Tuesday, December 17, 2024

The tragic zero-sum game of our desires

 We live in a body of many time zones. The sunrise of one is the sunset of another. May the day dawn when we are liberated from this ominous seesaw, where the only path to a rising sun does not necessitate bloodshed and burial of another. 

One sun, one time zone. That is all we need.

AI Generated - DALL-E

Friday, December 13, 2024

ساعت پنج


روزگاری بود.. همه ی ساعتها پنج عصر بود.. یه جوونک که وقتی کاست اینو پشت کتابفروشی آقا فاضل رشتی کشف کرد نمی دونس که تا سالها قراره عقربه ساعتش گیر کنه رو پنج.. حالا که همه سیبها پنجاه بار چرخ خوردن و هنوزم رو هوان و تو دست هیچکی نیافتادن و بس که اون بالا در همون وضع لنگ درهوا موندن پلاسیدن، بعد این همه سال، باز اون جوونک سابق رسیده به این و می بینه ساعتش هنوز پنجه و خودش هنوز تو انبار پشت کتابفروشی دنبال چیزی می گرده که آنلاین و قابل اشتراک و در دسترس عموم نباشه.. زیرخاکی باشه و با ارزش باشه و مال معدودی.. بعد همین که داره تو این که چی بوده و چی شده غوطه می خوره به خودش میاد و می بینه که رو بلاگش شیرش کرده... به قول فرنگی ها.. اووووپس!

آقا فاضل رشتی مو فرفری کجایی که لذت کشف زیر خاکی غیرقابل اشتراک رو کشتن..

2015 Lorca
 

مومیایی

مومیایی داخل یخچال. یه پیر بچه چروکیده. قد یه کتری کل هیکلش. ترس از مرگ. ظن کند کردن سرعت قلب با حبس شدن تو یخچال. اما عملا مرده. اینقدر لیبل دارو و غذا خونده متخصص شده. نسل به نسل دست به دست میشه با یخچال. صاحبای مختلف یخچال طی دهه ها عموما بهش به چشم یه حیوون خانگی بی آزار ولی مزاحم نگاه می کنن. هروقت میرن سروقت یخچال که آبی پرتقالی نونی وردارن اون ته نشسته. با چشایی که از یه وحشت دایم از حدقه زده بیرون. مزمن و دایمی. و همزمان پلکهای خسته ش گه گداری سر می خورن پایین از سر بی خوابی رو اون حدقه زرد از سو تغذیه و قرمز از خون. فقط تاریکی بودن تو این قفس آرومش می کنه وقتی چراغش خاموش میشه بعد بستن در.‌ آروم حرف می زنه مث لاکپشت. یه بی خانمان. یه پناهجو. که کی وقتش برسه بگیرن بکشنش بیرون و مث زباله بذارنش دم در. تا بگرده یواشکی بخزه شبونه بی سر و صدا تو یه لونه ی جدید تو یه خونه دیگه. ترجیحا از این ساید بای سایدها. که موتورش قوی باشه و حسابی توش جادار و زمهریر. 
اون یخچال شده تابوتش. از ترس مرگ تو چیزی پناه گرفته که عملا بردتش تو وضعیت بعد از مرگ. پناه گرفتن تو سردخونه از ترس عاقبتی که به سردخونه ختم میشه.
 
 

Sunday, December 1, 2024

I have no willingness to be the black sheep. Rather, I want to live as the white sheep that turns out to be the only white sheep when everyone's white wool coat eventually wears out and their black underneath gives away who they really were all along.
I am no longer going through life, rather life is going through me. Like an empty window frame witnessing how a Chinese dragon slowly passes through. No resistance. No fear. Only surrender and submission.

Wednesday, November 20, 2024

ما و حبابهای امید رو دهن کف کرده دریا

 افتادیم تو دریا. از همون ب بسم الله. دست و پا می زنیم به جماعت و فرادا. یا از ترس خفگی یا به امید آغوش امن مادر ساحل.
این دفعه که دریا کشیدتت تو خودش، خودتو نجات نده. غرق نشو. شنا کن فقط ... یا بهتر، موج سواری. بخند و باهاش سر بخور بی جهت.
پایانی نیست. ساحلی نیست. جایی قرار نیست برسیم. زمین سفت کسالت باره و ستاره قطبی نور چراغ قوه یکی مث خودمون که تو کهکشان بغلی گم شده. 
خبری نیست...

Sunday, November 10, 2024

خوابهای پراکنده: خواب خاکستری

 در بستر مریضی یا مرگ. ضعیف به غایت. مامان لب تخت با یه قاشق غذا نشسته. میذاره دهنم. برنج نرمه. اما همینم نمی تونم بجوم و قورت بدم. مامان از این همه غرور شکسته ام عذاب وجدان داره. میگه واسم شعر بخون. بدون سعی انتخاب می کنم: فصل خاکستری. 

با همون برنج نیمه جویده و نیمه قورت داده تو دهنم شروع می کنم خوندن: « روح بزرگوار من، دلگیرم از حجاب تو...»

صدام از ته چاه در میاد. ولی به طرز معجزه آسایی ژوست میاد بیرون نت ها از گلوم. مث ابی پر حال و شور نیست. در یه گام دیگه س. از یه جنس دیگه س. انگار که صدای نی. غم رنگ زده همه نت ها رو. رنگ خاکستری. 

می خونم: « .. مرگ منو ترانه کن..». دو گوشه لبخند زورکی و مهربون مامان به لرزش میفته. مث داربستی که بی دقت و با عجله سرهمبندی شده پیچ و مهره ش شل میشه. میره که هر آن ول کنه اون فشار عضلات دو ور لب و لبخند بریزه کف بشقاب برنج کته و پشت سرش همه نقاب پر از تسکین شو بکشه پایین. به بهانه ی دستمال کاغذی آوردن و پاک کردن غذایی که موقع آواز خوندن از دهنم چکه کرده از اتاق فرار می کنه بیرون. من با هرچی دارم و ندارم آهنگو بلندتر می خونم واسش جوری که از پشت درم بشنوه: «... وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می برم، مغلوب قلب من نشو، ستیزه کن با پیکرم... ». پلکام زیر سنگینی خودشون می شکنن و سر می خورم و تسلیم میشم به عمق خوابی نرم. خوابی که همه ی رنگها توش خاکستریه. حتی ملحفه ی سفیدی که مامان تازه شسته بود و حالا آوردن رو صورتم.

۹ نوامبر ۲۰۲۴

Wednesday, September 4, 2024

روز خوابی (Day Dream) - تاب و دار

موزیک متن Suspirium*
 

* Suspirium:

The Latin word suspirium means a deep breath or a sigh. The word suspiriosus comes from suspirium and the suffix -osus.
Mater Suspiriorum is the Latin name for Our Lady of Sighs, one of the Three Mothers. The other two mothers are Mater Lachrymarum (Our Lady of Tears) and Mater Tenebrarum (Our Lady of Darkness). The name of each mother translates directly from Latin, with "mater" meaning "mother".

تصویر:

 دو تا تابه. یه دختر و یه پسر دارن کنار هم ایستاده تاب می خورن. پر از رهایی و شعف. حتی می شه گفت با بی کلگی خاصی. وحشیانه. گاهی بهم نگاه می کنن و نخودی می خندن. گاهی ریسه می رن.

دور گردن هرکدوم طنابی هست که نیمه شل گره خورده. بلنده اینقدر که مزاحم تاب خوردنشون نشه. کوتاهه اینقدر که اگه بیفتن گردنشون و طناب می شکنه. در واقع چارچوبی که تابها بهش وصله یه جور سازه ی اعدامه. ولی صندلی رو کسی غیر از خودشون نمی تونه بکشه از زیرپا.

اهمیتی به این پتانسیل معدوم شدن نمی دن. شایدم نمی دونن افتادنشون از تاب یعنی چی.


داستان پشت این داستان:

قبل از سوار شدن اون دختر پسره دو تا بچه کوچولو ان. ۶ ۷ ساله. اولش طناب داری در کار نیست. دختره رو تاب خوابیده دور خودش چرخ می خوره. پسره با دوچرخه میاد تو قاب. دختر و تاب و می بینه و دوچرخه رو بی خیال میشه. رو تاب بغلی سوار میشه و جفتشون شروع می کنن تاب خوردن. گاهی پیاده می شن رو چمنها می خوابن و ابرها رو نگاه می کنن. دو سه باری پسره میره دوچرخه سواری ولی زود بر می گرده. یه چند باری دختره میره از قاب بیرون. یه بارش با لباس خوشگل تر بر می گرده. دوسردامن نو شو با دستاش می گیره بالا و واسه پسر چرخ می زنه که ببین واست چی پوشیدم. یه بارش برمیگرده با دو تا بستنی. خلاصه میرن و میان. ولی بیشتر هستن تا نباشن.

 

 

 

یکم که بزرگتر می شن و یکی از این دفعات که سوار تاب می شن طناب پیدا می کنن، گره می زنن به چارچوب چوبی و بعد هرکی می اندازه گردن اون یکی. یه جور که انگار «اگه مال من نباشی مال هیچکی دیگه هم نباش». ولی داوطلبانه و باعشق و هیجان. 

سالها می گذره و پیاده نمی شن. رو همون تاب بزرگ می شن، پیر می شن، می میرن. با هم. کنار هم. به خاطر هم.

تاب خالی هنوز تکون می خوره. طنابهای دار هم.

برلین - آگوست ۲۰۲۴

Tuesday, September 3, 2024

If -- By Rudyard Kipling


If you can keep your head when all about you   
    Are losing theirs and blaming it on you,   
If you can trust yourself when all men doubt you,
    But make allowance for their doubting too;   
If you can wait and not be tired by waiting,
    Or being lied about, don’t deal in lies,
Or being hated, don’t give way to hating,
    And yet don’t look too good, nor talk too wise:

If you can dream—and not make dreams your master;   
    If you can think—and not make thoughts your aim;   
If you can meet with Triumph and Disaster
    And treat those two impostors just the same;   
If you can bear to hear the truth you’ve spoken
    Twisted by knaves to make a trap for fools,
Or watch the things you gave your life to, broken,
    And stoop and build ’em up with worn-out tools:

If you can make one heap of all your winnings
    And risk it on one turn of pitch-and-toss,
And lose, and start again at your beginnings
    And never breathe a word about your loss;
If you can force your heart and nerve and sinew
    To serve your turn long after they are gone,   
And so hold on when there is nothing in you
    Except the Will which says to them: ‘Hold on!’

If you can talk with crowds and keep your virtue,   
    Or walk with Kings—nor lose the common touch,
If neither foes nor loving friends can hurt you,
    If all men count with you, but none too much;
If you can fill the unforgiving minute
    With sixty seconds’ worth of distance run,   
Yours is the Earth and everything that’s in it,   
    And—which is more—you’ll be a Man, my son!

Sunday, September 1, 2024

خوابهای پراکنده: آقوی همساده

توی کوچه پس‌ کوچه ی تنگ ونیزی داشتم قدم‌می زدم که صدای شالاپ اومد. یکی دو متر اون ورتر آقوی همساده افتاده بود تو جوب. بیچاره برگهای لوتوس روی آب و با سنگفرش اشتباه گرفته بود و صاف پا گذاشته بود رو یکیشون و تالاپی افتاده بود تو آب. آقوی همساده عروسک بود و این خودش به پیچیدگی شرایط اضافه می کرد. اولا عروسکا شنا بلد نیستن. ثانیا عروسکا ترکیبی از پارچه و اسفنج و کاغذن که هیچکدومشون واسه شنا مناسب نیست. ثالثا صرف همین که کی و با چه سابقه یی افتاده تو آب یعنی آغاز رشته یی از وقایع فاجعه آمیز.

پریدم قبل اینکه خیلی بره پایین از یه لنگ گرفتمش و کشیدمش بالا. قد سه برابر وزن عادیش سنگین بود از آب. پهنش کردم رو زمین و شروع کردم به سی پی آر و تنفس دهان به دهان. چند قلپی آب سرفه کرد از ته حلقومش بیرون و بعد رفت تو کما. فایده نداشت. چاقوی ضامن دار جیبی رو درآوردم که سینه شو بشکافم. سینه ش مقوای خیس و نرم. کمربند چوبیشو مث همیشه تا خرتناق کشیده بود بالا که دسترسی به سینه ش و دشوار می کرد. سگکشو باز کردم دستاچه. از وسط جناق، سینه ی ۱۰ سانتیمتری ش رو شکافتم که آبها بریزه بیرون. شش هاش اسفنجهای زرد و کهنه بود. مث اسفنج ظرفشویی مامان بزرگم که سالی یه بار فقط وقتی عوض می کرد که تقریبا به اتمهای سازنده ش تجزیه شده بود. شش های آقوی همساده رو با نوک انگشت مالش میدادم و هی آب می ریخت بیرون. هی آب می ریخت بیرون. و باز هی آب می ریخت بیرون. قد یه حوض آب کشیدم ازشون. تمومی نداشت. 

نشد. آقوی همساده درگذشت. برای اولین بار جان سالم بدر نبرد که قصه شو واسه آقای مجری تعریف کنه و بعدشم قاه قاه بخنده که "آقا له له شدیم..". از همه این بلاهای این سالها این افتادن تو جوب بغل خیابون پیش پا افتاده ترین و معمولی ترین بلا بود. ولی گاهی مرگ قرار نیست دراماتیک باشه. بی تناسب با زندگی پر فراز و نشیب مرگ می تونه احمقانه تر و معمولی تر از پاشیدن یه پشه روی شیشه ماشینی باشه که داره تو نم نم بارون با برف پاک کن روشن میره. جنازه ی اون پشه فقط قد حد فاصل رفت و برگشت شاخک برف پاک کن و نه بیشتر ثبت میشه‌ تو حافظه ی ماشین. و نه جهان و نه راننده و نه حتی پشه های دیگه میفهمن پشه یی اومده، پشه یی بوده و پشه یی رفته. همین قدر ضد اوج. همین قد ناقهرمانانه و بیهوده. مث خفه شدن آقوی همساده تو یه جوب آب نیم متری.

Sunday, July 28, 2024

خوابهای پراکنده: آسانسور

آسانسور نیمه خراب دانشگاه. با دختر عمه پریناز اونتو بودیم که سقوط کرد. صفحه ی دیجیتال عدد می انداخت سریع. پریناز و بغل کردم. نه از سر حفاظت، از سر اینکه بشه بافر گوشتی بین من و آهنا وقتی می خوره زمین آسانسور و جلوی آهنا رو بگیره که نره توم. حالا بماند که پریناز اینقدر بدغذا و لاغر بود که یکی جلوش محکم عطسه می کرد استخوناش مو ورمیداشت.

آسانسور همچنان در حال سقوط بود. نمی رسید به زمین. جاذبه صفر بود و من و پریناز (تو بغلم) معلق و خیلی نرم و آهسته می خوردیم در و دیوار. مث فضانوردا‌. کنتور دیجیتالی که حالا همه طبقات منفی رو هم رد کرده بود همش یه 88 لرزون و نشون می داد‌ بس که سریع عدد می انداخت. طبقه اولی در کار نبود. ما داشتیم به سمت طبقه منفی بی نهایت سقوط می کردیم. انگار که کنتور وصل باشه به ساعت جهان پریناز هی در زمان رفت عقب. کوچیک و کوچیک تر شد. تا جایی که نوزاد شد تو بغلم. من ولی همونجور موندم تو سن خودم.

دیگه یادم نمیومد داریم سقوط می کنیم. انگار سالهاست تو این اتاق یه متر در یه متر دارم بچه بغل، اسلوموشن و معلق می خورم در و دیوار.  زمان متوقف شده بود. صدای ساییده شدن آهنا روی هم قطع شده بود. سکوت مطلق. مث فیلم صامت. جوجه پریناز تو بغلم ساکت خوابیده بود.

یهو در دینگی کرد و باز شد.‌ رو زمین بودیم. همون طبقه ی اول دانشگاه. همه چی عادی بود. فقط من با یه آدم بالغ دیگه طبقه ی ۴ رفته بودم تو آسانسور و ۲۰ ثانیه بعدش طبقه همکف بچه بغل اومده بودم بیرون. این وسط نمی دونستم جواب عمه فریده مو چی بدم که بچه ی دسته گلشو اینجوری کرده بودم. حس شرمندگی ام از اون مدلها بود که تیشرت یکی رو میگیری که ببری واسش بشوری از رو محبت ولی گند می زنی و آب رفته ش رو تحویلش میدی.

سقوط آسانسور معمولا یعنی مرگ قطعی. اما واسه پریناز شده بود reset شدن عمرش. جای نقطه ته خط، شده بود بازگشت به سر خط. تو همون حال و هوای شرمندگی و عذاب وجدان یکم هم تو ذوقم خورده بود راستش. که چرا ساعت عمر من reset نشده بود.

پانوشت ۱:
چقدر اون کابل عمر پاره شده ی آسانسور هی منو یاد بند ناف پاره شده می انداخت. بند ناف پاره میشه و بدنیا میای، بند آسانسور پاره میشه و از دنیا میری. اما این بار بند آسانسور پاره شد و دختر عمه جان از اول بدنیا اومد. سهم من ولی از پاره شدن بند ناف فقط سقوط بود.

پانوشت ۲:
یه پایان آلترناتیو واسه این داستان: بند نافی درست میشه کم کم که اون بچه رو به سقف آسانسور وصل می کنه. وقتی آسانسور میرسه طبقه هم کف و درش باز میشه بچه از شکم سقف آویزونه و کسایی که سرشونو میارن تو از کف باز ته اتاقک منو می بینن که دارم به قعر سیاهی پر ستاره اون پایین سقوط می کنم و ناپدید میشم. ناف بچه رو می چینن و میارنش پایین. 





Saturday, July 20, 2024

خوابهای پراکنده: نسخه اولیه د-وال پینک فلوید


 آدما نشسته بودن تو سالن. من رو صندلی جلوشون پشت به پرده ی سینما. داشتیم تاریخچه ی کارهای ویژوال پینک فلوید و بررسی می کردیم. بعنوان سورپرایز یه زیر خاکی رو کردم. نسخه ی ایده های اولیه د-وال. توش صحنه یی بود از اون پسره که دیکتاتور میشه در حال راه رفتن تو خیابون. دستش چیزی شبیه به یه براش نقاشی ساختمانی پهن و بزرگ. رو به آسمون شبیه پرچم گرفته بود بالا و تو پیاده رو رژه می رفت. اون قلم نقاشی ولی خودش نقاشی بود. خط خطی بود و آبی و می لرزید. جوری که واضحا فریم بای فیرم کشیده شده. باقی صحنه واقعی‌. تو باقی فیلم لابلا از این تیکه های انیمیشنی که با فیلم ترکیب شده بود. جنسشون یه چی تو مایه های نقاشی های گویا بود. یکم سیاه. حتی دهشتناک. ولی عالی نشسته بود تو فیلم. به حضار می گفتم ظاهرا این نسخه اول اینقدر سیاه بوده که بی خیال شدن و بیرونش ندادن. حالا بماند که نسخه یی که ما دیدیم خودش کم سیاه نیست. 

جلسه تموم شد. از حیاط بیرونی گذشتم. توش دهها ردیف ستون بود. زرد و پیر و تنبل. ستون ها به جایی ختم نمی شدن از بالا. فقط ستونهای کمر چاق و پایه لاغری بودن که تو یه شبکه ی چند در چند مث درختهای یه باغ کاشته شده بودن. راه رفتن بینشون فرصت ناچیزی بود که از دید باقی آدما قایم شم. مث قایم باشک بود راه رفتن از دید بقیه. و راه رفتن بقیه از دید تو. از لابلاشون گذشتم. رسیدم خونه و افتادم رو تخت. رو دیوار نقاشی ی بود از همون یارویی که نسخه ی اولیه انیمیشن پینک فلوید و ساخته بود. کسی نمی دونست همچین گنج‌ پنهانی دارم. کلا قصه ی من و اون آقا ظاهرا بیخ داشت و به جاهای دور و مخفی می رفت. نقاشی از عرض دراز بود. مثلا ۲ متر در ۴۰ سانت. فوق العاده زیبا. چیز عجیبی بود. بک گراندش انگار یه آسمون بنفش رنگ با ابرهای سیاه و آبی که مرز نداشتن با آسمون. بدون خورشید و پرنده. خیلی نرم رنگها سر خورده بودن تو هم. توش فقط۲ تا چیز کوچیک واضح بود.‌ یه مغز که مث قاچ کیک بریده شده بود. با تن سفید-آبی آسمانی. یه جای دیگه یه دست چپی که انگار تو مه از زیر خاک دراومده بود و زمینو لمس می کرد. اون کنار پایین دست چپ قاب. جای این چیزا بی نظم و تقارن بود.‌ولی بجا بود. هر روز عصر بعد کار میومدم و میفتادم رو تخت و مث تلویزیون این تابلو رو نگا می کردم. نبود خط و مرزهای محکم و تیز تو تابلو میذاشت هرچی‌می خوام تماشا‌کنم توش. غرق خیال شم. جوری که یادم نیاد خوابم.

خلاصه شبی رو رد کردم غرق فضایی شبیه فیلم د-فال با تم گویا و انیمیشن پینک فلوید. صبح پاشدم دیدم فیسبوک باز خاطره کشیده بالا. تصویر ساخت عظیم ترین دیوار تور کنسرت راجر واترز بود تو کبک در حال ساخت. اون سالی که رفتیم. اینجوری شد که نخ خوابم رو پلکام قیچی نکردن وقتی باز شدن صبح. صاف وصل شد به زمان و مکانی تو واقعیت که دیگه وجود نداره.

Wednesday, June 12, 2024

خوابهای پراکنده: صفحه پایانی

خواب دیدم … 
که از خوابی که ندیدم دارم تو این دفتر می نویسم  
و هرگز از این خواب بیدار نشدم

Saturday, May 11, 2024

 We are the men with plans. Can it be a true hero only knows the path and not the plan..?

Wednesday, May 1, 2024

Circles of your mind

The absurd humor of life lies in making an effort to realize that there is no grand plan or ultimate purpose. Then we double that initial effort to unknow what we have learned, so we can live and die in peace.

Saturday, April 27, 2024

 آری فسانه ما این است: بلوغ در نزد ما نمو فیزیک جسم است و زوال امیدهای روحانی. چون به بزرگسالان نگریستم کودکانی دیدم با ملعبه های بزرگ و آرزوهای کوچک. چقدر نمی نشینیم به سوگواری تباهی آن کودکی که با اسباب بازیهای کوچک آرزوهای بزرگ می ساخت.

Sherbrooke, 2006

Sunday, April 14, 2024

The Mariana Trench Leviathans

* AI generated image

Our generation remembers war. When I was 6, Saddam Hussain started a barrage of missiles towards Tehran. Our neighborhood was exactly next to an air defense base. So our block witnessed a lot of explosions. I remember the piercing sound of sirens, the anti-missile artillery flying in the sky like wish-granting comets, except they would fulfill the antithesis of one's wish. 

There were pieces of intercepted or exploded airborne missiles falling onto peoples' rooftops that would look like the severed head of a deep sea dragon fish to my 6-year old self... one of the most terrifying of all leviathans from the abyss of the Mariana Trench. These distorted metal fragments had been launched to seek and hunt us. The leviathan monsters, dwelling and swimming in the ocean's deepest and darkest corners, often arrived at night, leaving a trail of flares in the night sky, casting a dim light on our gloomy world; a light that was nothing more than a bating lantern. 

We quickly learned the only way to survive them was to delve even deeper than the ocean's deepest darkest depths to hide from all these beasts: taking refuge in the building basements.

The instructional broadcast on TV detailing the response to a potential chemical onslaught, where an alien looking figure with a biological mask gear, staring directly into the camera with hollow eyes, was telling me how not to be scared; something straight out of Pink Floyd's The Wall animation. I was always scared of the alien on TV who was telling me not to be scared. That is the sort of trauma that you can't explain to Western people. 

Now with this new shit hitting the fan, a lot of us are experiencing the resurgence of that trauma, reawakening from beneath layers of dust and oblivion. The Mariana Trench monsters are flying in the ocean above us once more. 

I just hate this feeling.

The world has always been, and will always remain, a place of suffering. No doubt. I have made peace with this rigged game that nature plays a long time ago. But sometimes, I just yearn for the world to not remember our existence for just a few moments. As if it gets momentarily distracted by a supernova popping up somewhere, turns its head to see what it was, and it would be days before it turns its head back to humans. So we can take a short break of the tax, the currency of existence: the suffering. 

 

Saturday, April 13, 2024

معماری تعادل


 عمر در یه تصویر.. از تولد تا مرگ.. سیزیف طور. 
می سازیم که بریزه. می ریزه که بسازیم. پوچ و پرمشقت وهیجان انگیز.

Friday, March 22, 2024

خوابهای پراکنده: اندوه منتظر

تو بک گراند صدای آهنگ برادر جان داریوش میاد.

میگه < نمی دونی... نمی دونی...>

انگار که گردنم سیم جاروبرقیه. تا جایی که بخوام می تونم سرمو از تنم به هر وری دور کنم. سرمو کش میدم جوری که می چرخه میاد دهنم دم گوش خودم. جوری نجوا می کنم که صدای داریوش بمونه واضح تو بک گراند:

« یه اندوه منتظر،

یه نه ی مراقبه شده، شنیده نشده و رد شده... »

فکر کنم منظورم مرگ بود. و هستی کر و بیرحمی که مخاطب اون اندوه ه.

 

Tuesday, February 27, 2024

حباب - بازنشر و متمم

 

۲۰۰۹

باز هم زاییدم... 
گیلیک..!
یک بچه حباب از گوشم در اومد و یواش یواش رفت بالا تا سقف اتاق گرفتتش.. از الان تا ۵ که بشمرم ترکیده.. یک..دو..سه...چهار....
گیلیک...!
 یه بچه حبابم که از گوش خونه ام در اومدم و دارم می رم بالا که به ابری بچسبم... از الان تا ۵ که بشمرم ترکیدم... یک... دو ... سه ... چهار...
گیلیک...!
زمین یه بچه حبابه که یادش نمی آد از گوش کی دراومده.. آخه اون موقع شیر تو شیری بوده.. واسه همینم یادش نمی آد که قراره بالا بره یا پایین.. یا اینکه باید بره به چیزی بچسبه یا نچسبه... ولی حباب حبابه دیگه... از الان تا ۵ که بشمری ترکیده... یک.. دو...سه...چهار...
 
 
(متمم ۱۵ سال بعد)

ما چه بسا بچه حباب هایی هستیم زاییده ی فوتهای محکم یه بچه ۴-۵ ساله ذوق زده تو حلقه پلاستیکی آب صابون دارش در یه حیاط پشتی خونه یی که پدر سرکار و مادر پای تلفن، درمیاییم و زیر نور آفتاب بعدازظهر تابستون، رنگین کمونهای خوشگل می سازیم و بچه رو با رقص نرممون به بالا سرگرم می کنیم. همین. و نه بیشتر از این. تصور کن چقدر ساده انگارانه تو اون مسیر چند ثانیه یی حبابهای نزدیک خودمونو دوست خطاب می کنیم و با دیدن انعکاس رنگین کمونمون تو حبابهای اطرافمون عاشقشون میشیم وشعر میگیم و فلسفه می بافیم و قبیله تشکیل میدیم و می جنگیم و صلح می کنیم و ادعای کشف حقیقت می کنیم و سر این که هدف بودنمون چیه بحث و حتی خونریزی می کنیم و آخرش....یه کم بالاتر، یه کم اونورتر، یه کم دیرتر یا زودتر از بقیه، می ترکیم. و بچه از صدای بی صدای این ترکیدن از ته دل ریسه میره. صدای خنده ش تو حیاط می پیچه.
 
میگی همین؟
آره. همین.
همین بس نیست؟
بهتر از این نیس که تصور کنیم من و تو دو تا آدم درحال سقوط از یه صخره مرتفع هستیم به عمق دل تاریک نیستی اون پایین، تو خواب یه موجودی که سر شب غذای سنگین خورده و حالام داره خوابهای مزخرفی می بینه که حتی اونقدر پرملاط نیستن که بشه اسمشو کابوس گذاشت؟ صبحم که از خواب پاشه هیچی از افتادن من و تو یادش نیست.
 
همون تصویر بالا رو بیا بگیریم سق بزنیم. همه چی این جوری یه کم آسونتره.