من رفته ام با خواب
من خفته ام با شب
رستنی ها رستند سبز
من اما هنوز پی خورشیدی گمشده درخاک این پا و آن پامیکنم
من نپرسیدم هیچ
از شمار روزهایی که خواهم شمرد
بی آنکه بدانم اعداد را اصلا پایانی نیست!
اما باز می گویی ام تو:
"گر تو نمی پسندی، تغییر کن قضا را" !
****
"امید" باز آمدم
با دو چشم پر فریب ، نعره کشان
وحشی و سخت مردانه
فریاد می زند : های مرثیه سرای ، هلا ناتوان
تو ای داغدار ویرانه تاریخ خود نوشته ات
گر از خود دو پای رفتن هم نداری
با من شو.
با من باش،
که من اسبم، تنومند و رام
ترا بر گرده بنشانم و بالا کشانم
تافتح قلعه ها
تا فراز قله ها
تا فنا ، غرور و استغنا،
تا بد مستی عارفان ،
و تا مرگ.
تا مرگ،
چشم خواهم داشت ترا
تقدیس خواهم کرد خستگی هایت
آرزوهایت
پا بر زمین زدنهای کودکانه ات
( حتی بر آنچه که سهمی برایت ننوشته اند)
ترا در بر گرده ام چنان چشم خواهم داشت،
که مادر نوزاد را به آغوش،
خادم رنجهایت
پاسدار شیشه خوابهایت
الا انسان بدان!
من آن پیامبرم
که گرچه خدایش با او کلامی نگفت
اما در ایمان امتش به سرودهای جبرائیلی
خود را به نبوت برانگیخت.
و ببین که نطفه شعرم
در هزار شاعر باکره،
آن هنگام که هیچ یک سرودنم را انتظار ندارند.
پس چگونه است که در یالم چنگ نمی زنی؟
در رسالت این پیر منجی،
چرا چنان مردد، چرا چنین بی ایمان؟
چه می گفتم من؟
هزاران بار پیش تر هم هیچ نگفته بودم
پاسخی نداشتم که هر دو قانع شویم.
تنها می دانستم که بر گرده هیچ اسب بالداری دل نباید بست
گویند بالهای هیچ یک خورشید را تاب نمی آورد.
هفتمین روز از یکی از همین سالها
مارچ ۲۸، ۲۰۰۶
Wow…
ReplyDeleteاین: چشم خواهم داشت ترا
ReplyDeleteتقدیس خواهم کرد خستگی هایت
آرزوهایت
پا بر زمین زدنهای کودکانه ات
( حتی بر آنچه که سهمی برایت ننوشته اند)
ترا در بر گرده ام چنان چشم خواهم داشت،
که مادر نوزاد را به آغوش،
خادم رنجهایت
پاسدار شیشه خوابهایت