Tuesday, December 8, 2015

تایتانیک

تخت سینه یی که مث تخته چوب شکسته رو آب جا باز می کنه به اندازه ی سر و گردن و یه دست غریقی که هفته به هفته میره تو آبها گم میشه و باز به این جزیره ی کوچیک می رسه. تخته یی که رو تخت دراز می کشه و نصف تنتو رو خودش می گیره. مث دری که جک تو تایتانیک آویزون بود ازش. که همین جور که باقی تن بیرون از تنش تو امواج ملحفه ها و اضطراب امواج بیرون از این تخت سِر تر و سردتر میشه، نگران باشی از اون لحظه یی که پا شه عمود بشینه و به ساعتش نگاه کنه و تو از رو تخت سینه ش سُر بخوری بیفتی لای ملحفه ها و اقیانوس خودت.

تخته چوب بلند می شه. می ره طرف در که بره. سر راه دستش می ره سمت کلید برق. بهش می گم نکن. روشن نکن. نمی خوام ببینم اتاقمو. بذا دلمو خوش کنم اینی که منو باز انداختی توش اقیانوسه نه یه حوض کوچیک ۳ در ۳ اجاره یی.  محلم نمی کنه. می گه آدمی که دوس داره غرق شه تو حوضم می تونه غرق می شه. چراغ و می زنه و علی رو می ندازه تو حوضش. 

Tuesday, September 29, 2015

موهای خود رو

تارهای مویی که همه جا هس. لای فرش. لای ریش. لای زیپ کوله. روی بالش. تارهای موج دار و بلند و براق. عین علف هایی که از لابلای بلوکهای مربعی سیمان خودشونو می کشن بیرون و خیلی آروم بلوک رو طی سالها تو خودشون می بلعن. آدم تعجب می کنه می بینه (و همونقدر دیدنش خوشاینده) که این رشته های سبز فلز و آسفالت و آجر و سیمان نمی شناسن. وقتی وقتش شد از هیچ چی جوونه می زنن. درست مث موهای تو... که از همه جای خونه و تنم و وسایلم دارن سبز می شن. و من تصور روزی رو می کنم که مث پیچک بیرون پنجره که داره شیشه رو با تصویر توش آروم آروم می کشه تو خودش، میلیون ها موهای تو هم یه روز منو با همه ی اسباب و وسایلم، با همه ی دیوارهای آجری که دورم کشیدم، با همه ی کلاستروفوبیک بودنم، بکشه تو خودش و برای همیشه همون تو قایم شم و لونه کنم.

Wednesday, August 26, 2015

ویروس شناسی مقدماتی


زندگی پر ویروسه. ویروسی که دهن به دهن و بوسه به بوسه پخش می شه. نمیشه بین آدما راه رفت و نشست و برخاست کرد و توقع داشت یه خروار از این ویروسها رو از نفسشون نفس نکشید. نمیشه نفس نکشید. نمیشه مث اون موقعی که بلافاصله بعد "خان عمو جان - سو هاضمه" دست به آب لازمیه و می دونی توالت حکم حلبچه رو ۱۰ ثانیه بعد حمله شیمیایی داره ولی با این حال نفسو قد یه شاش خال سرپایی می کشی تو و با انگشتات گیره می زنی دماغو یا زهرا گویان شیرجه میری تو منطقه، همیشه انتحاری بود. نمیشه از ترس مرض گرفتن با نفس حبس از کنار آدما گذشت. جواب نمی ده. تازه بده هم با اونا که ناقل که نه خود هیبت کت و شلوار پوشیده ی ویروس ان می خوای چیکار کنی؟ نمیشه. باید ساخت. اینقدر باید مریض شی که یا سیستم دفاعی ت قوی شه واسه زندگی تو اجتماع یا از اجتماع به انتخاب خودت بکشی عقب و حذف به قرینه شخصی.

ویروس هایی که بین آدما شایع ان انواع و اقسام دارن. ویروس روشنفکری. ویروس کول بودن. ویروس مذهب. ویروس ترس. واسه هر کدوم از اینا یه شخص آلوده تو یه جمع کافیه تا کل گروه و به گه بکشه. ولی ویروسهایی هم هست که آخ گرفتنی ان... مث دوست داشتن و داشته شدن. که عمدتا از راه بوسه منتقل می شه. البته طرق انتقال دیگه هم داره که در این مقال نمی گنجه. بحث سر مرض شناسی و افکته نه مقابله. بوسه مث یه تروجان ه. همون اسب معروف که با قاچاق ۷ ۸ ۱۰ نفر آدم از یه دروازه منجر به باز شدن همه ی دروازه ها شد. یه هدیه بود. کی فکرشو می کرد قراره توش خالی نباشه. دهن هم همون دروازه اس. گاهی با یه تروجان کوچولو کل هیکلت و مغزت و زندگیت فتح می شه. اینقد معصوم و سبک میاد وای میسه پشت لبات که اصلا دلت نمی آد اون دو تا صاب مرده رو باز نکنی و بفرما نزنی. وقتی هم که زدی به خودت می گی بابا یه ماچ ساده کردم کون که ندادم! ولی وقتش برسه می بینی کون که سهله جون هم می دی. این تروجان ها واقعا می تونن در ابعاد مینیاتوری بیان و در ابعاد جهانی کاسه کوزه ی جهانتو بریزن بهم. عین تروجان های کامپیوتر. میان تو فرم یه اد خوشگل و اینقدر فلش و چشمک می زنن که دستت ناخودآگاه میره روشون و کلیک می کنه. دو روز بعد به خودت میای می بینی همه زندگیت داره تو مانیتور چشات فلش و چشمک می زنه. هر جای صفحه ی مغزتو کلیک کنی فقط یه پنجره اس که باز می شه که تو قابش همیشه یه چهره ی رنگی و خندون با دندونای سفید تشویقت می کنه رو تنش کلیک کنی. تو کلیک می کنی و باز یه پنجره از نو اون ور تر باز می شه که همینه. همین خانومه! چشمک می زنه و تو باز روش کلیک می کنی. و این می تونه تو رو تا ابد مطیع و مسحور خودش کنه. یه جور شرطی شدن به محرکی که هدفی جز تحریک دایم تو برای کلیک های مدام تو نداره. که بمونی و هر ساعت هر ثانیه روش کلیک کنی. که تو تکثیر تصویر خودش در مغز تو زندگی کنه. که تو غصب همه ی توجه تو زنده بمونه. ولی ای کاش ما هم مث کامپیوتر آنتی تروجان داشتیم که نذاریم هر بوسه یی حکم تبعیدمون به هپروت باشه. اصن کاشکی ما همچیمون مث کامپیوتر بود. مثلا یه کیبورد داشتیم که با هاش دکمه های ترکیبی بگیریم و حس کنترل روی امور کنیم.  آن دو کنیم یه سری چیزا رو. آپشن رممبر می رو بزنیم تو خاطره ی بعضی آدما. یه سریا رو به سادگی یه درگ ان دراپ ساده بکشیم بندازیم تو سطل آشغال بدون سردردهای بعدش. یه سریا رو از اون ور هی کپی پیست کنیم تو همه فولدارا. در نهایتم که خسته شدیم از خر و کش بار اضافی هر وقت سنگین شدیم یه کنترل آلت دیلیت و ... ۲ دقیقه بعد سبک و سرحال، بشیم عین روز اول بسته بندی تو کارخونه. نمی شه ولی لامسب. نمی شه. فعلا بطری خالی می کنیم که خالیمون کنه. فعلا تو خیابون تاب می خوریم و به جگرکان دوپا می گیم "گِل" خوش سیری چند؟! فعلا بر سر جوی شلنگ توالت می شینیم و گذر عمر میرینیم و کک هیچکی هم نمی گزه. ای امان از این فعلا. که همیشه فعل حال موند. که هیچ وقت قبلا و بعدا نشد. 

فعلا.   



Friday, June 5, 2015

خوابهای پراکنده: سه دختر

سه دختر بودن و یه دونه من. یکی سفید و یکی سیاه و یکی قرمز. من پای تخت نشسته بودم رو زمین و دختر قرمز بالای تخت داشت با آهنگ تو سرش نرم و کشدار می رقصید. دختر سیاه که کنارم نشسته بود به دختر سفید که اونم کنارم نشسته بود گفت
Ne néglige pas son anniversaire!
دختر سفید برگشت دستمو گرفت با لحنی از دلسوزی تو چشام نگاه کرد و گفت
 Mais c'est lui qui néglige son anniversaire..!

ساعتمو نگاه کردم. جای عقربه تقویم بود. به تاریخ 15 ژوءن. هنوز وقت هست تا 24 ام. پیشاپیش تولدم مبارک.

Tuesday, May 12, 2015

پاره آجر

نمی دونم چیه. از ساعت 1 تا الان انگار یه چیزی توم پاره شده. ریخته بیرون. مث اسید. رگم می سوزه. مغزم می سوزه. شیکمم می سوزه. استخونم می سوزه. میل به زندگی مث حشرترین فاحشه ی محلمون زده بالا. درست به همون اندازه که میل به تموم کردنش. بین دوتا خواستن و نخواستن بینهایته که دارم باز می شم از هم. تموم جیبا و درزای لباسام پر از آجرایی که از خراب کردنا جا مونده. از ساعت 1 تا حالا جیبام پاره شدن. پاره آجرا همه جا پخش زمینن. از ساعت 1 تا حالا افتادم روشون و مث یه احمق سعی می کنم باز بهم بچسبونمشون. انگار می خوام همه ی اون خونه ها که توش زندگی کردمو، همه ی اون عشقای نارسو که سر زا رفتنو، همه ی اون نفسای عمیقی که زیر گوشای کر کشیدمو، همه ی اون سوراخ موشایی که توش از ترس واقعیت قایم شدمو، همه ی اون انزواها رو، که ساختمو و توش لونه کردم و بعد ترسیدم و خرد و خمیرشون کردمو، باز از نو بسازم. از اون همه خرابه حالا همین 3 4 تا خرده آجر مونده. اما انگار عقل از سرم پریده. همین حالا می خوام همرو باز بسازم. با همین چس دونه مصالح. تا صبح نشده. تا داغم. تا می سوزم.

می دونم نمیشه. این پاره آجرای تو جیبم
فقط واسه یادآوریه. نه ساختن.

Thursday, April 23, 2015

سوره ی جا افتاده - گرگهای صدا خفه کن دار

سلب مسئولیت (disclaimer) : این پست صرفا جهت تخلیه ی عمومی چاه الهامات نوشته شده. قصد و یا غرضی در هرگونه ارتباط با مخاطب در آن غایب است. لطفا زور نفرمایید.



فریاد زدن امری است انجام دادنی و نه فهمیدنی. و از این رو فهمش پر است از کج فهمی و نافهمی و نفهمی. اگر که نوشته شود یا کشیده شود یا که خوانده شود. من واقعا آن هر آنچه که باید  را درنیافتم. و من نمی باید آن را که انجام دادنی است و نه دریافتنی به اصرار بفهمم.

این که بدانید زوزه ی گرگ چگونه ممکن است صدا کند نه به گرگ کمکی می کند و نه به شما. اما بدانید که چگونه زوزه کشیدن تفاوت دارد زمان فریاد زدن خوشحال و یا فریاد زدن غم انگیز. هنگامی که فریاد زدن جفت گیری است و یا فریاد زدن ادعای قلمرو. هنگامی که یک فریاد زدن "هی، به من نگاه کن" است و یا فریاد زدن "مرا به تنهایی خودم ترک کن".

و بخش فهمیدن فریاد گرگ٬ خاصه اگر بی صدا باشد٬ تنها منفذ تازه یی را به سوراخهای این دیوار سوراخ سوراخ باز می کند، دیواری که پناهی است در برابر تمام رویاهای اغواگر و عشوه گر، که چون باز شد قابل بازگشت نیست. چونان در دژی که ‍‍‍پی توهم صدایی که نیست باز می شود و تاریکِ آن سو برای نگهبان تا پیش از این بی خیالش می شود منبع همه ی الهامات خوفناک شبهای باقیمانده ی زندگی مشترک او و در. اما ذهن نا امن شده ی نگهبان در را هم ناامن می کند. و دژ را. همیشه می شود و همیشه می ماند و هرگز نمی رود این فهم صداهایی که شنیده نمی شوند. مثل دیوانه یی که علاوه بر خُلیت خویش چیزخورش هم کرده باشند، نگهبانِ به اجبار به عقدِ در درآمده پارانویدی می شود که همواره چیزهایی که نیست را می شنود. و آنقدر اصرار به فهمشان می کند تا عقل او به زوال و حتی گا برود. و در هم با او. و دژ هم با این دو. و همانا این لطمه یی جبران ناپذیر است. و همانا گاهی خداوند به طریقی جبران ناپذیر می گذارد. اگر بنا باشد که بگذارد. باشد که نگذارد. آمین.

Tuesday, April 21, 2015

- Tell me something I can hold on to and never let go.
- Let go.

Thursday, April 9, 2015

آدم دنباله دار

چقدر کلمه ی دقیق که حرف توش کامل بشینه و لب پَر نشه کمه. لعنت به این کلمات بنجل و نتراشیده و نخراشیده و قناس که حتی بینشون یه کلمه نیس که به درد توصیف این همه کمبود کلمه بخوره.

ولش کن حالا. جهنم که کوتاهه شعاع دایره لغات. خواستم بگم همه چی یادمه. اون شبی که تو ارتفاع پنجره ی خونه ی اشباح دو تا سر بودیم به موازات غرق تو آسمونی که افقش عینهو اره مویی که نصفه بریده بودتمون از تن. دو تا بادکنک پر از هلیوم خیال و سکوت. دو تا سر سبک سر که رفته بودن بالا و  با دو نخ- دود سیگار نخشون وصل شده بود لای انگشتای خودشون که زمین و گم نکنن. بعد یکی از اون سرا صبرش سر رفت و کج شد رو اون یکی. و اینجا بود که اون یکی فهمید موازات هم ته داره. و ته همه ی خطوط موازی تاریخ - کسی چه می دونه - شاید همیشه دو تا بادکنکِ به هم چسبیده باشه تو خلوت ترین و امن ترین و پنهانی ترین پنجره ی یه شهر خط خطی و شلوغ با میلیون ها خطوط موازی به هم نرس.  

آدم خودش گم میشه. اما اون چیزی که باعث گم شدنش می شه رو گم نمی کنه. نمی تونه که بکنه. مث قوطی خالی هایی که می کشن به نخ و گره می زنن پشت سپر ماشین عروس همیشه هستن اینا. دمتن. دنبالتن. دنبالت میان. هر چقدم که گاز بدی و دور بری. صداشون از پشت سر میاد که بدونی تک تک این قوطیا رو زندگی کردی. که هرچی بیشتر زندگی کنی طول این نخ و تعداد اینا و سر و صداشونم بیشتر می شه. که یادت بندازن چی بودی و کی هستی و چه کردی. 

آدم خودش گم میشه. اما اگه بخوادم دنباله شو نمی تونه گم کنه.

Monday, March 23, 2015

خوابهای پراکنده (1)


 پایین راه پله های خونه ی دوبلکسمون (خونه یی که هرگز نداشتیم) خانواده ی پر جمعیتی هستیم (خانواده یی که هرگز نداشتم) نشستیم تنگ هم به تماشای یه آینه. انگار که تلویزیونه. نشستیم خودمون رو که انگار یه مشت روبات باتری تموم کرده ایم همین طور بر و بر با لبخندی بر لب نیگا می کنیم. انگار سالهاس همین جا میخمون کردن به صندلی. انگار منتظریم یکی بیاد و مارو بزنه به برق دوباره. یکی میاد. یه زن لاغر که مث فالگیراس. کولی طوری. ما اونو می شناسیم. ما اونو عمه صدا می کنیم. میاد و پشت به ما رو به آینه وایمیسه. ظاهرا این یه جور تشریفاته که هر چند سال یه بار برامون به جا می آره. تو آینه همه رو نیگا می کنه. دختر 10 12 ساله یی هست تو خانوادمون که از همه شادتر و محکم تر لبخند داره. توآینه رو صندلی خالی کنار دخترک دختر همسن و سالی هست که بیرون آینه نیس. عمه پیشگو اونو با دست نشون میده. که نوبت مرگشه. کسی حرفی نمی زنه. اون دختر یه جای دیگه این دنیا میمیره. کسی لبخندشو پاک نمی کنه. فقط صدای یکی دو نفر که آب دهنشونو به زور می دن پایین. سکوت داره خفم می کنه. عمه با دامن دراز مندرسش پشت سرشو جارو می کنه و لخ لخ کنان می ره بیرون. آیینه همچنان مث یه مبصر ما رو می پاد. ای کاش یکی تخم می کرد و صندلیشو ول می داد توش.

Sunday, January 25, 2015

زخمهای فردا، دردهای حالا


الف)

 شبای اینجوری زیاد بوده. همشون پر زخم. همشون زخمای مارموزی که مث برش در رب کوچیکن از بیرون و عمیقن از درون. و خونشون که یک عمر طول می کشه تا ببنده و بند بیاد. اگه بیاد. وقتی هم که تازه چیزی به بیرون تراوش نکنه زیر پوست که می کنه. یه پا جراح می شه آدم. بعد این همه سال. بعد این همه دوختن و بخیه زدن. بعد گالون ها خون ساکشن کردن از شکم و سینه و سر. منی که اگه خون می دیدم فشارم می افتاد کف پام حالا می تونم فکر کنم مردی شدم واسه خودم. حالا می تونم دست بکشم رو پوستی که مث پتوی چل تیکه ی مامان بزرگ گله گله وصله پینه شده و به خودم افتخار کنم که دیگه از خون نمی ترسم.

اما این بار فرق می کنه. این بار درگیر بخیه زدن زخمایی شدم که هنوز اتفاق نیافتادن. از فرو کردن سوزن بخیه به شکافهایی لبمو مدام رو هم فشار می دم که هنوز پاره نشدن. خون دلمه بسته یی رو زیر دوش هر روز از رو پوست می شورم که هنوز بیرون نزده.
 
ملت دچار روز-مرگی می شن ما دچار زود-مرگی. یا به قول آقا پیوستیم به جرگه ی اونایی که بیست سالگی می میرن و هفتاد سالگی به خاک سپرده می شن.

 ب)

راه سکوت آواز خوندنه. راه «حرف» نزدن زیاد حرف زدن. راه پنهان کردن زخم به نمایش گذاشتن زخمایی که وجود ندارن. چون میدونی، ملت به هرحال یه چیزی می خوان. می خوان که بشینی کنارشون، سیگاری روشن کنی و یواشی لبه ی یقه ی تیشرتتو بکشی پایین و یه چیزی بهشون نشون بدی. که قانع شن تو هم خوردی. که تو هم زندگی کردی. که تو هم گه زدی و اشتباه رو اشتباه تلنبار کردی. که تو هم آسیب پذیری مث اونا. اینجوری از یه تهدید بالقوه به یه قربانی آشنای خسته تبدیل می شی و قابل اعتماد و بی خطر. نمی شه همه چی رو قایم کرد. چون آدم بی زخم رو نمی شه باور کرد. پس چاره پنهان کردن نیس. چاره نشون دادنه.  اما مگه میشه هرچیزی رو نشون داد؟ یا عمق بریدگی در رب و توضیح داد؟ باید جعل کرد همه چیزو. باید زخمی که وجود نداره رو ساخت و سرگرم کرد مخاطبو باهاش تا مبادا حواسشون پی اون جاهایی که نباید بره، بره. به اینا می گم زخمای جنده. واسه فروشن. باب میل ان. و از همه مهمتر محافظ. محافظ دردای مگو.
 
زخمهایی هست برای قورت دادن. زخمهایی هست برای خوب نشدن.

Friday, January 9, 2015

نقطه ی کور فیزیک

چهار نیروی اصلی همه چیزیه که لازمه تا دنیا حول نقطه یی که که کسی نمیدونه کجاست بچرخه. نیروی هسته ای ضعیف و قوی که اتم ها و اتمکا رو به زور تو بغل هم می چسبونه. نیروی الکترومغناطیس که صدای این اتما رو از اون سر بینهایت تا این سر برسونه در گوش هم که [پیسسس... منم اینجام.. هرگهی می خوری.. هر ور میری.. به هرکی می چسبی بغیر خودتم در نظر بگیر]. نیرویی که گاهی نور میشه می ریزه تو تاریکی یه اتاق که از تمام صفات برجسته ی یه صورت زیبا فقط یکیش، مثلا نوک تراشیده ی یه دماغ، بکشه بیرون خودشو و بقیه خودشونو تو قحطی الکترومغناطیس سیاه کنن که دیده نشن. که حواس یه حواس پرت مشنگ بالاخره به اون تیکه ی خاص جلب شه و بعد تا آخر عمرش اشعاری بگه که توش خواننده رو مجاب کنه که تمام جهان فقط برای همین نوک تراش خورده ی سر دماغ آفریده شده.

اما رازآلوده ترین نیرو جاذبه است. که ضعیف ترینه. و غیرقابل توضیح ترین. و بدیهی ترین. وقدیمی ترین. تنها نیرویی که می تونه توری عریض و طویل زمان مکان و خم کنه و خودش به تور نیفته. عین یه نهنگ گنده که هر توری رو تکه پاره می کنه و در آن واحد مث هوا ازش رد میشه. نهنگ نامریی که مث بادکنک سبک و وسیع و همه جاگیره و همه جا هست. و همزمان ریز و سنگین و پنهان و به دام نیافتادنی. حالا به من چه مربوط که جاذبه نهنگه یا گربه یا ملخ؟ وقتی که فقط قرار نباشه رو زمین سقوط کنم. وقتی که مثلا بدونم همین طور که دارم راه میرم می تونم افقی هم سقوط کنم. وقتی که جاذبه خیانت کار شه و منو عوضی تو نوک تراشیده ی یه دماغ، که چه بسا از هزاران نوک دماغ دیگه سرش گرد تر و تراشیده تر نباشه، سقوط بده. اینجاس که همه نیروهای عالمم جمع شن و شور کنن ودسیسه بچینن که به یه سمت و سوی منطقی تری هلت بدن، جهتی که همه چیز تابع عقل و قانون و معادله و حساب و کتاب و دو دوتا چارتاس، هلت نمی دن. اینجاس که دودوتای تو می شه [جوونم مامان جون .. هرچی تو بگی]. اینجاس که فکر می کنم پس هستمت می شه [من اصلا گه می خورم فکرکنم وقتی تو هستی...]. اینجاس که جاذبه می شه تلسکوپ افقی نگاه دو مردمک که تنگ شدن رو هم رو بالش که مک بزنن سکوت همو از توش. یا خمش مسیر یه جفت لب که در آخرین ثانیه سقوط رو هم، منحنی تاسف باری شه به مقصد گونه ها. اینجاس که جاذبه خیانت کار میشه و فیزیک کرسی شعر و هوک و کپلر و نیوتن شاعران بدون متافیزیکش.

بعد همین جاذبه ی سرخورده از کشیدنت به جهتی که همه ی اجزای جهان کشیده می شن سمتش جز توی احمق معلق، شاکی می شه، آستیناشو بالا میزنه و با عزمی راسخ دستمال دادش کایکوشو می بنده دور بازو که بیاد سراغت. بیاد و انتقام همه ی لنگهایی که جای زمین هوا دادی رو بگیره. میاد و رو مبل خونه ت پیدات می کنه. مبل سیاهی که مث سیاهچاله هروقت میبینه باز داری دور خودت می چرخی دهنشو باز می کنه و از ماتحت می بلعدتت. جاذبه میریزه سرت و از همه ور می کشدتت. اونم فقط از سر غریزه ی فیزیکی. بدون اینکه فکر کنه، [مگه جاذبه قراره فکر کنه؟] جوری از تمام جهات می کشدتت که خودش خودشو خنثی می کنه. و باز تو معلق تر می شی. وسط همون سیاهچاله ی چرمی. یا اصلا بدتر یکپارچه شمایل ابلهانه ی ابوالهولی می شی که خاک تمام عالم از بدو آفرینش رو سرش نشسته و مدفونش کرده. خاکی که اون چهار نیروی اصلی که هیچ خود خالق اون چهارتا هم نه توان رُفتنشو دارن و نه میلشو [چرا باید داشته باشن اصلا؟ کهکشانها و سیاراتو با تمام موجودات بسیار هوشمندترشون رو هولد بذارن که بیان یه الدنگ معلق و خاک زدایی کنن؟] و در آخرین لحظه ی قبل از پیوستنت به تاریخ، توی سنگ شده ناگهان حس گروگانی رو پیدا می کنی که سراسر بدنشو مین کار گذاشتن. جوری که کوچکترین حرکت بی حرکت ترین نقطه ی بدن آزاد می کنه ضامن یکی از صد میلیون مین مینیاتوری چسبیده بهش و در انفجار یک دومینو رکشن آنی تمامی ِ تو از تمامی ِ تعلیق ها و تعلق نداشتن ها خلاص می شه. و تمام. و باز فردا. و باز خطوط منحنی و سقوطهای افقی. و نیروهای فیزیکی هتک حرمت شده ای که حواله حالتو به زودی به ابهام کوانتومی و اصل عدم قطعیت خواهند سپرد و اونها هم خلاص.