اینک
منم بر
آستانه
سرازیر
بی
رخصت ورود به دالان
ترسهایم
تو
را می
بینم که
کاری به
کار تاریکی
نداری
که
کاری
نداری به
کاری که
تو را
می بینم
در تاریکی
در
این خوف
دالان
هراسهایم
می چرخند
چرخند کلمات می
د ن خ ر چ ی م م ه ف و ر ح
...گریه
کودک
گریه کودک
بلوغم که
در مسیر
آغوشت
بسیار
زمین می
خورد و
بلندش
نمی کنی
...گریه
کودک
بلوغ
..در
مسیر
..زمین
..گریه
بلندش
نمی کند
آغوشت
کودکم
...کو
دکم
زادنم
را به
یاد ندارم
و
زنده
ماندنم
را به
یاد کسی
نخواهم
سپرد
و
خاطره
خطیری که
در این
خوف گاه
کهن به
شوق تو
می سازم
اگر
تو پایان
شیرین ش
نباشی
آن
شیرین ش
نباشی...........
آشی .......................
No comments:
Post a Comment