Thursday, April 28, 2011

به تو دورترین

راحتم کردی.

 کاش بودم و در سکوتت به مرگ میرسیدیم.

 قرارمون این بود که هیچ کس به سیاه نبودن قلب هیچ گرگی شک نکنه. حالا اگه لحافت رو کشیدی تا بیخ سر و اشکی نیومد، برو هی بخند سر میز صبحونه که مثلا انگار نه انگار که شبا هم دیگه زوزه ی زیر پتو رو تاب نمی آرن....


کسی نمونده. تو موندی و چند وهم خوشایند گونه و غریب دیگه.

از بین این قلیل خواب-گونه تو رو
بسیار دوست می گیرم
شاهزاده ی کوچک من

No comments:

Post a Comment