خانم معلم شصت هفتاد ساله ی هنری داشتیم که بهمون نقاشی درس می داد. دستهای زمخت و دراز و زشتی داشت. به رنگ چوب. یا پوست سوخته. یا چرم کهنه. این دستها همیشه واسه ما معمایی بود. که آخه چطور میشه از این همه زمختی و زشتی این همه زیبایی و ظرافت درآد بریزه رو کاغذ.
اگه می دیدیش تو نگاه اول ولی معلوم نبود یغری دستاش. همیشه یه دامن سبز پررنگ با گلهای ریز قرمز می پوشید که سوای نافرم بودن انگشتاش خوب با اون رنگ قهوه یی سوخته آشتی داشت. دستاش و سعی می کرد هیچ وقت از کمر بالاتر نیاره که تا میشه تو بک گراند دامنش بمونه و بیامیزه و قایم شه. اون شم زیبایی شناسی ش اینجاها بدادش رسیده بود. از یه فیلم ترسناک که همیشه توش گیر کرده بود یه تابلوی نقاشی ساخته بود و قابشو مث یه صلیب شرمساری یه عمر به دوش کشیده بود این ور اون ور.
کلاس درس ما یه کارخونه متروکه بود با سقف بلند و نور کم. میزهای کارمون دستگاههای پرس ۱۰۰ ساله. باید جاهای مختلقشو با آچار ور می رفتیم و می پیچوندیم که یه تیکه ش بیاد بیرون واسه گذاشتن دفتر مداد.
با همه این تمهیدات خانوم معلم همچنان از زشتی دستاش معذبه. یه روزی پشت همین میزها نشسته. خاک همین جا رو خورده. دستاش زیر همین پرس ها رفته. سرنوشت مام در بهترین حالت همین سر و وضع الان خانم معلمه.
۵ اکتبر ۲۰۲۵