پیاده روی در سلول انفرادی
Monday, November 11, 2013
›
یادم ترا فراموش و صبح سردی که نور ماسید روی پرده یی که نبود و آسفالتی که آنچنان سیلی زد بر پای لختم که خوابم پرید و چنگ زدن به فر...
Tuesday, July 23, 2013
مهدی موسوی
›
Monday, April 22, 2013
دگردیسی
›
چشاتو که وا می کنی فکر می کنی که مردی فقط از سر تناسخ بی هیچ پرسش و پاسخ ولت کردن از هوا یه راست افتادی اینجا یه لاشه سگ تو آ...
Thursday, February 14, 2013
۵:۲۲
›
ساعت دقیقا پنج و بیست و دو دقیقه ی بامداده و من قفل کردم. ماگمای داغ هی می جوشه تو معده و مری م. بخارش از سوراخ لای پلکم سوت می کشه ب...
‹
›
Home
View web version