Tuesday, August 5, 2014

همینطور اینجا نشستم سر کوچه منتظرت. یه درخته جلوم که نمیدونم چرا مثل تو ِ. یه سطل آشغال سیاه گردم جلوشه که شکل منه. دارم فکر می کنم این دوتا چند وقته جلوی همن. چقدر می دونن که جلوی همن. هیچکدومشون هیچوقت خواستن بهم برسن. اینی که بهم نرسیدن واسه اینه که اصولا درختا و سطلا نمی تونن بخوان به چیزی برسن یا فقط این دوتان که اینجورین. یا اینکه خودشون نخواستن. و این نخواستنشون یه جور خودفریبیه که مثلا می تونن بخوان که یه چیزو نخوان. و این نخواستن قراره جبر بی حرکتیشونو توجیه کنه. یا شایدم بالاخره در طول تاریخ یه سطل آشغالی و درختی شده که همو واقعا بخوان و نرسن بهم. یا رسیدن و هیچ شاهدی نبوده که ببینه و ثبت کنه.

ما کدومیم. فرقی هم می کنه یا نمی کنه.

حالا اینقدر که من به این دوتا فکر می کنم و می بافم اینا به من فکر می کنن. اگه می کنن چیه. برم بپرسم. اگه پرسیدم و جواب ندادن به خاطر اینه که نمیتونن جواب بدن یا نمی خوان. یا نمی خوان که بتونن. یا نمیتونن که بخوان.

بیا دیگه تا نرفتم یه شاخه از درختو بکنم بندازم تو سطل آشغال و ختم غائله. که به زورم شده بهم برسن. یا سطل آشغالو نکردم تو شاخه درخت. یا.... اااه. 

3 comments: