Friday, September 9, 2011

قاشقی وجود نداره


من اینجا نیستم. تو کیبورد فرو می ره دستم. مثل عبور روح از سنگ. مثل نشت تن تو مبل. مثل غرق شدن لباس تو آب. مثل رد شدن صدا از دیوار. .


اگر این اتاق آوار شه،  اگه این مبل و میز و لپ تاپ خاکستر، اگه رعد و برق سیمهای سقف بشم بچسبم مثل یه لکه قیر به شیشه، آب از آب تکون نمی خوره... من همچنان می نویسم و تو همچنان بی خیال، تو چریدن واقعیت خودت فک می جنبونی...

تو حبابکی هستی تو خواب کفشدوزکهای گلدون من... و خرکیف که مثلا حباب بودن ات به انتخاب خودت بوده!

 قبل از اینکه بفهمی کفشدوزک، به انتهای برگت رسیدی.

Saturday, August 6, 2011

من می دونم دیگه کارم تمومه...!

گالیور وار زندگی کردم من خر.
بیشتر عمرمو مث مرده ها خوابیدم و گذاشتم  کوتوله ها بیان رو سینه ام بشینن و شهرک بسازن.
هر از گاهی از خواب پامیشم طنابهای دست و پامو پاره می کنم و همه اون آدمکا رو پرت می کنم این ور و اون ور.
داد می کشم و زنجیر پاره می کنم و هیکلمو مشت می کنم می کوبم رو لشکر آدم کوچولوهای ترسو.
خیالم راحت می شه.
خسته می شم.
حوصله م سر می ره.
دراز می شم و باز می خوابم.
اینقدر سنگین که قلقلک اونایی که یواش یواش برمی گردن رو تنم که دوباره خونه و شهر بسازن هم بیدارم نمی کنه.
گالیوار وار زندگی کردم من احمق.

Thursday, July 28, 2011

چهل و شش - و ۲


من انتخاب می کنم که زندگی کنم و
رشد. بگیرم و بدهم و کنم
حرکت. بیاموزم و عاشقی کنم و
گریه. بمیرانم و بمیرم و 
باشم پارانوید و بگم
دروغ. متنفر باشم و بترسم و
دست زنم به هرآنچه بخواهد یکی گذشتن


 من انتخاب می کنم که زندگی کنم و بگم
 دروغ. بمیرانم و بدهم و
بمیرم. بیاموزم و عاشقی کنم و
دست زنم به هرآنچه لازم بدارد یکی گام برداشتن

برداشتهایی آزاد از افکار یه آدم از هفت دولت آزاد

 1-"برنامه ات چیه؟"

برداشت: نخودی هستم پی خوابهای سیاه فرستاده شده
یا نود دقیقه ای در انتظار وقت تلف شده.

2-"ناهار بزنیم؟"

برداشت: چه چیز را نادیده می انگاریم؟
گرسنگی من و مخاطب
یا اشتراک ما دردیوار بینمان؟

3-"این شارژر منو ندیدی؟"
 
برداشت: مفقودالاثری که خود نمی داند فاقد چه اثراتی است
از دست خود محفوظ نیست.

4-"کیه؟"
 
برداشت: پیداست لبخند ِ در هیچ طوری به کلید ما کنایه نمی زند.

5-"برنامه کوبا ریختم بنز"

برداشت: حالا جایی را می خواهم که بتوان آسوده تر دراز شد
جایی که کسی جار آسودگی ام را نزند.

6-"هیچ جوره پا نداد مادر..."

برداشت: درخت تا ترانه هایش را نتکاند میزبان پرنده های شاعر نخواهد شد
این را خود من هم می دانم.

7-"خفه"

برداشت: شاید خطای من خواباندن کلماتی است که خود ساکتند.

Thursday, July 21, 2011

"گریز"



در گرگ و میش آفتاب
می کند کش و قوس دیوار
می خزد از لای پنجره بیرون
خیال پسرک و دود سیگار
جایی که نمی داند کسی
بز کوهی زنده است هنوز
در عمق لجن زار اتاق خواب


رویاهای پاره تکه
بی صدا می پلکند پشت پلک بیدار
وسوسه رفتن سوزنده در تنش
پوسیدن. ماسیدن. گندیدن. کال مردنش.
آماده ساک
آماده کمربند و پیراهن و شلوار
برپاست آشوب رفتن
هم پای تسلیم
هم قد تصور
همراه کندن
همیشه ی هرطرف که کشاند
 هرچه باداباد!

می زند از در بیرون : همممممممم!....طعم نعنای اکسیژن صبح!

بز کوهی می خندد و می دود تا سر کوچه
به خیابان اصلی می کند زمزمه:
-"پروانه ی مسین آینه وار نشسته بود بر پهنه ی لجن
و هر دو روی آن خط بود
خطی به سوی پوچ
خطی به مرز هیچ" ...
اینها درست!
اما اینبار
هرچه باداباد!


رادیوی وراج سر میز صبحانه
چروک دست مادر
دل ساده ی لرزش
چای داغ
پنیر.سنگک. سماور
روزنامه می داند که جمع نیست خاطر پدر:
-صدیق؟ از این پسره خبری نشد؟
-...نه! می خواین بفرسم روزبه رو عقبش؟
- بفرس!

بزرگراه مدرس
می دوند پی هم پاهای لاغرش 
دیوانه واردر امتداد آسفالت
کرده گم
کرده گم
شده گم نیز خود او که نمی دانست چه را می خواست بجوید
می دوند پی هم پاهای جانور درمانده
که جراتش در کتابخانه ی اتاقش جا مانده

خسته چه زود
نیمه شب چه زود
هیچ جا هنوز
هیچ معجزه ی موعودی هنوز
باران: بی حال
سیگار: آخر
جیب: خیس و سرد

باد می آید
کوچه از سر تنگ تا بن بست ته
لمیده بر خانه هایش آسوده
لرزانک سایه یی می گذرد مصیبت وار
با تنی آوار
دستی به خواباندن بغض بر سینه
دستی به نشکستن زانو بر دیوار
همه اندیشه او
آویزی است که بیاویزد رنجور تنش را

جاروی رفتگری آن سوتر
می زند در گوش خاک:
- هرچه با باد
همان به که رود برباد!


Tuesday, July 19, 2011

من تو را سرتاسر نبودم

سکوت
آن چیزی است که تا بر سر دیگران فریادش نکنی
شنیده نمیشود.


حالا گریبان کدام شاعر را بگیریم که سخن نگفتن بداند
بماند.


Monday, June 27, 2011

صبح های بی تفاوتی
و کرکس هایی که در انتظار لاشه ی روزمرگ امروزم
هی پشت پنجره قدم می زنند و سیگار می کشند و سرفه می کنند...

Monday, June 20, 2011

پیامبر - تقدیم به م. امید

 هو هو!
هو هو!
می خوانم از او
کز هر چیز خالی است و از بودنش تو انباشته!

بر آن خشکیده درخت بید
                              طرح مبهم یک جغد
                                                   می زند خنج بر نبض شب خاموش
در این پهنزار خشک تب دار
                  در این گورستان خفته در سنگ بسیار
                                                       در حدود از یاد رفته این حوالی
                                                   
                            درعمق ساکت به خون گردیده چشم ماه
                            سربه سر با باد
                            تنها یکی است که خواندن به یاد دارد هنوز
  
 جغد پیر دلچرکین دشت
 می خواند هنوز
  هان! شبگردا! دلیرا!... چیست این غوغای نابهنگامت؟
نکند صبح کاذب را می زنی جار؟
یا غرور درخون نان غلتیده  را می زنی طبل؟
یا هرچه نمی دانم چه غمناک و تلخ
که طاق لحنت بر طاقت شب اینچنین آمده است آوار؟

جغد پیر اما جز به خواندن سخن راندن نمی داند

- هو هو!
هو هو!
می خوانم از او
کز هر چیز خالی است و از بودنش تو انباشته!
 !باشد
بده ای جغدَ کم آواز
بخوانک یار ناجور بزم تنهایی
چشمهایم بر سکون ات مات      گوشهایم مبهوت     نفسم محبوس
نمی دانم از چه می نالی آخر ای پیک ملعون

هااااان! نکند جبریل منی تو؟!
آری جبریل منی تو!
جبریلک مهربان من!
پاکیزه روح ، پاکدامن!

اما پرندک عمرم:
بر او که فرود آمدستی  امشب دریغا
گمان نداشتی چه بیگانه بوده است مصیبت وار
با الفبای این آواز
از همان آغاز

ملک بی فر و نور
اندکی نزدیکتر بنشین
                           بگویم کیست این هو که می خوانیش هو هو؟
یا او؟           
                              یا چه می دانم ، هرچه ضمیرغایب از جا و مکان است..

(آه ... لعنت بر آن لکنت هو-هو کشانش)

- او کیست کز او با من
جز تو جان رنجور
 نیست کسی ، فهمی ، دهانی یارای سرودن ؟

رستخیز و فسرده بر طوق مهتاب
جغد می خورد تاب

- هو هو!
هو هو!
می خوانم از او
کز هر چیز خالی است و از بودنش تو انباشته!

باد می خواند
 هستند مردانی هنوز
کز پی ساده سوالی
بگریزند سوی بیابانهای دورادور!




...و چنین من پیامبر مردگان شدم.


8 April 2006, Sherbrooke
یادممی...یادمشم
بیش از این گفتن زیاده است
کمتر از این درد

Thursday, April 28, 2011

به تو دورترین

راحتم کردی.

 کاش بودم و در سکوتت به مرگ میرسیدیم.

 قرارمون این بود که هیچ کس به سیاه نبودن قلب هیچ گرگی شک نکنه. حالا اگه لحافت رو کشیدی تا بیخ سر و اشکی نیومد، برو هی بخند سر میز صبحونه که مثلا انگار نه انگار که شبا هم دیگه زوزه ی زیر پتو رو تاب نمی آرن....


کسی نمونده. تو موندی و چند وهم خوشایند گونه و غریب دیگه.

از بین این قلیل خواب-گونه تو رو
بسیار دوست می گیرم
شاهزاده ی کوچک من

Monday, February 14, 2011

سوختن تمام اعصاب شکم یه مرغ بی سر


Metallica - Until It Sleeps found on Rock


دست راست دیگه راست نمی گه
ارتباط انگشتای منتظر دست راست مدتهاس با نیمه چپ مغز قطع شده
مغزی که به خواب رفته
خوابی که توش من باور پذیرترینم
باوری که مثل بادکنک از دستم رها شد و با باد رفت
بر باد رفت
بر باد رفتم

سلام رهگذر
سلام از دهانه ی غاری که تو سیاهی ش به آرامش آفتاب رسیدم
سلام از یه عروسک خیمه شب بازی که شب-بازی کردنش دیگه نمی آد
سلام همبند قدیمی و نوستالژی زا
که مث یه عکس رنگ پریده و زرد
از تو قاب این دخمه خیالاتمو بر و بر برانداز می کنی

بیا با هم تو غار تلفن کنیم
به هم
دو ساعت
سه ساعت
و بعد که بهم رسیدیم
تو بشین اونور اتاق و من این ور
و از پشت جمع حاضر
به هم نیاز به رویا و مرگ مغزی رو هی اس ام اس کنیم
و از سکوت هماهنگ و با فاصله حس تعلق نداشتن و مزمزه کنیم

بیا بشین پیشم کمر کش غار
اینجا چشم چشمو نمی بینه
اینم خودش یه جور چشم بندیه!
آدم که زیاد اینجا باشه از این کارا هم می کنه

؟
اینقدر نور اون بیرون چشامو می زنه
که اصلا نمی بینیم کی هستی
هی سایه شبیه به درخت با اون دو تا شاخه آویزون
اگه آدمی راتو بکش و برو
و اگه نیستی
بیا با هم ریشه بدیم

تو منو سفت بگیر و من تو رو
تا این درد بخوابه

تضاد


آدمایی که از مشاهده تضاد رفتاری بقیه گیج می شن وقتشه بفهمن که تضاد یه واژه بی کاربرده... به ارتباط پیچیده من با من یا با تو یا با شما یا با ما یا با ایشان کار نداشته باشین...انگ و لیبل نزنین...
یا سکوت کنین
یا نبینین
یا برین
یا بمیرین

Friday, January 21, 2011

شهر قصه




قصه ی بازی آدما ... قصه ی  آدمای بازیگر... اما این بار آدما نقش حیوونا رو بازی نمی کنن، حیوونان که آدما رو بازی میکنن... قصه ی راست یه شهردروغ... شهری که دکتر نداره ( که کسی دردی نداره )... ملتی که شاعرش از خر کمتره و واسه خریت ش هم باهاس محاکمه و زندونی بشه...  ملتی که یه بدبخت ساده رو که اومده بود تماشا و حیووناشو اشتباهی آدم دیده بود می گیره  و غارت میکنه.. استثمار میکنه ... پولشو... زیباییشو... اسم و هویتشو...  می کنندش گاو شهر ...تازه از همه بد تر بهش میقبولونند که هر چی تا حالا زندگی کرده همش خواب بوده و اصلا از اول خلقتش همینطوری بی چیز و زشت و تنها بوده... طرف هم واسه اثبات "وجود" خودش مجبور میشه کلی بدوه و رشوه بده و پارتی بازی کنه و تحقیر بشه که یه سجل قلابی بگیره و آخرش هم میشه "منوچهر" و به خاک سیاه میشینه.... اینه قصه ی جامعه ی ما از زبان بیژن ... جماعت به قول حاتمی "خواب"..  "اجتماع خواب زاده" ... "جامعه ی چرتی" حیوان صفت..!

Thursday, January 13, 2011

زنجیری


دمدمای ظهر است
کنار دیوار سیمانی ایستاده ام
کسالت داغ آفتاب و فو ران خون در گوش
خیابان پر از شلوغی بی جهت و من ملعون تر از دشنام پست آفرینش
وکشاله ی رانی که دارد این گوشه از هوش میرود دراندوه فقر کالری

چه حوصله یی دارد این سیگار
‎دارد می سوزاند آرام آرام مرگ خود را
به آرامی  فرو رفتن میخ مسخ همخوابگی در مغز
و پیچیدن نوار مکالمات درونی در حلقوم

دمدمای ظهر است و من باز مشکوکم 
که زنده ام

که زنده ام

مشکوکم به مزه ی شکلات و بوی پرتقال
مشکوکم به نفس راحت و سینه
مشکوکم به آب خوش و گلو


راه نزدیک ترین پشت بام را می دانستم اگر
به این شک مزمن پاسخی درخور می دادم حتما

اما من پیش از ‎ آنکه به کاری برخیزم همواره از پای نشسته ام
همیشه پیش از آنکه فریاد برآورم تباه شده ام
و این تباهی را توجیهی برای تقدیس بی پایان افکارم نموده ام
افکاری که هر شب با لبخند و یک طناب گره کرده به بالینم می آیند
و هر روز صبح بر جنازه ی خواب گریزم می رقصند

دمدمای ظهر است و من از بربریت آدمی با خویشتن به خود پناه می برم
و از خود به خدا
خدایی که دیگر به کارم نمی آید
چون هر دو مرده ایم