Friday, March 31, 2023

حلقه غل

 رفتم قدم زدم زیر برف. برگشتم نشستم رو چهارپایه ی دم در. چشمامو بستمو سرمو انداختم رو دیوار. به سکوت جهان گوش کردم و صدای نفسهام. با هر دم و بازدم دیدم نخی از کاموای بودنم آروم آروم و تاب خوران میره تا عمق فضای سیاه بیرون اتمسفر. رقص کنان. با هر متری که دورتر میشه یه لایه هم از کاموام کم میشه. میره تا اون ور کمربند خورده سنگی که مریخ و زمینو از هم جدا می کنه. و منو از دیدن اینکه ته این نخ کجاست محروم.

 دیدم جهان تو چند قدمیم وایساده. لبخندی میزنه و اشاره می کنه که بیا. دیدم اما علیرغم فاصله ۲ متریمون یه دره ی ۲۰۰۰۰ متری عمیق بینمونه.

هر روز کتابخونه م کوچکتر میشه. یه جورایی مرگ تدریجی. روانم از زمختی و سنگینی این غل و زنجیرها پاره پوره س. غل و زنجیرهایی که مث حلقه گل استقبال فرودگاه وقتی ۱۸ سالت میشه و پا به واقعیت کارو زندگی و مناسبات و درجات و توفیقات می ذاری زندگی میاد میندازه گردنت. و همین دونه های فلزی و درشت حلقه گله که کم کم گردنتو زیر وزنش خم می کنه. جلو همه کسایی که باید خم کنه. بعد کمرتو. که به تعظیم و رکوع دائم تبدیل شی. در نهایتم پوزه تو می رسونه به زمین. که رسما ضربه فنی و در خاک حریف آخرین روزاتو تموم کنی.

هنوز یه امید احمقانه ی درم هست که یکی بیاد بگه اشتباه گرفتیم. منتظر آقای فلانی بودیم و شما شباهت و قرابت ظاهری خاصی داشتی به ایشون. و البته خوب مقاومتی هم نکردی انصافا. و بعد یواشی حلقه گل (یا غل) رو از رو گردنم ور داره و بگه بفرما برو. بر خدا روزیتو جای دیگه حواله بده پسرجان. و من برم. 

اینه اون اون لحظه ی اعجازانگیزی که همه عمر منتظر اوج ظهورشم. که باز با یه کرختی و انفعال مزمن لجوجی گره ش می زنم به اون کسی که نیست. همون منجی غل به گردن انداز. این میزان ساده لوحی و خریت خودش درخور تشویق و ترفیعه در هر هرمی تو جامعه.


۲۷ ژانویه ۲۰۲۲

Thursday, February 9, 2023

 "When the snow falls, it is no more into the vast that the distances are leading, but inwards."

- Walter Benjamin

Friday, January 27, 2023

We are disquiet patients of the same asylum who constantly think someone else's bed is better.

We have been led to believe changing the bed would somehow cure the neurosis.

Saturday, January 21, 2023

به تو

 ریشه هایم درد می کنند

بر من نهر بزن مهربان

 نهر بزن

جاری شو

ببار

آوار شو

بگذر

خواهی دید که باز جوان خواهم شد

و آنگاه گیسوانت را که باد آشفته است

در سایه رقصان شاخه هایم
 
 دوباره از یاد خواهی برد