Wednesday, November 20, 2024

ما و حبابهای امید رو دهن کف کرده دریا

 افتادیم تو دریا. از همون ب بسم الله. دست و پا می زنیم به جماعت و فرادا. یا از ترس خفگی یا به امید آغوش امن مادر ساحل.
این دفعه که دریا کشیدتت تو خودش، خودتو نجات نده. غرق نشو. شنا کن فقط ... یا بهتر، موج سواری. بخند و باهاش سر بخور بی جهت.
پایانی نیست. ساحلی نیست. جایی قرار نیست برسیم. زمین سفت کسالت باره و ستاره قطبی نور چراغ قوه یکی مث خودمون که تو کهکشان بغلی گم شده. 
خبری نیست...

Sunday, November 10, 2024

خوابهای پراکنده: خواب خاکستری

 در بستر مریضی یا مرگ. ضعیف به غایت. مامان لب تخت با یه قاشق غذا نشسته. میذاره دهنم. برنج نرمه. اما همینم نمی تونم بجوم و قورت بدم. مامان از این همه غرور شکسته ام عذاب وجدان داره. میگه واسم شعر بخون. بدون سعی انتخاب می کنم: فصل خاکستری. 

با همون برنج نیمه جویده و نیمه قورت داده تو دهنم شروع می کنم خوندن: « روح بزرگوار من، دلگیرم از حجاب تو...»

صدام از ته چاه در میاد. ولی به طرز معجزه آسایی ژوست میاد بیرون نت ها از گلوم. مث ابی پر حال و شور نیست. در یه گام دیگه س. از یه جنس دیگه س. انگار که صدای نی. غم رنگ زده همه نت ها رو. رنگ خاکستری. 

می خونم: « .. مرگ منو ترانه کن..». دو گوشه لبخند زورکی و مهربون مامان به لرزش میفته. مث داربستی که بی دقت و با عجله سرهمبندی شده پیچ و مهره ش شل میشه. میره که هر آن ول کنه اون فشار عضلات دو ور لب و لبخند بریزه کف بشقاب برنج کته و پشت سرش همه نقاب پر از تسکین شو بکشه پایین. به بهانه ی دستمال کاغذی آوردن و پاک کردن غذایی که موقع آواز خوندن از دهنم چکه کرده از اتاق فرار می کنه بیرون. من با هرچی دارم و ندارم آهنگو بلندتر می خونم واسش جوری که از پشت درم بشنوه: «... وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می برم، مغلوب قلب من نشو، ستیزه کن با پیکرم... ». پلکام زیر سنگینی خودشون می شکنن و سر می خورم و تسلیم میشم به عمق خوابی نرم. خوابی که همه ی رنگها توش خاکستریه. حتی ملحفه ی سفیدی که مامان تازه شسته بود و حالا آوردن رو صورتم.

۹ نوامبر ۲۰۲۴