدم. 
 
آروم که نزدیک شدن هردو در آنی حمله می کنن سمتش که بخورنش. هر دو رقیب ان سر خوردن کپسول. مضحک اینه که حشره ی روباه-ریخت داره به رقیبش سواری میده. به رقیبش. ابله ناز. فرق ولی تو داشتن چنگکه. وقتی میرسن دم حشره کپسولی کرم پیش دستی می کنه. چنگکشو دراز می کنه و کپسول رو زودتر می قاپه و می خوره. بعدشم کلا روباه-ریخت رو هورت می کشه بالا. بدبخت حتی وقت نکرد اعتراض کنه یا ناسزای سنگینی به کرم بندازه.

من ناظر لخت گول خورده بودم اولش که "عجب صحنه ی کیوتیه.. کرمی که با حشره روباه-ریخت دوسته و موهاشو ناز می کنه".. داستان چیز دیگه یی بود.

بهار ۲۰۲۵

مرگ‌ گوشم را می کشد
می‌گوید زندگی کن
دارم می آیم...
ویرژیل

Wednesday, January 28, 2026

دکون زیبایی

بالای تپه ی سنگی:
دشتهایی چه فراخ..
گل زنگوله یی محجوب و سر بزیر.
به رنگ آبی لاجوردی.
گلها مغازه ان. با تابلوی نئون چشمک زن و موزیک بلند. که مشتری رو به داخل دعوت می کنن. قشنگیشون به اندازه ی سهم سرویسیه که ازت می گیرن. نه بیشتر. قشنگیشون قد میل به بقاس.
Co. Clair, Ireland

سوال و جواب

نوشت:‌ 
از چی بیشتر از همه چی می ترسی؟
۱۰ سال بعد نوشتم: 
من از شورای خدایان ترس می ترسم. از خدای قطعیت که راه ‍پرسش رو مین گذاری کرده. از خدای خود فریبی که ما رو با چیزی که نیستیم قانع و تباه می کنه. از خدای حسرت راههای نرفته و کارهای نیمه تموم و عشقهای در رحم سقط شده بر سر بستر مرگ. از خدای معامله و چونه زنی با عظمت وحشتناک آفرینش بر سر هوسهای ناچیز. و در آخر از خدای مرگ که خدای خدایان ترسه. که همواره با فرکانسی بم و ممتد استخوونهای تنو از فکر به عدم می لرزونه.
 
در جواب سوال تو دوست عزیز، سهیل.