Friday, January 17, 2014

ابر انسان ۱

تو، تویی که می بخشی چون می دانی چیزی از پلشتی خود نمی دانم.
تو، تویی که می بخشی چون می دانی مغز من از فضیلت تو کوچک تر است.
تو، تویی که مرا می بخشی بر همان منوال که کفتار بر سبوعت خود حرج نمی شود، عذاب نمی بیند، سوال نمی شود.
تو، تویی که مرا از ابعاد متافیزیکی بالاتر قضاوت می کنی.

تو، تویی که حتی اهمیت نمی دهی چیستم من.
من، منی که حتی نمی دانم کیستی تو.

حالا ابر انسان کاغذی، برو برگرد لای کتابت.
وقت خوابت گذشته.
اینها که گفتم؟ شوخی بود... بخند و لای ورقهایت بمیر.