Tuesday, March 25, 2025

خوابهای پراکنده: جنازه پتوپیچ

جنازه ی پیچیده شده توی پتوی به رنگ آبی آسمانی. حمل فقط ازطریق شناور کردنش تو رودخونه ممکنه بس که سنگینه. رودخونه طویل‌ اما‌ باریک و کم عمقی که قراره به دریا بریزه. می گن سنگهای چند تنی اهرام ثلاثه روهم مصری ها همین جوری از کیلومترها اون ور تر آورده بودن سر سایت. با کشوندنشون تو رود نیل. پس دیگه یه جنازه چند ده کیلویی رو حتما باید بشه اینجوری کشوند به دریا.

من تا کمر تو آبم و سر پتو رو می کشونم رو آب. جنازه هنوز زنده اس. اما شکایتی نداره. حتی همکاری هم می کنه با شل کردن خودش که راحت تر سر بخوره رو آب..
 
می رسیم به اونجا که رود قراره بریزه به دریا. اما انتهای رود بن بسته. یه فاصله ۲۰ ۳۰ متری هست بین انتهای رود و اول دریا. یه ساحل شنی با یه دیواری که رودخونه رو از دریا جدا می کنه. دیواری که از دو ور تو عرض رفته تا بی نهایت. اما یه در کوچیک داره که بازه. جنازه رو از در رد می کنم. 
 
حالا نوبت مرحله بعده: کشوندنش تا وسط دریا. 
 
دست و پایی به آب زدم. یخ بود. نمی شد. فکر خودم نبود زیاد. جنازه سردش می شد. حتی با همون پتویی که دورش پچیده بودم. 
 
بین دو چیز گیر کردم: اینکه ماموریتو به درستی تموم کنم و برم تا وسط دریا و جنازه رو اونجا ولش کنم، اما به قیمت ریسک کردن جون خودم وسط طوفان و زجرکش کردن این بدبخت تو آب یخ؛ و یا اینکه همونجا ولش کنم تو ساحل، که می شد شکست عملیاتی واسه من و خطر جدی خشک شدن جنازه و گندیدنش رو شنها.
 
در نهایت تصمیم گرفتم همونجا بذارمش رو شنها. اما برنگشتم. موندم پیشش با یه سطل. که هی برم آب بیارم بریزم روش خشک نشه. مث نهنگی که برای خودکشی اومده ساحل و مردم با ریختن آب نمیذارن بمیره. فقط این بار این من بودم که با پای خودم نهنگمو واسه خودکشی آورده بودم ساحل. یه نهنگ ساکت و خجالتی که روش نمی شد از مرگ حرف بزنه. نهنگی که برعکس همه نهنگها از لابلای درختا و سنگها به ساحل موعود رسیده بود.
 
این نهنگ یه روز نوزادی بوده که مثل موسی مادرش اونو به امنیت نیل سپردتش. به امید اینکه این مسیربه آرامش دریا و بچه ش ختم شه. جایی که وسعت کافی واسه تاختن و کشف و کنجکاوی داشته باشه. و حالا، بعد از سالها کلنجار رفتن با سنگهای تیزاین رود تنگ و به گل نشستن های پیاپی، از جنگیدن دست کشیده. رود شده یه زندان دراز و طویل. و بن بست. و انتهاش ساحل خشکی که جای آغاز، پایان همه ی رویاهاس. از اون مادر خبری نیست. شاید من جنازه کش سطل به دست بیشتر واسش پدری کردم تا اون مادر مادری.

2 comments:

  1. Adama nemidunan ke hata jenaze am adaab o rosoom e moraghebati e khodesho dare …

    ReplyDelete