Thursday, June 21, 2012

سلام بر کسی که منو شناخت و خودشو نشناخت.
داستان من وتو بیشتر از یکی دو خط نیست..
شاعر آلوده به خواب

انگشت تو حلقش پینه بست و بد مسخیشو قی نکرد
شاعر آلوده به خواب
همش اوق زد سر کاسه ی حرفاش 
شاعر آلوده به خواب 
چروک خورد جوونیش بس که با پیریش ور رفت


عدد تیرهایی که ول کردم زده از کنتور حافظه بیرون
تیرهای خلاصی که خلاصم نکردند
تو نه هدف بودی نه نشونه
یه تیر بودی 

دنبال یه نشونی
از یه دوست
که نشونی خونه ش وتو خونه م جا گذاشت

سوم تیرم مبارک!
من فقط پیر شدم و بزرگ نشدم
رفتم تو گنجه و از خودم قایم شدم
از لای شکاف در یکیو می بینم که با صلیب و یه کیسه میخ پی مجرم می گرده
اما من تو تاریکی جام امنه اینجا
من اینجا جام نرم و گرم و امنه

باور کن ما تنهاییم
و از این بابت من از کسی عذر نمی خوام!
۴ صبح، بشین پای پنجره ... ساکت... چشمها رو ببند و صدای ذهن و خاموش کن... تمرکز کن  
۵ سال ۵ سال برگرد عقب ...هر بار توقف کن و یه خاطره به یاد بیار... با همه حواس ۵ گانه ات حسش کن...  برو تا برسی به ۲-۳ سالگی زمانی که حافظه تازه شکل میگیره 
مرزش رو پیدا کن .. اولین تصویر ثبت شده تو ذهنت چی بوده؟ تصویرش کن دوباره، جزئیاتو بساز و رنگ بزن و صدا گذاری کن.
برو عقبتر... حتما تصاویر دیگه یی هم هستن که تو اولین لایه های ناخود آگاهت شنا میکنند. 
یه مشت شکل هندسی بی مفهوم و صامت... اولین تصاویر جویده شده تو مغز تو... به اینها برس... به این شکلهای بی معنی، چه طرح کاغذ دیواری اتاقی که توش تو قنداق بودی، چه طرح کتی که تن پدرت بود وقتی بغلت میکرد، و چه ... بخش اصلی  بود الان تو ِ ... اونها بودن که مغزتو شکل دادن و نورون هاتو جوش دادن 
حرفهای نگفته ی من به تو اون حسیه که  بعد از این مراقبه داری.