هرچه کردم به راه خود کردم. طبق نسخه یی که واسه هیچکس تجویز پذیر نیس بجز این جواب شده از تموم شفاخونه ها. که اگه بود یعنی این مالیخولیای سکته های قلبی منظم و مدام یواش یواش میرفته سمت شفا. که نرفته. که نمیره. در بهترین سناریو به این تیپ آدما می شه گفت نمونه ی آزمایشی یه ایده ی ریسکی آزمایش نشده. با درصد شکست بالا. آدمی که زنده بودنش دیگه چیزی نیس جز یه اتفاق. اتفاقی خلاصه شده در نفی نبودنش. یا دقیقتر، نفی نبودن یک بود در حال حاضر نابود. یه چیزی گیر کرده تو مرز نمردن. مثل یه ویروس. نه زنده، نه مرده. واسه همچین موجودی مرگ یه آبسشنه. وقتی فکر کردن به زنده بودن و چرا زنده بودن جواب نمی ده، فکر کردن ِ به نبودنه که شاید بهت بفهمونه چرا هستی. که رصد اون خلا احتمالی ناشی از نبودنت سوراخی رو تو جهان نشونت بده که تا حالا ندیدیش. سوراخی که پر کردنش کل کاریه که بودنت قراره انجام بده. حالا هرچقدر هم به تخم کسی باشه یا نباشه که اصلا جایی زیر سنگی چیزی اصلا سوراخی بوده که تو افتخار خالی نذاشتنشو داشته باشی.
مرگ این آدم در نگاهش مقدسه. چون سرنخ همه سوالهاشه واسه بودن. و زندگی، انفعال احمقانه ییه که بی دفاع سرتا پا پر شده از تخیل عدم زندگی. کل وجودش شهوته. شهوت فاحشه وار خودفروشی. به هر چیزی که در اون حس زنده بودن القا کنه. از خوردن شکلات بگیر تا درد بریدن انگشت با کاغذ. شده یه سگ. که منتظره از صاحبش کتک بخوره که بدونه هنوز هست واسش. همیشه و به هر چی راضی و خرکیف. حتی لگد زیر شکمی که صاحب مریض و سادیستش هر از گاهی حوالش می کنه. یه سگ دراماتیک و مازوخیست که از اینکه بودنش صرفا به حساب اومده راضیه. دم نمی زنه مگه به له له خرکیفی و رضایت. نباید هم بزنه. که اون سگه. سگ اعتراض نمی کنه. سگ توجیه می کنه. که شاد باشه. حالا هرچقدر هم که نباشه.