Thursday, February 20, 2025

خوابهای پراکنده: جنگ جهانی یک و نیم

بین آلمان و انگلیس جنگ بود. حدود ۱۹۳۰. نه جنگ‌ جهانی اول بود نه دوم. جنگ جهانی یک و نیم بود. لندن متروکه و پر از لاشه ی خونه های قدیمی. من یه پرستار زن تنها و جا مونده تو یه بیمارستان مخروبه.

آلمان دست از بمبارون ورداشته بود و به یه تاکتیک جدید رو آورده بود. چون دیگه کسی نمونده بود بکشه جای بمب هرنیم ساعت یه بار یه نوزاد تحویل انگلیس میداد. از آسمون با چتر می ریخت پایین. ظاهرا دیگه رفته بود تو کثافت جنگ‌ اقتصادی. می خواست اینقدر جمعیت تولید کنه که از قحطی و گشنگی بمیرن. هی تقلا کنن و هی زندگی سگی کنن و هی تلف شن و باز هی بچه ی جدید بریزه سرشون.
 
اون روز من وامونده تو راهروهای خاکی و خالی بیمارستان پی صدای گریه نوزاد می دویدم. پیداشون کردم. یه اتاق پر نوزاد چند روزه. مث ساندویچ تو آلومینیوم رولشون کرده بودن و بغل هم روی یه میز بزرگ دراز خوابونده بودنشون. چیزی بین شم مادری و تعهد کاری می کشونمم سر میز. یکیشونو ورمیدارم و هق هق کنان از پله های شکسته و خاکی میرم پایین . کجا ببرمش؟ عذاب وجدان، پاهای پر ضعف غذا نخورده مو شل تر می کنه. چرا این؟ چرا یکی دیگه رو ورنداشتم؟ چرا همه رو ورنداشتم؟ از اینهمه کی رو کجا ببرم؟ چجوری غذا بدم تا نمیرن؟ آرزو می کنم من زودتر بمیرم تا این بچه. تجربه ی دو مرگ ظرفیتی می خواد که من ندارم. 

فوریه ۱۷، ۲۰۲۵

1 comment: