در گرگ و میش آفتاب
می کند کش و قوس دیوار
می خزد از لای پنجره بیرون
خیال پسرک و دود سیگار
جایی که نمی داند کسی
بز کوهی زنده است هنوز
در عمق لجن زار اتاق خواب
رویاهای پاره تکه
بی صدا می پلکند پشت پلک بیدار
وسوسه رفتن سوزنده در تنش
پوسیدن. ماسیدن. گندیدن. کال مردنش.
آماده ساک
آماده کمربند و پیراهن و شلوار
برپاست آشوب رفتن
هم پای تسلیم
هم قد تصور
همراه کندن
همیشه ی هرطرف که کشاند
هرچه باداباد!
می زند از در بیرون : همممممممم!....طعم نعنای اکسیژن صبح!
بز کوهی می خندد و می دود تا سر کوچه
به خیابان اصلی می کند زمزمه:
-"پروانه ی مسین آینه وار نشسته بود بر پهنه ی لجن
و هر دو روی آن خط بود
خطی به سوی پوچ
خطی به مرز هیچ" ...
اینها درست!
اما اینبار
هرچه باداباد!
رادیوی وراج سر میز صبحانه
چروک دست مادر
دل ساده ی لرزش
چای داغ
پنیر.سنگک. سماور
روزنامه می داند که جمع نیست خاطر پدر:
-صدیق؟ از این پسره خبری نشد؟
-...نه! می خواین بفرسم روزبه رو عقبش؟
- بفرس!
بزرگراه مدرس
می دوند پی هم پاهای لاغرش
دیوانه واردر امتداد آسفالت
کرده گم
کرده گم
شده گم نیز خود او که نمی دانست چه را می خواست بجوید
می دوند پی هم پاهای جانور درمانده
که جراتش در کتابخانه ی اتاقش جا مانده
خسته چه زود
نیمه شب چه زود
هیچ جا هنوز
هیچ معجزه ی موعودی هنوز
باران: بی حال
سیگار: آخر
جیب: خیس و سرد
باد می آید
کوچه از سر تنگ تا بن بست ته
لمیده بر خانه هایش آسوده
لرزانک سایه یی می گذرد مصیبت وار
با تنی آوار
دستی به خواباندن بغض بر سینه
دستی به نشکستن زانو بر دیوار
همه اندیشه او
آویزی است که بیاویزد رنجور تنش را
جاروی رفتگری آن سوتر
می زند در گوش خاک:
- هرچه با باد
همان به که رود برباد!
No comments:
Post a Comment