رابطه من با شیطان رابطه سالم و مبتنی بر احترامی نبوده هیچ وقت. مخصوصا که طی این سالها بارها به خوابم اومده بود و هربار یه جوری ترس رو توم فرو کرده بود. از اون موقعی که با نگاهش یه بار rape ام کرد و بچه ش و حامله شدم. تا اون موقع که از نفوذ چشاش و سنگینی حضورش جلوش زانو زدم و ورد لاتین خوندم تا کاریم نکنه.
این بار ولی فرق می کرد ماجرا.
منی که پنجره هامو هیچ وقت با پرده خفه نکرده بودم، که نور بیاد بریزه تو اتاق، که به آدمای دیگه بگم من نمی فهمم چرا اول سوراخ می ذارین تو دیوار که آسمون و درخت بینین، بعد پرده های کلفت آویزون می کنین جلوش که آسمون و درخت نبیننتون، همین من ولی این بار پنجره هام پرده های ضخیم بلند داشت. یه موجود نامريی هم داشت پشتشون وول می خورد و تکونشون می داد. که چی؟ که هیچی. کرم داشت. می خواست بترسونه. شیطلان سر و کله ش پیدا شده بود باز.
این بار ولی من اون آدم همیشه نبودم. از سالها ملعبه دست بودن و با وحشت حضور مدام این موجود زندگی کردن خسته شده بودم. جای ترسیدن شاکی شدم. استیصال به جرات تبدیل شد. رفتم پرده رو زدم کنار. دیدم شیطان اون پشت متعجب و مبهوت خشکش زده. که چرا نترسیدم. که اون پشت چیکار می کنم. شروع کردم بهش تشر زدن. « تو خجالت نمی کشی؟ مگه تو فرشته خدا نیستی؟ چرا مث باقی فرشته ها نیستی؟ چرا اینقدر کرم می ریزی آخه؟ چرا آدم نمی شی؟»
و اون عمق سیاهی چاه چشاش، بی روح و خالی، مث گاو بهم نگاه میکرد.