سالها پیش و کمی بعد از مهاجرت این شعرو رفیق شفیقی به اسم بهرام (عباس) گفت و فرستاد واسم. یادم رفته بود تا اینکه بی هوا دیروز واسم فرستاد باز. چه خوشبختم من که جایی تو ذهن یه آدم نازنین به حیات نباتی ام ادامه دادم این همه سال.
------------
(برای ش. ر.
که یقین های رایج مه آلود را به دور ریخت
و به سمت تردیدهای زلال خویش گریخت)
بُهت
پرشدم باز امروز از
پونه و شبنم وگلبرگ
خاک وباران وعلف
و پرازبهت تفکر از،
دیدن آن همه سبز
میل جاری شدن است
این که می بینم
درعکسم درآب
لمس سنگی کوچک
می برد ذهنم را تا
شب اسرار اساطیری دور
صبر سنگین مرا
وین سکوتی که مرا دوخته دندان بر لب
همه را می بیند، می خندد، می رود آب
به پراکندگی حالت من
ابر ها هم همه می گریند
شاخه ها هم همه می رقصند
رقصشان باز تمنای نبودن را
در همه بود و نبودم رقصاند
من چه از شعبده ها بیزارم
فکر می کردم،
می توانم یک آن
در تو آرام بگیرم و برقصم پرشور
من کجا و تو کجا؟
تو پر از هلهله و آتش و فواره و موجی، من
همه ی خستگی خاکم و سنگ
تو کجا و من و آرام شدن در تو کجا ؟!!
من چه اشفته، چه بی حوصله، بیمارم
مر مرموز کسالت و نشاط،
اَه ... چه محواست امرو .
فکر می کردم،
می شود با تو نشست
خیره شد در افق دور تمنایی دیر
آخ ...
که این فکر از من، توده ای دود نهاده است به جای
من کجا و توکجا؟!...
تو به تو آینه ای تو
تابش رمزی و راز
من همه سادگی و..
خستگی سنگم و خاک
بازهم من
باز هم تو
باز هم کاسه ی لبریز گوارای سلام
باز هم درمن،
جرأت نوشیدن یک جرعه نماند
باز هم پوشاند
وسعت منظره ناب رهایی را
اخم خاکستریم
فکر سیمانی من
تفرش
اردیبهشت ۱۳۸۶
چه زیباست، هم خوشا به حال تو هم عباس عزیز
ReplyDelete