یه گروهک فاشیستی دختر پسرای جوون و می گرفتن می بردن به اسارت. که شستشوی مغزی بدنشون و ازشون یه مشت سرباز سادیست دربیارن. مث فیلم سالو. جای زندونی کردن توی یه امارت اما اینارو می بردن تو جنگل. زندگیشون مث همون سالو بود. لباس فرمشون بارونی های زرد پلاستیکی.
دختر پسری بودن که هنوز تو این داستان نشکسته بودن. به هم پناه برده بودن. به عشق مخفیانه. می دونستن که ولی تش بالاخره که چی. لو می ره قضیه و حکمشون اعدام به دست اون یکیه. با پاره پاره کردن. پس یه روز که می رن تو صف صبحگاهی با دو تا هفت تیر می رن. که از آموزشی شون بلند کرده بودن. می رن که تا جایی که می تونن گوله بکارن تو سر بقیه تو صف. که خلاصشون کنن. که آخر هم نفری یکی تو سر خودشون. که راحت شن و اون ور همو ببینن. حالا چه اونوری باشه چه نباشه.
قبلش اما دخترک تصمیم می گیره یه جا خودشو وعشق زندگیشو ثبت کنه. یه اکو تو گوش جنگل. تو گوش زمان. مث اون سربازی که پاش رفت رو مین. صدای کلیکشو شنید و فهمید اگه تکون بخوره میره رو هوا. اینجا تهشه. دفتر چل برگ قصه ش قبل اینکه حتی به صفحه پنج برسه نقطه ی آخر داره با دهها برگ خالی. باید دفترشو از کیفش دربیاره و تا جون وایسادن رو سر مینو داره بنویسه از خودش. بعد با تمام قوا دفترچه رو به دورترین جایی که زورش میرسه پرتاب کنه. اینقدر دور که موج انفجار قریب الوقوع و تکه های فلز و سنگ و خاشاک و گوشت و خون بهش نرسه و ناخواناش نکنه.
قبل ترور صبحگاهی میره دم درختی که پشتش بار اول لباش و با زبون پسر نمدار و تبدار کرده بود. پنجول می کنه دستشو ناخوناشو می کنه توگوشت درختو عمیق و محکم می کشه پایین. ناخوناش می شکنن تو پوست درخت و نوک هر انگشتش می شه یه قلم پر از جوهر. با 4 تا قلمش شکلایی می کشه رو همون درخت تو فرم یه مشت کد. اینجوری
قبل ترور صبحگاهی میره دم درختی که پشتش بار اول لباش و با زبون پسر نمدار و تبدار کرده بود. پنجول می کنه دستشو ناخوناشو می کنه توگوشت درختو عمیق و محکم می کشه پایین. ناخوناش می شکنن تو پوست درخت و نوک هر انگشتش می شه یه قلم پر از جوهر. با 4 تا قلمش شکلایی می کشه رو همون درخت تو فرم یه مشت کد. اینجوری
صد و ده دوازده سال بعد یه روز که گم و گور لای درختا پرسه می زدم اینو دیدم. عجیبه اینه که می گم اما می تونستم کد و بخونم. ترجمه ش شعری بود از فرخی سیستانی:
دل من همی داد گفتی گوایی/ که باشد مرا روزی از تو جدایی/ بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم/ بر آن دل دهد هر زمانی گوایی/ من این روز را داشتم چشم وزین غم/ نبودهست با روز من روشنایی/ جدایی گمان بُرده بودم ولیکن/ نه چندانکه یکسو نهی آشنایی/ به جرم چه راندی مرا از در خود/گناهم نبودهست جز بیگنایی/ بدین زودی از من چرا سیر گشتی/ نگارا بدین زودسیری چرایی/ که دانست کز تو مرا دید باید/ به چندان وفا اینهمه بیوفایی/ سپردم به تو دل، ندانسته بودم/ بدین گونه مایل به جور و جفایی/ دریغا دریغا که آگه نبودم/ که تو بیوفا در جفا تا کجایی/ همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم/ که تو دوستی را نشایی/ نگارا من از آزمایش به آیم/ مرا باش، تا بیش ازین آزمایی/ مرا خوار داری و بیقدر خواهی/ نگر تا بدین خو که هستی نپایی/ ز قدر من آنگاه آگاه گردی/ که با من به درگاه صاحب درآیی
شعر ضجه یی بود با صدای دختر که می پیچید تو اتاق سرم. صبح که پاشدم صورتم خیس جوهر بود و تخت بوی جنگل می داد.
