Saturday, October 16, 2010

حباب


باز هم زاییدم... گیلیک..! یک بچه حباب از گوشم در اومد و یواش یواش رفت بالا تا سقف اتاق گرفتتش.. از الان تا ۵ که بشمرم ترکیده.. یک..دو..سه...چهار....

گیلیک...! یه بچه حبابم که از گوش خونه ام در اومدم و دارم می رم بالا که به ابری بچسبم... از الان تا ۵ که بشمرم ترکیدم... یک... دو ... سه ... چهار...

گیلیک...! زمین یه بچه حبابه که یادش نمی آد از گوش کی دراومده.. آخه اون موقع شیر تو شیری بوده.. واسه همینم یادش نمی آد که قراره بالا بره یا پایین.. یا اینکه باید بره به چیزی بچسبه یا نچسبه... ولی حباب حبابه دیگه... از الان تا ۵ که بشمری ترکیده... یک.. دو...سه...چهار...
 
۲۰۰۹
 
(متمم ۱۵ سال بعد)

ما چه بسا حباب هایی هستیم زاییده ی فوتهای محکم یه بچه ذوق زده تو حلقه پلاستیکی آب صابون دارش در یه حیاط پشتی خونه یی که پدر سرکار و مادر پای تلفن، درمیاییم و زیر نور آفتاب بعدازظهر تابستون، رنگین کمونهای خوشگل می سازیم و بچه رو با رقص نرممون به بالا سرگرم می کنیم. همین. و نه بیشتر از این. تصور کن چقدر ساده انگارانه تو اون مسیر چند ثانیه یی حبابهای نزدیک خودمونو دوست خطاب می کنیم و با دیدن انعکاس رنگین کمونمون تو حبابهای اطرافمون عاشقشون میشیم وشعر میگیم و فلسفه می بافیم و قبیله تشکیل میدیم و می جنگیم و صلح می کنیم و ادعای کشف حقیقت می کنیم و سر این که هدف بودنمون چیه بحث و حتی خونریزی می کنیم و آخرش....یه کم بالاتر، یه کم اونورتر، یه کم دیرتر یا زودتر از بقیه، می ترکیم. و بچه از صدای بی صدای این ترکیدن از ته دل ریسه میره.
 
میگی همین؟
آره. همین.
همین بس نیست؟  

No comments:

Post a Comment