
ساعت دقیقا پنج و بیست و دو دقیقه ی بامداده و من قفل کردم. ماگمای داغ هی می جوشه تو معده و مری م. بخارش از سوراخ لای پلکم سوت می کشه بیرون، جای تقطیرش رو صورتم می سوزونه و خط می ندازه تا چونه. چرا همیشه سکوت مقدسه؟ شاید داد زدن بیشتر آدما اینقدر شل و شبه زر بوده که سکوتو مقدس کردن. من چرا... من چرا همین شبه زر و نمی کشم از لای حنجره بیرون. عادت کردیم به حتم ... به دلخوشی صبری که لیبل ضعف احتمالیه در تخلیه بلند درد. مث جسد تو آخرین عکس یادگاری با خانواده. مث یه تیکه گوشت شدم رو تخت با یه سیگارکه به مدت نامعلومی از دهنم کج ماسیده. خاموش. روشنش کنم ...که نکنم چه کنم. بذار اون بسوزه جای من و ماگمایی که قل می زنه تو سینه. آخ که اگه به طریق مشابه می شد چیزی مث سیگار گذاشت رو لب تا جای همه ی خفه خون گرفتن ها داد بکشه... اما یواش... مث صدا خفه کن نصب بشه تو دهن... شلیک کنه ... هر پکی یه شلیک... ولی فقط دود کنه و صداش در نیاد...جوری که همسایه نفهمه یکی این ور دیوار داره خودشو به گا می ده.