Monday, November 8, 2010

مصلوب

آنگاه که تراویده شد خون قطره قطره از عمق میخها
مصلوب نظاره می کرد ریشه الوارهای پوک را که می رقصیدند
که به اندام همدگر وحشیانه می تافتند 

که می بافیدند و در خاک پایین می رفتند
مصلوب می خندید

آنگاه که  ریشه ها به خون رسیدند
آنگاه که الوارهای پیر سبز شدند
آنگاه که هوای سرد گرگ و میش راه شش های منقبض را باز کرد
 

ریسه های نور می سوخت در هوا
آنگاه که دعایی از عمق خاک مصلوب را کشت





No comments:

Post a Comment