Sunday, November 7, 2010


اینک منم بر آستانه
سرازیر
بی رخصت ورود به دالان ترسهایم

تو را می بینم که کاری به کار تاریکی نداری
که کاری نداری به کاری که تو را می بینم در تاریکی

در این خوف دالان
هراسهایم می چرخند
چرخند کلمات می 
د ن خ ر چ ی م   م ه   ف و ر ح

...گریه کودک
گریه کودک بلوغم که در مسیر آغوشت بسیار زمین می خورد و بلندش نمی کنی

...گریه کودک بلوغ
..در مسیر
..زمین
..گریه
بلندش نمی کند
آغوشت
کودکم
...کو
دکم

زادنم را به یاد ندارم
و زنده ماندنم را به یاد کسی نخواهم سپرد
و خاطره خطیری که در این خوف گاه کهن به شوق تو می سازم
اگر تو پایان شیرین ش نباشی
 آن شیرین ش نباشی...........
آشی .......................


No comments:

Post a Comment