Sunday, March 18, 2018

خوابهای پراکنده: کی بود کی بود من نبودم

تو یه رستو بار کوچیک ایتالیایی من و *ن* و دو تای دیگه داشتیم استیک و شراب محلی می زدیم. یه دهکده یی بود جنوب غرب ایتالیا که بیشتر نقشه ها اصن دلشون نمی خواست نامی ببرن ازش. انگار که جای *اسمشو نبر*ی بود که محلی های خرافاتی یا خجالت می کشیدن یا می ترسیدن از اینکه مابقی کشور بفهمند اینام هستن.

شام که تموم شد دوستان یکی یکی رفتن ته بار نشستن. ظاهرا صاحب بار می خواست شخصا از مهمونای خارجیش پذیرایی کنه. شاید واسه اینکه نشون بده این مردم خیلی مهمون نوازن و این شایعات نامربوط. اما من ته دلم راضی نبود به اعتماد. نرفتم. 

یه نیم ساعتی گذشت و خبری ازشون نشد. نگران شدم. رفتم پی شون عقب بار. دیدیم صاحب بار جنازه ی مشت و لگد خورده ی اینارو داره می ذاره تو کاور مخصوص حمل جنازه. داشت زیپ آخرین کاور و می کشید بالا که من رسیدم. دیدم *ن* ه. خون از گونه و پیشونی و گوشاش شره کرده بود رو موها و گردنش. 

طرف سرشو گرفت بالا و لبخندی زد که نترس. باهات کاری ندارم. بشین یه گیلاس شرابی بزن. بعدهم یه کاغذ گذاشت جلوش که بذار صورتتو بکشم. به این بهونه که یه مجموعه نقاشی پرتره داره از همه توریستها. جایی واسه فرار نبود. نشستم.

کارش که داشت تموم می شد دزدکی نگاه انداختم به صورتی که کشیده بود. دیدم خودشو کشیده. بهش گفتم. اینکه خودتی. نگام کرد و با همون لبخند مرموزش گفت: نه تویی. 

به صورت خودم فکر کردم. نه تنها چهرمو یادم نمی اومد؛ که هرچی بیشتر فکر می کردم می دیدم حق با اونه. من شبیه اون صورتیم که رو اون کاغذه. صورت صاحب بار... من صاحب بار بودم! من اینارو کشته بودم. اینا به خاطر اعتمادی که به من داشتن بوده که اصن حاضر شدن بیان اون ته بشینن. حالا شما فرض کن تا آخرین مهره ی کمرت داره از ترس قاتلی تیر می کشه که بهت چسبیده. بخوای نخوای هرجا بری همیشه نفس یک جانی پشت گردن که هیچ تو سینه ی خودته. کابوسی بود حقیقتا.

1 comment: