Monday, November 22, 2010

Sunk in thoughts




Listen to the tales and romanticize,
How we'd follow the path of the hero.
Boast about the day when the rivers overrun.
How we rise to the height of our halo.
Listen to the tales as we all rationalize
Our way into the arms of the savior,
Feigning all the trials and the tribulations;
None of us have actually been there.
Not like you.
Ignorant siblings in the congregation
Gather around spewing sympathy,
Spare me.
None of them can even hold a candle up to you.
Blinded by choice, these hypocrites won't see.
But, enough about the collective Judas.
Who could deny you were the one who
Illuminated your little piece of the divine?
And this little light of mine, a gift you passed on to me;
I'm gonna let it shine to guide you safely on your way,
Your way home ...
Oh, what are they going to do when the lights go down
Without you to guide them all to Zion?
What are they going to do when the rivers overrun
Other than tremble incessantly?
High is the way, but all eyes are upon the ground.
You were the light and the way they'll only read about.
I only pray, Heaven knows when to lift you out.
Ten thousand days in the fire is long enough;
You're going home.
You're the only one who can hold your head up high,
Shake your fists at the gates saying:
"I've come home now!
Fetch me the spirit, the son, and the father.
Tell them their pillar of faith has ascended.
It's time now!
My time now!
Give me my, give me my wings!"
You are the light and way that they will only read about.
Set as I am in my ways and my arrogance,
(With the) burden of proof tossed upon the believers.
You were my witness, my eyes, my evidence,
Judith Marie, unconditional one.
Daylight dims leaving cold fluorescents.
Difficult to see you in this light.
Please forgive this bold suggestion, but
Should you see your Maker's face tonight,
Look Him in the eye, look Him in the eye, and tell Him:
"I never lived a lie, never took a life, but surely saved one.
Hallelujah, it's time for you to bring me home."

Wednesday, November 17, 2010

ایده آلیسم لخت و وحشی عهد دبیرستان .. این بابک بیات ما رو ..همونجور که یکی یه روزی خودشو.... حالا هی خاطره ها میان تو دهن و نشخوار میشن و پایین نمیرن...لا اله الا لله  
 
 

Sunday, November 14, 2010


دروغ های دوست داشتنی

جوونتر که بودم تو رویاهام همیشه فکر میکردم یه جایی ام لابلای کوه های راکی ... غرب آمریکا .. زندگیم یه رودخانه اس و یه الک و یه امید ماسیده به آب .. که طلا بیاره واسم


ولی حتی تو رویاهام هم بودنم تو اون کارت پستال دخلی به طلا نداشت .. من تو یه لوپ بینهایت دنبال یه چیزی میگشتم که نباید بهش میرسیدم.. یه چیزی اونقدر دور که هیجان رسیدن بهش آرامشمو تو اون کوه و کمر به هم نزنه... مثل خر آسیاب که صوفی شد هر چی هی چرخید حول یه محور عمودی فرضی که از تو سنگ آسیاب میاد بالا و میشه ستون طاق  بقای خره  .. که اگه اون ستون فرضی نباشه یعنی سنگی هم نیست و اگه سنگی نباشه یعنی گندمی هم نیست و اگه گندمی نباشه آسیابانی هم نیست که اصولا خری بخواد.. بگذریم ... منم میخواستم یه چیزی بشم مثل همون خره.. با ذهنی آروم و قلبی آسوده که از یه روتین احمقانه به یه آرامش نسبی رسیده
حالا پوچ بودنشو بی خیال  ...


آخرش وقتی بزرگ شدم دیدم که افتادم توی همون کارت پستال غرب امریکا منتها شرق تهران ش.. ادامه ش شد آدمایی که سنگریزه و خیابونا شد رودخونه و من همون جوینده طلا با الکش ... اما اینبار از آرامش پوچ و لذتبخشی که به کشفش افتخار میکردم خبری نبود. هر روز در مسیر مردم می ایستادم و آب رو الک می کردم تا مثلا کسی بیفته به تورم که ارزش دور نیانداختن داشته باشه. و این آغاز پرورش بخشی از مغزم بود که الان مسوول تمام خود فریبی هامه

گاهی که اقبال  شوخی ش می گرفت برق خرده سنگی روزمو روشن می کرد...کوتاهی ش عادت شده بود اما ... مثل  صدای جیییییز کبریتی که تا بفهه چی شده تموم می شد می رفت که می رفت پی کارش که به آخر آتش بازی عمرش رسیده  ... گاه برق خرده سنگی شاد می کرد واقعا... جیییییز!... اما قلب بود سکه ش و برقش بی اساس... درست مثل خود همون فلسفه ی بی هدفی که منو تو خیابون رسونده بود بهش. اصول مکتب من در آوردی لوپ و الک میگفت ولش کن... اون که مال تو نیست.. تو هم که نمیخوای طلا ...بذارو برو و حال منظره راکی رو ببر  ... اما نمی کردم! ... من زمین خورده ی ایده های ناب جرات دور انداختن همون سنگریزه ی به قولی ناچیز و بی اصالت رو  نداشتم...

قبل از اونکه کسی از چیزی بو ببره تو جیب  میذاشتمش بی سر و صدا... من که پشت دست فردا روز رو بو نکرده بودم شاید یه روز مجبور بشم  از مدارسنگ آسیاب بیام بیرون و مثل قطار مستقیم برم .. شاید یه روز مجبور شم طلا بخوام.. یا از اون بدتر.. مجبور شم سنگریزه رو با طلا اشتباه بگیرم... شاید یه روز پیر بشم  ونخوام فرق هیچ چی رو با هیچ چیز دیگه تشخیص بدم.... شاید یه روز صبح بیدار شم و وسوسه ی هیچ پوچی شیرینی تو دلم  نجوشه .. اون وقت چه کنم؟ ... نباید اون روز بتونم که بی هوا دست تو جیبم کنم و ناخواسته پی چیزی که آرومم کنه بگردم؟ البته که ..... نه

دروغای دوست داشتنی آدمو قادر می کنن در زندگی سرشو به اون سمتی که می خواد نگه داره و چیزایی رو ببینه و بشنوه که ادامه ی حیاتشو ممکن کنن ... که چی؟ که آرامش ش بیاد. اعتیادی که اسمش می شه آرامش و نشئه یی که همه چی تو میکنه تو مردمکای گشادت بر روال.


  فاجعه نیست که میدونم جملات بالا همشون توهماتی ان از جنس همون دروغای دوست داشتنی که دلداری بدم  به خودم که نیستی مثلا تو یکی از این حرومزاده های خوشبخت!؟

به پاس حماقت بی پایان همه آدما من جمله خودم از جا برمی خیزم و به عالیجناب گاو عرض سلام می کنم