Tuesday, December 4, 2012

مچاله که می شدی پشت خاکریز نقابت
یادم می افتاد نخ بادباکم تو دست تو
یادم می افتاد آدرنالین شات تمام سکته هام تو خون تو
یادم می افتاد نمک نگندیدن هام تو گوشت تو
یادم می افتاد قفل بازوم تو قوس کمر تو
که کلید ساز و کلید بازش منم و منم و من
گفتم برای باز شدن دنبال هیچ کلیدسازی نباش
 گفتم یدک بازنیستم نباش 
گفتم پرده ی بودنتو نزن چه با من چه بی من
پشت دری که خودت بودی موندی و زنگ زدی
پشت دری که من بودم یه فراری بود با قوزک قلم شده
پشت دری که تو بودی ..پشت اون در دیگه کسی نیست.


Thursday, June 21, 2012

سلام بر کسی که منو شناخت و خودشو نشناخت.
داستان من وتو بیشتر از یکی دو خط نیست..
شاعر آلوده به خواب

انگشت تو حلقش پینه بست و بد مسخیشو قی نکرد
شاعر آلوده به خواب
همش اوق زد سر کاسه ی حرفاش 
شاعر آلوده به خواب 
چروک خورد جوونیش بس که با پیریش ور رفت


عدد تیرهایی که ول کردم زده از کنتور حافظه بیرون
تیرهای خلاصی که خلاصم نکردند
تو نه هدف بودی نه نشونه
یه تیر بودی 

دنبال یه نشونی
از یه دوست
که نشونی خونه ش وتو خونه م جا گذاشت

سوم تیرم مبارک!
من فقط پیر شدم و بزرگ نشدم
رفتم تو گنجه و از خودم قایم شدم
از لای شکاف در یکیو می بینم که با صلیب و یه کیسه میخ پی مجرم می گرده
اما من تو تاریکی جام امنه اینجا
من اینجا جام نرم و گرم و امنه

باور کن ما تنهاییم
و از این بابت من از کسی عذر نمی خوام!
۴ صبح، بشین پای پنجره ... ساکت... چشمها رو ببند و صدای ذهن و خاموش کن... تمرکز کن  
۵ سال ۵ سال برگرد عقب ...هر بار توقف کن و یه خاطره به یاد بیار... با همه حواس ۵ گانه ات حسش کن...  برو تا برسی به ۲-۳ سالگی زمانی که حافظه تازه شکل میگیره 
مرزش رو پیدا کن .. اولین تصویر ثبت شده تو ذهنت چی بوده؟ تصویرش کن دوباره، جزئیاتو بساز و رنگ بزن و صدا گذاری کن.
برو عقبتر... حتما تصاویر دیگه یی هم هستن که تو اولین لایه های ناخود آگاهت شنا میکنند. 
یه مشت شکل هندسی بی مفهوم و صامت... اولین تصاویر جویده شده تو مغز تو... به اینها برس... به این شکلهای بی معنی، چه طرح کاغذ دیواری اتاقی که توش تو قنداق بودی، چه طرح کتی که تن پدرت بود وقتی بغلت میکرد، و چه ... بخش اصلی  بود الان تو ِ ... اونها بودن که مغزتو شکل دادن و نورون هاتو جوش دادن 
حرفهای نگفته ی من به تو اون حسیه که  بعد از این مراقبه داری.

Friday, March 2, 2012

وقتی گفتی سلام
هیچ کودک فال فروشی امید به پول خردهای جیبت نداشت
وقتی گفتی سکوت
هیچ رمالی تو چشمهات ستاره نمی دید
وقتی روبروم نشستی
هیچ خوابی حقیقت نداشت
وقتی دستهات گلومو گرفت
وقتی گوشهات نفسمهامو شمرد
وقتی اشکت پلکهامو بست
وقتی که دل میز از فاصله بین من و تو سوخت
من به خواب رفتم
خواب مرگ تو
رفتم که زیباترین دروغ ها رو ببوسم