Friday, September 9, 2011

قاشقی وجود نداره


من اینجا نیستم. تو کیبورد فرو می ره دستم. مثل عبور روح از سنگ. مثل نشت تن تو مبل. مثل غرق شدن لباس تو آب. مثل رد شدن صدا از دیوار. .


اگر این اتاق آوار شه،  اگه این مبل و میز و لپ تاپ خاکستر، اگه رعد و برق سیمهای سقف بشم بچسبم مثل یه لکه قیر به شیشه، آب از آب تکون نمی خوره... من همچنان می نویسم و تو همچنان بی خیال، تو چریدن واقعیت خودت فک می جنبونی...

تو حبابکی هستی تو خواب کفشدوزکهای گلدون من... و خرکیف که مثلا حباب بودن ات به انتخاب خودت بوده!

 قبل از اینکه بفهمی کفشدوزک، به انتهای برگت رسیدی.

No comments:

Post a Comment