Friday, October 15, 2010

به کلنل همیشه استوار و دلواپسم


یکی بود، یکی نبود...

من بودم، تو نبودی
بعد هم اندکی باران آمد

قصه که به اینجا رسید کلاغ ما دیگر خسته بود
پیر شده بود

قرن وخیمی است
خدایی نیست که به بودنش ختم شویم

"غیر از خدا هیچ کی نبود"
واقعا؟
نمی دانم چطور بودن خدایی وقتی کسی وجود ندارد را باور باید کرد

دیگر حواله سلامم به تبر، اگر چه پی جوابم هنوز.

1 comment: