پیاده روی در سلول انفرادی
Sunday, March 18, 2018
خوابهای پراکنده: کوزوو
›
جنگ کوزوو بود و من یه مادر مسلمون روسری دار با دو تا پسر بچه ی ۶ و ۷ ساله. ما رو همراه با همه ی مردا و پسرای دهمون صف کرده بودن سینه دیوا...
صابون
›
مث یه صابون خیس و حسابی کار کرده لیز و فرار شدم. دیگه نمی دونم این آدمان که منو از دس می دن یا این منم که از دستشون در می رم. قضاوت سخته و...
1 comment:
خوابهای پراکنده: استخوان در گلو
›
خانوادگی سر سفره شام بودیم. من و مامان بابا و شهرام. وسط شام شهرام شروع کرد به بحث مذهبی. همین که داشت یه آیه از قرآن و نقل می کرد واسه تا...
1 comment:
خوابهای پراکنده: کی بود کی بود من نبودم
›
تو یه رستو بار کوچیک ایتالیایی من و *ن* و دو تای دیگه داشتیم استیک و شراب محلی می زدیم. یه دهکده یی بود جنوب غرب ایتالیا که بیشتر نقشه ها ...
1 comment:
‹
›
Home
View web version