Tuesday, September 30, 2014

خوابهای پراکنده: چاه

لبه ی یه چاه توی یه کارخونه ی قدیمی و متروک دولا شدم. چمباتمه زدم رو شیکم و کلمو تا آخرین مهره کشیدم توش. یه چیزی تو مایه های چاه فاضلاب. با حلقه های بتونی پیر که چروکاشونو رو هم لم دادن وچرت می زنن. تشو از اینجا نمی بینم. عین چاه بابل بودن چاهه با نداشتن تهش تعریف می شه انگار.
سرمو می کنم تو سیاهی دهنش. که شاید چیزی ببینم. بازم هیچی. تنمو میذارم اون بالا کف کارخونه و گردنمو بیشتر کش می دم. سرم میره پایین. ادامه می ده. خیلی پایین. 
...
فکر کنم چند روزی هس که سرم داره سقوط می کنه. خسته شدم. تشنمه. دیگه جونی ندارم این گردن چند کیلومتری رو جمع کنم بالا. خلاص کردم تو حلقوم خیس و لزج این تونل. ای بابا! لاکردارچرا تموم نمیشه! انگار کنده شده فقط چون چاه کنش از غیرممکن بودن کندن یه چاه بی ته بی خبر بوده.
...
آها! یه چیزی می بینم! می رسم به یه سری داربست که این ور اونور زدن بیرون از خاک. حالا می تونم ببینم. داربستا استخونای رون آدمن که با طناب خوب بهم سفت شدن. شاید مال معدنچیایی باشه که وسط راه تموم شدن. اما حتی بعد مرگم به نریختن دیواره ها وفادار موندن.
...
کله م که دیگه خودشم استخون شده بس که پوستش گرفت این وراون ور بالاخره میرسه جایی که به نظر تهشه. کف چاه سقف یه فضای باز و خاک گرفته س. با یه نور سرد خاکستری که رو غبار هواش ماسیده. سرم عین لامپ از لای هواگیرش آویزون میاد پایین. خالیه. فقط روبروم اون پایین یه بدن چمباتمه زده س که رو شیکم نشسته و سرشو کشیده تو چاه. تکون نمی خوره. مرده به گمونم. چیز زیادی از تنش نمونده. لباسای جرواجر می گه موشای دورش مینیمم چند شبانه روز زدن و رقصیدن و خوردن و آشامیدن ازش.

Wednesday, September 24, 2014

چتر پرنده

من اعتقادی به چتر پرنده نداشتم. تا اون روز عصر که مامان صدام کرد. نشسته بود پای کشاله ی کسل و خنک پنجره. کتاب می خوند. پر از یقین بلاشک. و چایی داغ کنار دستش که بخار دمشو مثل یه سگ مطیع می مالید به دستا و صورتش. همینجور که سرش لای کتاب بود و عینک شیکموشو قلاب کرده بود نوک دماغش که نیفته گفت برم چترشو بیارم. نگامم نکرد حتی. سر چله تابستون هوا صاف بود بیرون. منم اصن چتر نمی خواستم که. یعنی اصولن هیچ چیزی که زیرش بخوام خودمو از چیزی قایم کنم نمی خواستم. اما رفتم. آوردم گرفتم جلوش که یعنی خب چیکارش کنم الان. جواب نداد. تو این مایه ها که خنگ بچه خودت فکر کن با چتر چیکار می کنن معمولا. رفتم دم در تو کوچه وایسادم. از این چترای تلسکوپی بود. خیلی معمولی. بندیلکشو شل کردم و گرفتم سمت آسمون که میلش باز شه. میله هه یه پله رفت بالا. بعد دو پله. بعد سه پله. همینجور هی رفت بالا. مث لوبیای سحرآمیز. قد می کشید لای درختای چنار و تیر برقی که نخ می داد خونمون. یه ۵۰ متری فضای عمودی رو شکافت به گمونم. بعد وایساد. اون ته یه نقطه سیاه دیدم که تو آسمون تقی کرد و باز شد. منم این پایین با ته میله ی تلسکوپی عین تردستای سیرک داشتم دستمو نرم قر می دادم که کله نکنه. 

بعد اتفاق افتاد. منو کشید بالا. پام آروم دو سه تا بوسه زد رو سیمان پیاده رو و بعد مث پر سر خوردم رو هوا. چند بار شاخه ها و یه بارم چراغ راهنمایی سر کوچه یقه ی تیشرت و شلوارمو گرفتن که نرو. ولی من رفتم که رفتم. دیگه نه شهری نه محله یی نه خونه یی و نه اتاقی که مامانی باشه توش که عینکش بخواد هی خودشو از نوک دماغش بندازه لای کلمات و غرق شه.

اون بالا مالاها بادهای موافقی می وزه که ما خزندگان شهری روحمونم بی خبره. من به چتر پرنده اعتقادی نداشتم. مامان داشت. و من به مامان. همین کافی بود.

خوابهای پراکنده: عنکبوتای سفید

عنکبوتای سفید. عین برف. بدنشون جمجمه های خندون. با نخ ابریشمی از سقف دارن میان پایین. تو اتاق خواب قرون وسطایی. صاف فرود میان رو تخت بهم ریخته و لای سفیدی ملحفه ها و بالشا گم میشن. تنها چیزی که بهم میگه اونا اونجا تو تختمن رد نخایی که رفته تا سقف و لوسترزنگ زده ی وسطش. از تخت فرار می کنم بیرون. کنج اتاق روبروی تخت یه شاه رطیل چاق لم داده رو یه صندلی لهستانی و پیپ دود می کنه. عین پدر خونده ها نشسته نظارت می کنه. موجودی به غایت قیر سیاه. عظیم. با بدن چارگوش و چند طبقه. هر طبقه یه مکعب که مث برج نمرود رو هم سوار شدن و رفتن بالا. هر مکعب کوچیکتر از قبلی. دور تا دور هر طبقه پر چشم. نشسته و یورش لشکر ریز- نوچه هاشو نگاه می کنه. و تختی که به دست این جانوران ظریف و تمیز فتح می شه. جای من نیس دیگه. تخت همون تخت. همونقدر سفید و نرم. اما امن نیس. دیگه نمی دونم سفیدیش از چیه. ملحفه یا موج جمجمه های ریز و لرزون. حالا دیگه معلوم نیس نرمه چون کتون ۶۰۰ رجه روش یا پتوی با تار و پود نخ عنکبوت بافته شده. این آخرین پناهگاهم پیوست به خاکریز دشمن.

Tuesday, September 9, 2014

خوابهای پراکنده: ماهی بی تنگ

یادم نمیاد چند وقت بود یه ماهی قرمز داشتم. از اونجا یادم می آد که تنگش شکست. منم تو هول و ولع حفظ جونش دستامو کاسه ش کردم و آی بدو. رفتم سر سینک آشپزخونه که پر ظرف کثیف بود. وقت نبود در پلاستیکی شو بذارم. ماهی و انداختم لای ظرفا و آب و تا خرتناقش باز کردم. به امید اینکه سرعت جمع شدن آب از سرعت پایین رفتنش از سوراخ بیشتر باشه و در نهایت آب توش بیاد بالا. یهو دیدم فشار آب داره مستقیم می خوره تو مغز ماهی مادر مرده. دست کردم نجاتش بدم دیدم آب داغ و باز کرده بودم. ماهی بنده خدا که داشت کباب می شد زور می زد که نگیرمش. ظاهرا به این نتیجه رسیده بود که من تهدید بزرگتریم تا خفگی. اینطوری نمی شد. زمان به سرعت به نفع حریف و به ضرر ما می رفت. آب داغ و بستم و آب سرد و باز کردم. تو طرفه العینی همه چی تو سینک یخ زد. ماهیه هم فریز شد کامل. هول تر شدم. دوباره آب داغ و باز کردم که یخه آب شه. همین که یه ذره یخا شل کردن ماهی پرید از سینک بیرون رو بشقابای تمیز تو جا ظرفی. مث سگ بال بال می زد. تمثیل نیست منظورم. واقعا با باله هاش بال بال می زد. انگار حس می کرد تو این شرایط خطرناکی که خود منم بخشیش بودم احتمال پرواز کردن و فرارش از زنده موندش بیشتره. همین که دیدم لای بشقابا گیر کرده از فرصت استفاده کردم و دمشو گرفتم. ماهیه بدخت عین آدامسی که سر پله ی یه ظهر داغ چسبیده باشه کش اومد. یعنی وا رفت. آروم جر خورد. سرش چسبیده بود به بشقاب و دمش نیم متر اینورتر لای انگشتای من بی دست و پا بود.

خوابهای پراکنده: ماجرای عکس یادگاری و خواهر نداشته

سوار ماشین داشتیم می رفتیم. فقط ما. من و خواهر نداشته ام که تو باشی. تو شبیه مادر نداشتمون زیبا بودی. شبیه پدر نداشته پر از غرور ضمنی پس پشت خل بازیات. رسیدیم به یه دهکده ی فانتزی با خونه هایی که مث اسباب بازیهای صد برابر بزرگ شده بودن. پارک کردیم و جستیم بیرون سمت آب. دهکده ی کذایی یه میدون داشت که یه ورش می شد بالای یه موج شکن چند ده متری. همون سر که وای میسادی جلوت یه هیولای بی سر و ته می دیدی تا دور که فقط آب نبود. سکه بود. بی نهایت میلیون تن فلز. قاطی آب، روی آب، موج می خوردن تا اون ته. زیر آفتاب ظهر دریاهه خودش شده بود یه خورشید دو بعدی که کور می کرد چشو.
تو ذوق مرگ بودی. همینطور که هی موهات لای حرفات می پرید حالوندی بهم که عکس عکس. موبایلو دادی دستم و دویدی لب بالا بلندی موج شکن وایسادی. موجها اون پایین داشتن سنگها رو عینهو یه مش گراز وحشی گاز می زدن و می جویدن. تو هم که انگار نه انگار. خنده تو بغل کردی و رفتی پشتتو کردی به تصویر و رو به من تو قاب همه ی اینا که گفتم وایسادی. 
داشتم ور می رفتم که تنظیم کنم موبایلو. یهو دیدم یه موج به عرض همه ی دریا و ارتفاع بلندتر از موج شکن داره به سرعت پشتت خیز می گیره. ایتقدر سریع که تا بیام بهت بفهمونم رسید بهت. خورد به دیوار زیر پاتو اومد بالا. شستت. کشیدتت و برد. جای خالیت پر از کف و خیس. قفل کردم یه آن. دویدم اونجا که بودی. دیدم اون پایین جنازت داره مث یه گونی پر سنگ میره پایین تو آب. نعره زدم. انگار با نعره زدن می خوام مرگو بترسونم که پست بده. رفتی پایین. تموم شدی.
دریا کشید عقب. خشک شد ساحل. شکار امروزشو کرد و سهمشو گذاشت رو کولشو رفت. اون زیر شد همش قلوه سنگ و یه مشت میز و صندلی چوبی (انگار که بقایای خونه هایی باشه که قبلن با آدمای توش خوردتشون). پریدم پایین. زیر تکه چوبا دنبال جنازت می گشتم. قلوه سنگا رو چنگ می زدم و پرت می کردم. اطرافم یواش یواش آدمای دهکده جمع می شدن. عجیب بودن. مث یه لشگر مرده بالای دیوار وایساده بودن و فقط تماشا می کردن. نه حرکتی نه صدایی نه حالتی تو صورتشون. فقط ضجه زدنمو نیگا می کردن. 
تو نبودی. حتی جنازتم نبود. انگار خواهر نداشته یی بودی که واقعا هم هرگز نبودی. و من تا هروقت که این داستان یادم بیاد لای چوبای خیس این ساحل دارم دنبال جنازت می گردم.