اتاقی است اینجا :
یک نفر را کم
دو نفر را بسیار.
آن کنج پنجره ای
سمت من دیواری
در این میانه ی از هرچه تهی
آه می کشد سقف
از غم
از جبر تنهایی
خانه ام بی غوغا ست
ضیافت شب اما قندیل باران ش گرفته
امشب پنجره باز در کار گره انداختن به ابروی خواب
از کنج خوف انگیز خود می دهد رنجور آواز
نجوای وهم انگیز پریزادی است پیچیده در ناقوس ترس
بر فراز نیم بند تن شناور شولای مرگ
نشسته کمین فرو غلتیدنم را در گود مسخ
نگهبان صبح را ترسم خواب رفته باشد باز، گرم گرم
من ام و پنجره ای دهان بازمانده
که می بلعد روانم را آهسته آهسته
ژرفاژرف غارش قیراندود
می کشانم خسته جانم را در قاب او.
***
می کشانم خسته جانم را در قاب:
سر بر دهان شیشه می خوابانم
نجوای شب را می مکم آرام در گوش
شیار مغزم را پس می زند جامه
دست بر آماسیده شکنک بلند و پستش می کشد
مسخ علامات مگو مست می پیچم
تسلیم می چرخم
و یک آن
به طرفتی که هیچ دفاعی را میسر نیست تدارک
به ناخن چنگ می زند در گوشت نرم مغز
آوخ!!
دیگرم رفت صبر و تاب
آمده است آوار
می گریزم به عقب
فریاد! فریاد!
پناه بر دیوار!
پناه بر دیوار!
<تترق ... تترق>
خانه ام؟ نه! همه چیزی جان گرفته است
ز هرسو دست است که پرتاب می شود به عزم کاسه سر
می چرخم به حول خود
می شوم بر زمین نقش
و ناگاه سایه دو پا که صورتم بر خاکش فرود آمده
نگهبان صبح به نجاتم آمده.
Sherbrooke, 5 November 2006
It may not be appropriate to comment on a Farsi poem in English but perhaps this once we can think past language... i listened to you read this in pain, first.. then when i could barely keep my eyes open i read it myself, in pain... so Ive seen and sensed everything through a filter of pain and the claustrophobia that comes with it.. I’m biased but I felt everything..everything. Thank you
ReplyDeletePain is one of those things that might not shrink when you share, but gets more bearable. Glad pain is a point of contact where we met once again.
ReplyDelete