Thursday, July 24, 2014

نامه ی یه دوست. کشف شده زیر خاک میل باکس.


شب حدود ساعت 10 از سفری طولانی با جسمی خسته شروعش کردم.

فقط از سرعادت یا شایدم جبری که خودم برای خودم گذاشته بودم.

یا شایدم از ترس زمانی که از سفر اومدی و پرسیدی: بالاخره نوای اسرار امیزو خوندی ؟ من مثل یه متفکر کتابخونی که فکر میکنه همه چی حالیشه، شروع کنم به بحث و کم نیارم خدایی ناکرده ..... همین.

طبق معمول وسطش خوابم برد.

 صبح با افتاب شوقی در من بالا اومد که کتاب رو با صورتی پر از خواب و دندونهای زرد و نشسته از شب قبل بر داشتم و شروع کردم به خوندن....
بوی نوی  کتاب اونقدر بود که  بوی دم این نفس گندیده رو که سالهاست دارم میکشمشو پنهان کنه.

صفحات یکی پس از دیگری ورق میخورد. به جزیره نزدیکتر میشدم .کنجکاوی کشف جزیره بیشتر از جبر خواندنم بود.

جزیره.....؟؟؟؟ عجب ایهامی.....

دیگه نمیدونستم برای چه میدوم؟ در کشف جزیره؟ و یا ادامه مکالمه زنوکو و لارسن؟ و یا شاید دنبال جواب سوالم؟ که کی درست میگه؟  و یا اصلا چی درسته؟  زندگی کراوات سفتی است بر گردن مردی با قامتی ورزیده که به محض دیدنش اولین چیزی که به ذهنت میرسه خوابیدن باهاشه؟ ویا پینه ایست بر دستان زنی که فقط از بر امدگی سینه اش که سالهاست مخفی اش کرده میتونی تشخیص بدی زن بودنش رو؟
 
گریه از سر همزاد پنداری امانم نمیده که تمومش کنم.

بوی خوش لوبیای در حال پخت مامان، اونقدر زیاد میشه که بوی کتاب تازه رو از بین میبره ... 

مثل اینکه معنای زندگی همینه: گریه و صدای کاسه بشقاب و بوی لوبیای تازه.

حالا ببینم ؟ تو در جزیره ات زندگی رو چی معنا میکنی؟
                                                                                                                      

Wednesday, April 30, 2014

Future me

Dear future me,

Remember, there is always something, or someone, that is not perfect and you desperately need its/his/her perfection... a need that makes you angry, or weak, or determined, or change.

Remember it is a game. You will lose anyway, so play it beautifully.

This is a message from the foolishly bright past to the mistakenly dark future of yours. There is not such a thing as "better days" in any tense or sense... there is only one thing: "constructive moments"!

Truly mine
me

Monday, April 14, 2014

خوابهای پراکنده: خرگوش های مینیاتوری کف اقیانوس

رو سینه ی کدر کف یه اقیانوس  می رسم به چیزی که لای شن خوابیده. یه چیزی شبیه صلیب. که دوتا صلیب کوچیکتر از پاش زده بیرون. دو تا شیشه ی محدب هم تو تقاظع صلیب های کوچیکتره. رنگیه ان مث عقیق. پایینشون یه تو رفتگیه. سر می خورم سمتش و خودم زوم این می کنم و ریز می شم که برم توش. یه حیاطه با سه تا ایوون و سه تا در. ریز تر می شم و میرم تو یکیش که بازه. یه راهروه با سه تا در. یکی چپ یکی راست یکی اون ته. سه تا خرگوش هم هستند که خیلی ریز تر از دران. با لباس های فرم کارمندی. دارن از این اتاق نخودی نخودی می رن اون اتاق. 


خوابهای پراکنده: ریسه های نامرئی

از آسمون ریسه می باره. رشته های نازک و نخی و سبک. و نامرئی. آروم. مثل تار مویی که از برس کشیدن عجول موهای بلند و لخت به هوا پرتاب شده. ریسه های نامرئی می بارن از آسمون. همه جای شهر. به هرچی می رسن و رو هرچی می شینن خیلی راحت می برن و پایین می رن. انگار که اون چیز اصلا نبوده اونجا. دارم باهات حرف می زنم. روی یه دستت یکی از اینها میشینه. از ساعد می بره و تکه گوشتو می اندازه زمین. اما تو. نه خونی. نه دادی. نه دردی. ورش میداری که با اون یکی دستت بچسبونیش سر جاش. منم دستپاچه می شم و کمکت می کنم. وای نمیسته سرجاش. انگار ریسه نشست باز روت. اون یکی دستتم کنده می شه. اونو من ورمیدارم و به زور می خوام بکنمش سرجاش. وحشت نامرئی. داره همه جا می باره. نکنه گردنتم بشینه؟ کجا فراریت بدم که نمیری؟ تو آرومی و خیال فرار نداری. منم می مونم و سعی می کنم تا خودم تیکه پاره نشدم همه چیزهای کنده شده رو به زور بچسبونم سر جاشون.